در دین خدا اجبار نیست

لا اکراه  فی  الدین  
خداوند متعال به پیامبر بزرگوار اسلام در قران میفرمائید ای  پیامبر خودت را به خاطر دین  ناراحت  نکن  
کسانیکه میخواهند ایمان خواهند  آورد  وکسانیکه  نمی خواهند  ایمان نخواهند آورد شما  فرستاده  خداوند هستی و  مبعوث شدی که دین خدا  را تبلیغ  نماید  . هر  کس  ایمان آورد  نزد خداوند  محترم است .
به زور  شمشیر  ایمان آوردند  گناه  است  . مردم  باید در  اعتقاد خود آزاد باشند  .
من به عنوان  یک مسلمان دوست دارم  در جای که  گناه  بیشتر است  خدا را بیشتر  یاد کنم .
باید حکومتها مردم را در دین وعقاید خود آزاد بگذارند  تا مردم با آگاهی و تبلیغات  مثبت علاقه مند  به دین اسلام باشند  . نباید  مردم  را از دین  بی زار کرد  .  خداوند بخشنده و مهربان است.  امیدواریم  ما  در ستایش  خدا وند  آزآد باشیم  .  خدایا گناهان مارا ببخش وبه ما  عزت و  آزادی عطا فرما متشکرم.

روانشناسی

ماهیت انسان از دید دیگر روانکاوان

آدلر به انسان و امور او دیدی کلی‌نگر ، غایت انگار و اجتماعی دارد. او انسان را موجودی خلاق ، انتخابگر

 ، اجتماعی ، مسئول و در حال شدن می‌داند که نه خوب است و نه بد. ماهیتش در جامعه شکل

می‌گیرد و تکامل او در واقعیت بخشیدن به خویش است. یونگ با عقیده فروید مبتنی بر مرکزیت سکس

 مخالفت کرده و ابراز عقیده کرد که انسانها همان قدری که بوسیله اهداف ، آرزوها و امیال دیگرشان

هدایت می‌شوند بوسیله تمایلات جنسی نیز برانگیخته می‌شوند. از نظر یونگ فضیلت خود بودن، تلاش

برای رشد و خود شکوفایی خلاق از ویژگیهای اصلی انسان است. بطور کلی یونگ در نظریات خود جهت

گیری انسان دوستانه‌ای را دنبال می‌کند. روانکاوان دیگر مثل اریکسون ، کارن هورنای ، اریکزدم و ...

بیشتر ماهیت اجتماعی انسان را مورد تاکید قرار داده‌اند.
ماهیت انسان از دیدگاه انسان گرایی

 

از دیدگاه انسان گرایان انسان دارای ماهیت خوب و ارزشمندی است. بر اساس عقیده راجرز انسان

اصولا منطقی ، اجتماعی ، پیش رونده و واقع بین است. وی موجودی سازنده و قابل اعتماد است که

می‌تواند خودش نیازهایش را منظم و متعادل کند. مازلو سلسله مراتب این نیازها را مطرح می‌کند و

معتقد است انسان می‌تواند با برآورده کردن نیازهای خود در هر یک از طبقات به مرحله نهایی که تحت

 عنوان خود شکوفایی مشخص می‌شود برسد. انسان در این مرحله انسانی با کارکرد کامل شناخته

می‌شود. یعنی فردی که توانسته است که تمام ظرفیتهای وجودی خویش را آشکار سازد. از این دیدگاه

انسان ذاتا تمایل به رشد یا تحقق بخشیدن به خویش دارد. ارگانیزم نه تنها سعی می‌کند که خود را

حفظ کند بلکه می‌کوشد که خویش را در جهت تمامیت وحدت کمال و خود مختاری سوق دهد. این

 دیدگاه ، نگرشی خوش بینانه به انسان دارد.


 
ماهیت انسان از دیدگاه رفتار گرایان

در نظر رفتارگرایان انسان ذاتا نه خوب است و نه بد ، بلکه یک ارگانیزم تجربه گرا است که استعداد

 بالقوه‌ای برای همه نوع رفتار دارد. به اعتقاد این گروه انسان در بدو تولد همانند صفحه سفیدی است که

هیچ چیزی بر آن نوشته نشده است. او به منزله یک موجود واکنشگر به حساب می‌آید که در قبال

محرکهای محیطی پاسخ می‌دهد. رفتار او پاسخی به تحریک است که قسمت اعظم این تحریک بیرونی

است ولی تا حدودی هم درونی است. او رفتاری قانونمند و پیچیده دارد که به شدت تحت تاثیر محیط قرار

دارد و اصولا انسان تا حدود زیادی ماحصل محیطش است.

رفتار گرایان مفهوم اراده آزاد را مطلقا انکار می‌کنند و اعتقاد ندارند که فرد می‌تواند به شیوه‌ای رفتار کند

 که به حوادث پیشین وابسته نباشد. انسان را موجودی می‌دانند که بر اساس شرطی شدنش زندگی

 می‌کند نه براساس عقایدش. او موجودی است که خودش را کنترل نمی‌کند بلکه بوسیله عاداتش کنترل

 می‌شود. به نظر آنها انسانهای خوب نیز مانند اتومبیلهای خوب باید تولید شوند و کار مهندسان رفتار و

رفتار درمانگران آن است که افراد خوب بوجود بیاورند. به نظر آنها تمام ویژگیهای خوب و بد انسان حاصل

 محیط است.
ماهیت انسان از دیدگاه روانشناسی گشتالت

 

از نظر صاحبنظران گشتالتی انسان از نظر عملی ماهیتی تعاملی و از نظر اخلاق ، طبیعتی خنثی دارد.

در این دیدگاه انسان به منزله یک ارگانیزم و یک کل است که نیاز شدیدی به محیط و تعامل با آن دارد.

انسان کلا یک موجود احساس کننده ، تفکر کننده و عامل است که از لحاظ اخلاق نه خوب است و نه بد.

 روانشناسان گشتالتی به ذاتی بودن نیاز انسان به سازمان و وحدت تجربه ادراکی معتقدند. انسان

 تمایل دارد تا در جهت چیزهای کل و یا هیات‌های خوب حرکت کند تا از تنشهای خود بکاهد و کلیت خود

را به ظهور برساند.

تمایل اساسی انسان تلاش برای کسب تعادل به عنوان یک ارگانیزم است. ارگانیزم انسان یک واکنش

کننده یا دریافت کننده منفعل و فعل پذیر نیست. یک ادراک کننده و سازمان دهنده فعال است که بر طبق

نیاز و علاقه خودش اجزای جهان مطلق را انتخاب می‌کند و دنیای خودش را از دنیای عینی بوجود

می‌آورد. چون ارگانیزم موجودی خود کفا نیست پیوسته با محیط خود در تعامل است تا به نیازها و علائق

خود جامه عمل بپوشاند.
ماهیت انسان از دیدگاه اسلام

 

بر اساس دیدگاه اسلام انسان بر اساس فطرت الهی خلق شده است. قرآن کریم در این باره

می‌فرماید: حقگرایانه روی به این آور ، ملازم سرشت و فطرتی باشید که خداوند مردم را بر آن سرشته

 است (آری این آفرینش خداوند است) و آفرینش خدای را دگرگونی نیست. (روم،30). از دیدگاه اسلام ،

 انسان در جنبه‌های شناختی و قلبی (عاطفی) خصوصیات فطری دارد. انسان در بعد شناختی برخی

 چیزها را که البته زیاد نیست بوسیله فطرت خود دریافته است. اصول تفکر انسان که در همه مشترک

است فطری است و فروع و شاخه‌های آن اکتسابی. زیرا انسان در دانستن اصول تفکر نیازمند به مقدمات

 و قیاس کردن یا نتیجه گرفتن نیست. یعنی ساختمان فکری او به گونه‌ای است که آن مسائل وقتی

 عرضه می‌شود نیاز به استدلال و برهان ندارد و قابل فهم است. بر اساس فطرت خویش انسان حقیقت

جو است. نیاز دارد به اینکه حقیقت چیزها ، امور و جهان را آنچنان که هست دریابد. همان چیزی که

 حس کنجکاوی یا انگیزه اکتشاف در روانشناسی نامیده می‌شود. انسان به فضائل اخلاقی و نیکیها

گرایش دارد.

این قبیل مسائل برای او منفعت مادی ندارند بلکه تنها به دلیل فضیلتی که دارند برای او ارزشمندند مثل

گرایش به پاکی ، صداقت و غیره. بر این اساس انسان موجودی خیرجو است. علاوه بر این انسان

موجودی زیبا پسند است. گرایش به زیباییها دارد و زیبایی و جمال برای او یک موضوع اصلی و مستقل از

سایر امور است. گرایش به خلاقیت و ابتکار بطور فطری در ذات او وجود دارد. علاوه بر اینکه مقداری از

نیازهای زندگی مادی او را تامین می‌کند. از سوی دیگر عشق و پرستش گرایش مخصوص انسان است

 که با انسانیت او پیوند قطع ناپذیر دارد. فطرت انسان فنای عاشق را در راه معشوق یک افتخار می‌داند.
مقایسه نظرگاههای مختلف روانشناسی و اسلام در مورد ماهیت انسان

 

اسلام در مورد ماهیت انسان و خوب یا بد بودن او دیدگاه کلی‌تری را ارائه می‌دهد و یکسویگی برخی

مکاتب انسانی را ندارد. در این دیدگاه انسان دارای قدرت اراده و تواناییهایی است. و برخلاف روانکاوی

وجود اراده و آزادی انسان را نفی نمی‌کند و او را تابع عوامل جبری یا محدودیتهای اجتماعی نمی‌داند و

هچون رفتار گرایان او را تحت کنترل عادات خویش نمی‌داند. با این حال او کاملا مستقل از عوامل دیگر

 عمل نمی‌کند که بتواند همچون نظر انسان گرایان در ارضای نیازهایش مستقل و خود مختار عمل کند.

هر یک از دیدگاههای روانشناختی در مورد ماهیت انسان گاه به برخی مفاهیم اسلام و نظریات او در این

 مورد نزدیک و گاه از آن دور می‌شوند. به هر حال هر یک از آنها نظریات انسانی هستند که توسط خود

انسان در مورد ماهیت انسان مطرح شده‌اند. چنین نظریاتی مسلما نیاز به تجدد نظر و تکامل خواهند

داشت.

حکومت دینی به قر ائت بزرگان اسلام

حکومت دینی به قرائت علی(ع) :

وقتي مردم به خانه‌ علی هجوم بردند و از او خواستند رهبري را بپذيرد از مردم خواست تا رهايش كنند و فرد ديگري (طلحه،زبیر) را برگزينند و قول داد كه از بهترين اطاعت كنندگان كسي باشد كه مردم برمي‌گزينند(من ولیتموه فانا اول اطاعوه)[از دیدگاه علی اعطای ولایت از سوی مردم است نه خدا] و هنگامي كه مردم پافشاري كردند فرمود: عجله نكنيد و مهلت دهيد و آنگاه سه روز مردم و خواسته آنها را نپذيرفت تا به خوبي درباره انتخاب خود انديشه كنند و پس از اصرار مردم رهبری حکومت را پذیرفت. علی می گوید: ای مردم حکومت از آن شماست و به جز کسی که شما نسبت به او رضایت داشته باشید احدی را در این امر حقی نیست. مگر آنکه شما دستور دهید. (الکامل جلد 3 صفحه 193، ابن اعثم صفحه 392، مسکویه و ابن اثیر) بدانید که اگر خلیفه شما شوم بی نظر شما کاری نخواهم کرد و با آنکه کلیدهای اموال شما به دست من است بدون موافقت و رضایت شما حتی درهمی از آن را نخواهم گرفت.(طبری،ابن اثیر) [در جریان حکمیت ابوموسی اشعری] می فرماید: به خدا قسم من راضی به آنچه شد نبودم و آن را نپسندیدم اما به نظر جمهور شما مایل شدم (و لکنی ملت بالجمهور منکم)" (بلاذری انساب الاشراف تحقیق محمد باقر المحمودی بیروت جلد 2 صفحات 338 و 339) علی در عهدنامه مالک اشتر نیز مالک را به همراهی با اکثریت (العامه من الامه) و جلب رضایت آنان فرمان داده است (نهج البلاغه نامه 53) سلیم ابن قیس راوی امین اهل بیت می گوید: از امیرالمومنین شنیدم که فرمود در دینداری خویش بترسید از کسی که قرآن می خواند و دیگران را به شرک متهم می کند که او از مشرک بدتر است و نیز بترسید از قدرتمندی که گمان می کند اطاعت او، اطاعت از خدا و مخالفت با او مخالفت با خداست. وسائل الشیعه جلد 18 باب 10 حدیث 17. هرگز نگویید به من امر شده است لذا فرمان می دهم و باید اطاعت شوم(نهج البلاغه صفحه 993) امام پس از آنكه طلحه و زبير پيمان شكني كردند به آنها گفت‌: «اني لم ارد الناس حتي ارادوني و لم ابايعهم حتي بايعوني‌». که نشان دهنده این معناست که امام مشروعيت خود را به خواست و راي و بيعت مردم مي‌داند و به آن احتجاج مي‌كند نه عدالت و مقام عصمت خویش. امام در نامه ای به اهل کوفه مي‌فرماید: «و بايعني الناس غيرمستكرهين و لا مجبرين بل طائعين مخيرين‌». مردم نه از روي اكراه و بي ميلي يا از روي اجبار بلكه با رغبت و اختيار با من بيعت كردند. در زمان استمرار حکومت نیز امام مي‌فرماید كه سخن حق را اگر برايش سنگين باشد نيز مي‌پذيرد زيرا «فانه من استثقل الحق ان يقال له او العدل ان يعرض عليه كان العمل بهما اثقل عليه‌». يعني كسي كه سخن حق (آزادي بيان‌) يا درخواست عدالت برايش دشوار باشد عمل به حق و عدل برايش دشوارتر خواهد بود. به عبارت دیگر امام دو شاخص "آزادي بيان" و "عدالت" را با همديگر گره زده و در ادامه‌اش مي‌افزايد از «حقگويي‌» و «مشورت به عدل‌» نسبت به من دست برنداريد كه من برتر از آن نيستم كه خطا نكنم و از خطا در كار خويش ايمن نيستم‌. همچنین امام می فرماید: برترين چشم روشني حاكمان به مردم عبارتست از گستراندن عدل در شهرها و آشكار كردن دوستي با مردم و اين دوستي جز با پاكي سينه‌ها از كينه و خيرخواهي براي مردم كه برگرد زمامدارانشان چون پروانه حلقه بزنند و از وجود دولتمردان احساس سنگيني نكنند ميسر نمي‌شود. در اينجا امام به صراحت مي‌گويد دو اصل «عدل‌» و "مردم سالاري" منوط به تكيه به مردم و آراء آنهاست و اينكه مردم از وجود صاحبان قدرت احساس سنگيني نكنند و عجيب‌ترين سخن در ادامه‌اش اين است كه مي‌گويد «و ترك استبطأ انقطاع مدتهم‌». يعني ظهور عدل و مردم سالاری و مهر افراد ملت به يكديگر با ترك تمايل مردم به اينكه مدت حكومت زمامدارانشان هر چه زودتر پايان يابد ظاهر خواهد شد. بنابراین اگر در جامعه مشاهده شد كه مردم از حكومت به ستوه آمده‌اند و از هم مي‌پرسند كي اين وضعيت خاتمه مي‌يابد و مايلند هر چه زودتر مدت حكومت حاكمان تمام شود بدانيد به خاطر اين است كه عدل و مردم سالاري هر دو رخت بربسته‌اند که جامعه به سوي پيشرفت و سعادت پرواز نمي‌كند. به عبارت دیگر برای شناسای وضعیت استبدادی و ظالمانه ملاک های شرعی ارائه نمی دهند بلکه ملاک عرفی، ملموس و قابل سنجش زمینی ارائه می فرمایند.

 

حکومت دینی به قرائت عثمان بن عفان :

در تاریخ برای عثمان بین عفان ویژگیهایی ذکر شده است که به برخی از آنها اشاره می شود:

عدم آشنایی به احکام اسلامی بصورتی که در سفری نماز مسافر را تمام خواند! توزیع ناعادلانه اموال عمومی و سکوت و رضایت نسبت به ایجاد حق ویژه و سهل انگاری در حفظ بیت المال بطوری که بسیاری از نزدیکان و مقربین او یکشبه به ثروتمندان عصر خود تبدیل شدند. تحت تاثیر مشاوران بی کفایت و مغرضی چون ابوسفیان، مضره بن شعبه، معاویه بن ابی سفیان، سعید بن عاص، عبدالله بن سعد ابی صرح، ولید بن عقبه و عبدااله بن عامر قرارداشتن و زایل نمودن عناصر درایت، کاردانی و اراده در تدبیر امور. عدم پایبندی به شیوه های پیامبر در امر حکومت. عدم برخورد با جنایات نزدیکان خود: گذشت و عدم قصاص عبیدالله بن عمر که هرمزان را کشته بود. بازگرداندن افراد نالایق و مطرود پیامبر به مساند امور نظیر بازگرداندن حکم بن عاص به مدینه که تبعیدی پیامبر بود و قدرت بخشیدن به مروان بن حکم و ... زجر و آزار صحابه و یاران پیامبر: ایجاد محدویت و رفتار خشن با عمار بن یاسر، ابوذر، مقداد، عبدالله ببن مسعود، ابن عباس، سعد بن ابی وقاص و حتی عبدالرحمن عوف. عدم پذیرش اصلاح و چسبندگی به قدرت: از عثمان نقل شده است که : اگر قرار باشد هرکس را که شما می خواهید بگمارم این حکومت شما می شود نه حکومت من! من هرگز جامه خلافت را که خداوند به من پوشانده است از خود نمی کنم!

هنگامي كه اعتراض‌ مسلمانان مدينه و ساير شهرها عليه عثمان بالا گرفت. يگانه شخصيتي كه مي‌توانست مردم را آرام كند و بين آنان و خليفه سفير باشد، علي (ع) بود. وي مكرر خواسته‌هاي مردم را با عثمان در ميان مي‌گذاشت و پيشنهادهاي خيرخواهانه و موثر به او مي‌كرد كه اگر مورد قبول عثمان واقع مي‌شد، حوادث خونين بعدي پيش نمي‌آمد. در برخي موارد عثمان اين توصيه را منطقي مي‌ديد و بعضاً مي‌پذيرفت، اما اطرافيانش راي او را تغيير مي‌دادند. آنچه در اين ميان جالب توجه است، استدلال‌هاي علي (ع) از يك سو و اطرافيان خليفه از سوي ديگر است كه هر قدر اولي نجات‌بخش بود، دومي فاجعه‌آفرين به شمار مي‌رفت. به هر حال در روزهاي آخر حيات عثمان، باز هم علي(ع) مطالبات مردم را با وي در ميان گذاشت و اجابت آنها را درخواست كرد. علي(ع) در اين زمينه به ابن عباس گفت: ”به خدا قسم آنقدر از عثمان حمايت كردم كه مي‌ترسم گناهكار باشم“. هنگامي كه بار ديگر مردم به نزدش آمدند و خواهش كردند به نمايندگي آنها پيش عثمان برود، و مطالب و خواسته‌هاي آنها را بگويد، حضرت بعد از نصيحت‌هاي زيادي كه به عثمان كرد،‌ به او گفت: ”تو را به خدا قسم مي‌دهم كه بپرهيز از اينكه آن خليفه مقتول امت باشي كه كشته شدن او در كشت و كشتار داخلي را به روي اين امت باز مي‌كند و هرگز بسته نخواهد شد و دائما منشا فتنه‌ها خواهد شد .... بعد فرمود:‌ تو در اين سن و در آخر عمر چرا وسيله و آلت دست كسي مانند مروان حكم شده‌اي؟ عثمان در جواب گفت: ”كلم الناس في ان يؤجلوني حتي اخرج اليهم من مظالمهم“ گفت: از مردم بخواه به من مهلت بدهند، من خواسته‌هاي آنها را به آنها مي‌دهم. امام فرمود: مهلتي لازم نيست. آنهايي كه در مدينه هستند كه مهلت لازم ندارد. آنها هم كه در ساير نقاط مي‌باشند مهلتشان همين است كه دستور تو به آنها ابلاغ شود. ولي بعد مروان و ديگران آمدند و به عثمان گفتند، اگر جواب مثبت به خواسته‌هاي مردم بدهي مردم جري مي‌شوند و كار تو مشكلتـر خواهد شد. مروان گفت: ”والله لاقامه علي خطئيه تستغفرالله منها اجمل من توبه تخوف عليها“ يعني ادامه تو بر گناه و بعد استغفاركردن،‌ از توبه‌‌اي كه روي تهديد مردم و تسليم به خواسته‌هاي مردم باشد بهتر است.“  (حكمت‌ها و اندرزها، مرتضي مطهري، ص 149)

همچنانكه ملاحظه‌ مي‌فرمائيد از ديد علي (ع) دادن پاسخ مثبت به مطالبات مردم و بركناري افراد نالايق و جلوگيري از ظلم كارگزاران حكومت به مردم چنان ضروري و فوري است كه نبايد لحظه‌اي آن را به تاخير انداخت زيرا علاوه بر پاسخگويي اخروي، پيامدهاي غيرقابل پيش‌بيني دنيوي دارد. بر عكس، بر پايه استدلال مروان حكم، ادامه اشتباهات خليفه وقتي مردم به اعتراض برخاسته‌اند، به مراتب از پذيرش خواست‌هاي به حق آنان بهتر است، زيرا در آن صورت، طبق نظر مروان، مردم جري مي‌شوند و كار بر خليفه دشوار مي‌گردد. به عبارت ديگر وي نخواهد توانست بدون مانع و مخالفتي، آنچنان كه خود مي‌خواهد امور را، ‌ولو با مخالفت اكثريت مسلمانان، به چرخش درآورد.

 

حکومت دینی به قرائت بنی امیه :

از مهمترین ویژگیهای تشخیص حکومت دینی به قرائت بنی امیه بررسی وضعیت باور جامعه ای است که گویا باور کرده است قدرت بی مهار و ثروت بی شمار حق حکومت است و هرگونه اعراض و قیام هتک حرمت حاکمیت دینی و خروج بر آن محسوب می شود. از این رو با همه اختناق سیاسی و فساد اخلاقی در ساختار قدرت باز هم معاویه و یزید را "امیرالمومنین" می خوانند! برخی از صاحبنظران به این نکته اشاره کرده اند که چنان حرمت نهادن جامعه به معاویه و یزید و حاکمانی از این دست ناشی از ترس و وحشت جامعه بود و گرنه مردم در قلب خویش برای چنین حاکمانی حرمت قائل نیستند. این سخن کاملا" درست است اما تمام حقیقت نیست. "ترس" مولود شک و تردید است و هرچه بر معرفت نسبت به حقیقت افزوده شود، از ترس کاسته می شود تا آنجا که در ساحت یقین واژه ترس، مضحک و بیگانه است. اما کافی است که حکومت موفق شود در راستای تحکیم قدرت خویش از دو طریق در مصادیق آزادی و عدالت تشکیک و تردید ایجاد کند. ایجاد شک در مصداق آزادی از طریق جامعه بسته و ایجاد تردید در مصداق عدالت از طریق تقدیس قدرت. در جامعه بسته، اطلاعات و تبلیغات - درست یا نادرست - بسیار زود به ثمر می نشیند و بر باورهای طیف قابل توجهی از جامعه تاثیر  می گذارد. پاره ای از متون تاریخی ما نشان می دهد که طیف وسیعی از جامعه بسته اسلامی در صدر حکومت امویان چنان تحت تاثیر آگاهی کاذب قرار گرفت که به راحتی باور کرد که قرابت و نسبت خلافت یزید با پیامبر اسلام بیش از حسین بن علی است. اگر جز این بود پس چرا هنگامی که فرزند ارشد امام - علی اکبر - سوار مرکب جنگ شد، چنین بر بدیهیات تاکید کرد و رجز خواند: من علی پسر حسین بن علی هستم. ما و این خانواده از شما به پیامبر نزدیکتریم! و چرا هنگامی که کاروان اسیران کربلا به شهر شام رسید مردم آنها را کاروان خارجیان خواندند و با سنگها و طعنه ها میزبانیشان کردند؟! اما هنگامی که با خطابه های پر از شور و حکمت زینب کبری و امام سجاد مواجه شدند با چشم هایی اشکبار و وجدانی شرمنده بازگشتند! اساسا" تاریخ زمامداری اموی بر این تجربه شکل گرفت که : اینکه در پس پرده حکومت چه میگذرد مهم نیست، کافی است در ابتدا با تولید معارف کاذب و ظاهرگرا (طرح شعار وحدت و ...) و انتشار روایات و احادیث مجعول عقاید مردم را شکل داد و همان عقاید را در جامعه رعایت کرد و در عین حال مراقب بود تا تمام شئون قدرت به هر قیمتی حفظ گردد. آنگاه ظاهر بینان(پاکان پوک یا پوکان پاک!) به همین مقدار راضی میشوند و اصلاح گران نیز در ید قدرت ما گرفتار می شوند و لااقل تا زمان حاکمیت ما حقیقت به محاق می رود!

همچنین در زمان حکومت پیامبر و حضرت علی میزان حقانیت حکومت با عدالت آن سنجیده می شد و حتی حقانیت آن دو بزرگوار را هم در میزان عدالت می سنجیدند و به نبوت پیامبر و خلافت امام علی اکتفا نمی کردند. از این رو حتی امام علی نیز در پایان حکومت خویش بر اساس شکایت یک یهودی توسط قاضی منصوب خویش به دادگاه فراخوانده شد و محاکمه شد. عدالت و ظلم مفاهیمی دارای حسن و قبح عقلی اند و عرف عقلا و داوری عادلانه یا ظالمانه بودن رفتار حکومتها را به عهده دارند نه انسان قدسی و یا کتاب مقدس. اما در سال 40 هجری و با گذشت حدود 30 سال از رحلت پیامبر اسلام و در پی نقشی که معاویه بن ابی سفیان طی دهها سال در قامت امیر مومنان ایفا کرده بود، حکومت اسلامی ملاک عدالت شده بود و بر هرچه حکم می راند کسی را یارای اعتراض نبود! امام حسین آخرین فرصت اصلاح در جامعه اسلامی بود و بیعت امام با یزید به همه فسادها و استبدادها و آگاهیهای کاذب مشروعیت و رسمیت می بخشید. و آنجا دیگر از اسلام تنها مناره هایی باقی می ماند که پنج نوبت از آنها صدای اذان بر می خاست و ظالمی که در قامت حاکم شرع لب به تلاوت قرآن و روایات می گشود اما این همه جز سالوس و ریا نبود.


 

پيشينه و كاركرد مجالس دنيا-3/جايگاه پارلمان در انگلستان

  انگلستان داراي رژيم حكومتي از نوع پارلماني مي‌باشد

. اين نوع رژيم در حقيقت از تفكيك نسبي قوا به دست مي‌آيد. در شيوه تفكيك نسبي قوا، نظر به اينكه حاكميت ملي از سوي مردم و از رهگذر انتخابات به نمايندگان پارلمان سپرده مي‌شود و از طريق پارلمان به دستگاه‌ها و اشخاص كارگزار و ساير قوا منتقل مي‌گردد، لذا دستگاه‌هاي قوا به يكديگر وابسته‌اند، يعني در عين تمايز و تفكيك بايد، پاسخگو و مسوول دستگاهي باشند كه از آن ناشي شده‌اند، بنابراين در اينگونه رژيم‌ها نوعي وابستگي ارگانيك، به چشم مي‌خورد و سخن از استقلال و انفصال مطلق در ميان نيست. برخي از حقوقدانان اساسي از اصطلاح «همكاري قوا» نيز استفاده مي‌كنند.

براي انجام تفكيك نسبي قوا، سه شرط در نظر گرفته شده است:

1- برقراري تمايز بين وظايف و دسته‌بندي آنها و واگذاري هر دسته از اين وظايف كه داراي ماهيتي همگون هستند به دستگاهي متمايز: مقننه به پارلمان، مجريه به هيات دولت و دستگاه‌هاي اداري و قضاييه به دادگاه‌ها.

2- دستگاه‌هاي متمايز، برخلاف رژيم رياستي، جنبه تخصصي كامل ندارد. يعني دواير كاركرد آنها در نقاطي با يكديگر به‌صورت متقاطع عمل مي‌كند و قلمروهاي مشتركي را به وجود مي‌آورد. مثلا مجريه در شكل‌گيري قوانين با مقننه همكاري مي‌كند و مقننه در اجراي تمام و كمال قوانين در كار مجريه نظارت مي‌كند.

3- اندام‌هاي هر يك از قوا مانند هيات دولت و پارلمان داراي وسايل و ابزارهاي تاثير بر يكديگرند. اين معني را «دوورژه» به‌طور خلاصه چنين ذكر كرده است: «تمايز قوا، همكاري در وظايف، وابستگي اندامي» كه از يك طرف با اختلاط و تمركز قوا يكي نيست و از سوي ديگر با تفكيك كامل قوا تفاوت دارد.(16)

اساس رژيم پارلماني با ملاحظه وضع آن در كشورهاي انگلستان و فرانسه و بسياري از كشورهاي اروپايي به قرار زير است:

الف) قوه مجريه دو ركني است؛ يعني در رأس آن يك رئيس كشور (پادشاه و يا رئيس جمهور) قرار دارد كه قاعدتا غيرمسوول است و يك رئيس حكومت (نخست وزير يا رئيس الوزرا) كه همراه با كابينه وزرا، كليه مسووليت‌هاي سياسي را برعهده دارد.

ب) مجلس يا مجلسين از سوي مردم انتخاب مي‌شوند و حق دارند كليه اقدامات و عمليات حكومت را زير نظر بگيرند و از راه سوال و استيضاح و ايجاد كميسيون‌هاي تحقيقاتي يا نهادهاي نظارت، چون ديوان محاسبات، قوه مجريه را كنترل كنند.

ج) پارلمان حق دارد با صدور رأي عدم اعتماد، حكومت را واژگون نمايد و هيات دولت جديدي را موافق با تمايل اكثريت نمايندگان بر مسند قدرت بنشاند.

د) در مقابل حكومت نيز وسايل گوناگوني براي تاثير بر قوه مقننه در اختيار دارد. لوايح قانوني را تنظيم مي‌كند و به پارلمان پيشنهاد مي‌نمايد. وزرا مي‌توانند در مجالس شركت كنند و از لوايح و نظريات سياست‌هاي خود دفاع نمايند.(17)

تعادل قوا در رژيم پارلماني اساسا بر دو وسيله متقابل استوار است:

1- مسووليت سياسي وزرا، در برابر پارلمان و اماكن سقوط كابينه با رأي عدم اعتماد نمايندگان.

2- حق انحلال پارلمان توسط قوه مجريه.(18)

از اين حيث رژيم‌هاي پارلماني با رژيم‌هاي رياستي تفاوت پايه‌اي پيدا مي‌كنند، زيرا در رژيم رياستي، رئيس جمهوري، هم رئيس كشور و هم رئيس كابينه وزرا است و در برابر مجالس مقننه مسووليت سياسي ندارد، اما در رژيم پارلماني نهاد رياست كشور از رياست وزيران جداست. اولي از مسووليت مبراست و دومي به‌طور فردي و دسته‌جمعي در برابر پارلمان مسووليت سياسي دارد.

در برابر اين اختيارات پارلمان، براي آنكه اثرگذاري قوه مقننه بر مجريه يك جانبه نباشد و امكان سقوط پياپي هيات وزيران توسط پارلمان صورت نگيرد، به قوه مجريه (يعني رئيس كشور) حق داده شده كه طبق روال معيني پارلمان را منحل نمايد.

حال در اين قسمت سعي مي‌كنيم ساختار پارلمان در سيستم پارلماني انگليس را تشريح نماييم.

اساسا رژيم پارلماني زاده تحول حقوق انگليس است كه به تدريج از قرن سيزدهم ميلادي آغاز شد و در زمان حاضر به شكل كنوني در حال اجرا و عمل است.

پارلمان كشور انگليس از دو مجلس تشكيل شده است: مجلس عوام و مجلس لردها، نمايندگان مجلس عوام براساس انتخابات سراسري همگاني، مستقيم و مخفي براساس نظام اكثريتي و روش تك‌گزيني برگزيده مي‌شوند. مجلس لردها يادگار دوران اشرافيت است و وجودش در زمان كنوني فاقد مبناي حقوقي مي‌باشد. لازم به ذكر است عنوان لردي امري موروثي يا مادام‌العمر است و اين عنوان به آنها حق شركت و عضويت در مجلس لردها را مي‌دهد. علاوه بر لردهاي موروثي، تعدادي لرد مادام‌العمر نيز توسط مقام سلطنت منصوب مي‌شود كه آنها نيز به عضويت مجلس يادشده درمي‌آيند.

در آغاز تحول حقوق بريتانيا از رژيم سلطنتي مطلق به سلطنتي محدود، بيشتر اختيارات متعلق به مجلس لردها بود، ولي با ادامه اين تحول و پيشرفت دموكراسي و گسترش انتخابات و حقوق مردم در تعيين نمايندگان مجلس عوام، آرام آرام اين مجلس به قدرت خود افزود، به طوري كه با مجلس لردها داراي حقوق برابري شد، اما نظام دو مجلسي برابر طلب بريتانيا ديري به‌طول نينجاميد و مجلس عوام كه تصوير جامعه بريتانيا و نهاد ناب دموكراسي را منعكس مي‌كرد، كم‌كم بر مجلس لردها برتري يافت و اساس و پايه واقعي پارلمان انگليس به‌شمار آمد. مجلس لردها اختيارات واقعي خود را از دست داده و در زمينه قانونگذاري محدود به صدور نظرهاي مشورتي شده است.(19) ولي با اين حال مجلس لردها هنوز از ارزش نمادين و معنوي بسياري برخوردار است.

 

1-2- تشكيلات و حدود صلاحيت مجلس لردها

هر دو مجلس پارلمان همزمان از طرف پادشاه، دعوت به تشكيل اجلاسيه سالانه مي‌شوند و هردو نيز همزمان تعطيلات رسمي خود را آغاز مي‌نمايند. معمولا حدود 70 تا 80 لرد در هر جلسه مجلس شركت مي‌كنند.

طبق سنت، حضور سه عضو براي رسميت‌يافتن جلسه كافي است، ولي براي تصويب لوايح قانوني حضور حداقل 30 نفر الزامي است.

مجلس لردها سه وظيفه و صلاحيت انحصاري دارد:

1- در درجه اول اين مجلس يك دادگاه اختصاصي براي محاكمه اشراف انگليس است.

2- مجلس لردها عالي‌ترين دادگاه رسيدگي تمييزي هم در زمينه‌هاي حقوقي و هم در زمينه‌هاي جزايي در انگلستان مي‌باشد، در حال حاضر اين وظيفه به وسيله 9 نفر عضو اين مجلس كه به لردهاي حقوقدان معروفند، انجام مي‌شود.

3- هرگاه مجلس عوام يك مقام عالي‌رتبه حكومت را متهم به ارتكاب خطايي بنمايد، بعد از رسيدگي مقدماتي او را تسليم مجلس لردها مي‌كند تا مجلس اخير به اتهام او رسيدگي كند.(20)

در اين‌باره بايد اضافه كرد كه به‌تدريج با تثبيت قاعده مسووليت دسته‌جمعي وزرا، اين وظيفه سوم مجلس مذكور ديگر كاربردي ندارد. زيرا وقتي وزيري شديدا مورد سوال پارلمان قرار گرفت، تمام كابينه بايد سقوط كند.

علاوه بر سه نوع صلاحيت خاص مجلس لردها كه ذكر شد، هر يك از دو مجلس عوام و لردها مي‌توانند لوايح قانوني تصويب و براي رسيدگي و اخذ تصميم به مجلس ديگر بفرستند.

اما برحسب سنت، بيشتر لوايح چنان كه بعدا ذكر خواهيم كرد، به مجلس عوام تقديم مي‌شود و تنها بعضي لوايح خاص و همچنين لوايح قضايي ابتدا به مجلس لردها برده مي‌شود.

علي‌رغم بعضي نظرها براي انحلال مجلس لردها، افكار عمومي در انگلستان تمايل به بقاي آن دارند و مي‌خواهند اين مجلس به‌طوري تجديد ساختمان شود تا با اصول دموكراسي و با آيين دو مجلسي سازگاري داشته باشد. بنابراين افكار عمومي انگليس خواهان اصلاح آن است، نه الغاي آن.

 

2-2- مجلس عوام انگليس

مجلس عوام يك مجلس مردمي است كه فعلا متجاوز از 950 عضو دارد. اعضاي اين مجلس مستقيما به وسيله ملت و براي مدت پنج سال انتخاب مي‌شوند. براي رسميت يافتن جلسات حضور 40 نماينده كفايت مي‌كند. عمر هر دوره چنان كه گفتيم، پنج سال است، اما پادشاه مي‌تواند آن را قبل از اتمام دوره پنج‌ساله منحل كند.

اقتدارات مجلس عوام به شرح زير است:(21)

 

الف- اقتدارات قانونگذاري به‌طور عام

در انگلستان به عكس ايالات متحده، قوه قضاييه حق تجديدنظر قضايي در مصوبات پارلمان را ندارد و نمي‌تواند بعضي از اين مصوبات را خلاف قانون اساسي اعلام كند.

 

ب- اقتدار مالي

امروزه مجلس عوام تنها سرپرست و صاحب اختيار دارايي ملي است. مجلس مذكور تنها مرجعي است كه هزينه‌هاي كشور را در قالب بودجه عمومي بررسي و تصويب مي‌نمايد.

 

ج- نظارت بر قوه مجريه

سومين صلاحيت مهم مجلس عوام كنترل قوه مجريه و زير نظر داشتن اعمال قوه مذكور است. اصولا وقتي در انگلستان گفته مي‌شود مسووليت وزرا اين مسووليت در مقابل مجلس عوام است، اين مسووليت به دو شكل مي‌باشد 1- فردي 2- دسته‌جمعي.

منظور از فردي اين است كه هر وزير از لحاظ قوانين جزايي و ساير قوانين كشوري، خود شخصا مسوول كليه اعمال خويش در طول مدت وزارت است، اما در مقابل استيضاح پارلمان وزرا مسووليت دسته‌جمعي دارند. يعني هر وزير در مقابل پارلمان، مسوول طرز مديريت و سياستگذاري وزراي ديگر همكار خود نيز مي‌باشد. بر اين اساس هرگاه پارلمان، يكي از وزراي كابينه را استيضاح كند، نخست وزير و ساير اعضاي كابينه بايد متفقا استعفا بدهند.

 

د- طرح سوال از اعضاي كابينه

يكي از اقتدارات بسيار سودمند مجلس عوام حق طرح سوال از وزراي كابينه مي‌باشد. در بريتانيا سوال نماينده مجلس عوام از وزرا رايج است و يكي از راه‌هاي كنترل حكومت توسط پارلمان مي‌باشد.

در ايالات متحده آمريكا چون وزيران در برابر كنگره مسووليت ندارند، سوال و استيضاح موضوعيت ندارد و در عوض تحقيق و بررسي به وسيله كميسيون‌هاي دائمي يا كميسيون‌هاي فرعي خاص به‌نام كميته تحقيق صورت مي‌گيرد. در مجلس نمايندگان سه كميسيون تحقيق عهده‌دار اين وظيفه است، ولي در سنا هم كميسيون‌ها اختيار بررسي دارند و از اين طريق نوعي نظارت پارلماني انجام مي‌گيرد. كميسيون‌هاي ويژه تحقيق اختيارات فوق‌العاده دارند و مي‌توانند از همه كساني كه لازم است، اطلاعات كسب كنند و حتي آنها را براي تحقيق جلب كنند.(22)

در شرايط فعلي اقتدارات مجلس عوام تا حد زيادي نسبت به گذشته، كاهش يافته است. منتقدين سياسي انگليسي علل كنترل نفوذ مجلس عوام را در امور كشوري، عواملي مانند ازدياد قدرت كابينه و تسلطي كه اين نهاد بر كارهاي پارلماني يافته است، انعطاف‌ناپذيري مقررات انضباطي حزبي، محدوديت قوه ابداع و ابتكار نمايندگان مجلس، محدوديت آزادي نطق نمايندگان، فقر و يا فقدان دانش فني و تخصصي نمايندگان در زمينه‌هاي متنوع قانونگذاري و غيره مي‌دانند.

ولي با اين حال، اصل حاكميت پارلمان، برجسته‌ترين اصل در قانون اساسي غيرمدون انگلستان است، چنان كه در اين كشور هيچ قدرتي وجود ندارد كه مصوبات پارلمان را ملغي كند يا بتواند اين مصوبات را كنار بگذارد. هيچ دادگاه قانوني نمي‌تواند در معتبربودن قوانين مصوب پارلمان لحظه‌اي ترديد كند.

پروفسور ديس معتقد است از اصل حاكميت پارلمان اين نتايج حاصل مي‌شود:

1- پارلمان مي‌تواند هر نوع قانوني را كه بخواهد وضع كند.

2- پارلمان مي‌تواند هر نوع قانون موجود را اصلاح يا لغو كند.

3- در مشروطيت انگلستان فرقي بين قانون اساسي و قوانين عادي وجود ندارد.(23)

تحقق اين اصول مستلزم آزادي عمل نمايندگان و به عبارت ديگر برخورداري آنها از مصونيت پارلماني است.

در انگلستان اصل مصونيت نمايندگان با اين صراحت در هيچ متن قانوني وجود ندارد، ولي عمل مصونيتي كه از لوازم آزادي بيان است، رعايت مي‌گردد. چنان كه هيچگونه ادعايي عليه نماينده مجلس به‌خاطر آنچه در مجلس يا كميته‌ها گفته يا كتبا اعلام داشته، مسموع نمي‌باشد و همچنين دعوي اهانت عليه او غيرقابل طرح است، در حالي كه در قانون اساسي آلمان مقرر گرديده مصونيت نمايندگان شامل اهانت و توهين نيست، ولو اينكه هنگام انجام وظايف نمايندگي ارتكاب شود.

در انگلستان براي تعقيب نماينده و اجراي مجازات، اجازه رئيس مجلس كافي است و استدلال مي‌شود كه استقلال قوه قضاييه و قوه مجريه و بي‌طرفي رئيس مجلس اين مصونيت را عملا تامين مي‌كند و خطر ديگري نماينده را تهديد نمي‌كند تا نياز به تصريح مصونيت با استحكام بيشتري باشد.(24)

با توجه به اينكه قدرت قانونگذاري مجلس لردها به حدي كاهش يافته است كه در حكمراني ملي تقريبا سهمي ندارد، در شرايط فعلي، پارلمان در حقيقت شامل مجلس عوام مي‌‌شود و با كمي دقت، مجلس عوام نيز چيزي جز حزب دارنده اكثريت نيست و زمام حزب دارنده اكثريت هم در واقع كلا در دست نخست‌وزير و وزراي كابينه او مي‌باشد پس حاكميت پارلمان كه حقوقا خدشه‌بردار نيست، عملا به حاكميت نقطه فشرده‌اي از آن به نام كابينه منتهي شده است و بايد به ياد آورد كه اين كابينه در عين حال در راس قوه مجريه قرار دارد.


نگاهي به وضعيت بانک ها پس از کاهش نرخ سود

 نگاهي به وضعيت بانک ها پس از کاهش نرخ سود


 اين روزها کمتر بانک خصوصي،  دولتي يا موسسه مالي - اعتباري را مي توان يافت که وام بدهد.  در هفته هاي اخير اکثريت قريب به اتفاق بانکهاي دولتي و خصوصي و حتي موسسه هاي مالي و اعتباري پرداخت وامهاي کم مبلغ خود به شهروندان نظير وام خريد خودرو، وام تعمير مسکن ، وام خريد مسکن - بويژه مسکن دست دوم - وام کارمندي ، وام خريد وسايل منزل ، وام وديعه اجاره مسکن و تسهيلات ليزينگ را تقريبا به طور کامل متوقف کرده اند و اگر تسهيلاتي پرداخت مي شود يا متعلق به تقاضاهاي پيش از مصوبه کاهش نرخ سود بانکي است يا رقم آن ، دست کم بالاي 30ميليون تومان است.  به گزارش بينا، يکي از کارمندان بانک در اين باره خاطرنشان کرد: طبق مصوبه بانک ، فعلا شعب امکان پرداخت وام مسکن ، خودرو، جعاله تعمير مسکن ، خريد لوازم منزل و ديگر وامهاي تا 20ميليون تومان را ندارند.  وي افزود: فقط پرداخت وام ازدواج متوقف نشده که براي آن هم فعلا اعتباري موجود نيست و به خاطر تعداد زياد متقاضيان ، بايد مدت زيادي در نوبت بمانيد و بنا به دستور هيات مديره ، تا مشخص شدن ماجراي نرخ سود بانکي ، پرداخت وامها در قالب عقود غيرمشارکتي متوقف شده است.  وي در پاسخ به اين پرسش که مگر مصوبه کاهش نرخ سود بانکي از سوي بانک مرکزي ابلاغ نشده است ، افزود: چرا مصوبه ابلاغ شده ، اما هنوز هيات مديره تصميم نگرفته که رقم جديد سود را براي کدام وام اجرا کند، و براي کدام وام اجرا نکند.  وي پيش بيني کرد: پرداخت وامهاي مصرفي و کم بهره در تمام بانکها به نحو قابل توجهي کاهش يابد، چراکه پرداخت اين وامها براي بانک صرف نمي کند.  اما وضعيت در بانکهاي خصوصي و موسسه هاي مالي و اعتباري نيز چندان تفاوتي با همتايان دولتي خود ندارد; به طوري که بسياري از آنها، پرداخت وامهاي خود به مردم بويژه وام خريد مسکن تا سقف 20و 50ميليون تومان را متوقف کرده اند.  يکي ديگر از کارمندان بانک در اين باره مي گويد: پس از ابلاغيه کاهش نرخ سود از 23درصد به 11درصد، بانک هاي خصوصي سقف وام خريد مسکن خود را از 50 به 20ميليون تومان کاهش داده و با مصوبه جديد فعلا پرداخت همان وام 20ميليوني نيز متوقف است.  اين در حالي است که قبلا براي خريد محل کار نيز تا 50ميليون تومان وام  تعلق مي گرفت که آن نيز متوقف شده است.  گفتني است، پرداخت وامهاي مسکن به طور کامل متوقف شده و اين موسسه تنها به امور جاري بانکي و جذب سپرده براي اجراي پروژه هاي مسکوني مي پردازد. بر اساس گزارش هايي درباره تغيير در پرداخت وامهاي مصرفي بانکها يک نکته روشن شد و آن تغيير جهت منابع بانکي از وامهاي خرد به وامهاي کلان است.  چرا که وامهاي کلان با استفاده از ابزاري به نام "عقود مشارکتي" از شمول کاهش نرخ سود بانکي معاف مي شود.  مصطفي کريم ، دبير کانون بانکهاي خصوصي مي گويد: منابع کل نظام بانکي به 2دسته تقسيم مي شود: بخشي از آنها در قالب عقود غيرمشارکتي که همان وام باسود مشخص باشد، صرف مي شود و بخش ديگر در قالب عقود مشارکتي صرف مي شود. در اين حالت بانک در پروژه اي با طرف ديگر مشارکت مي کند و درصد سود آن نامحدود است. 
وي افزود: عقود مشارکتي تمام بانکها از شمول مصوبه شوراي پول و اعتبار مستثنا است ، لذا با مصوبه جديد چون اختصاص منابع به عقود غيرمشارکتي با توجه به نرخ بالاي تورم براي بانکها و بويژه بانکهاي خصوصي به صرفه نيست ، ترازوي منابع بانکها به سمت عقود مشارکتي سنگين تر شده و طبيعي است که در چنين حالتي ، وامهاي خرد بانکها کاهش يابد.  وي اظهار کرد: بانکهاي خصوصي تا حد امکان سعي مي کنند وامهاي مصرفي مورد نيازشان کاهش نيابد اما واقعيت آن است که تخصيص منابع به اين وامها براي بانک صرف نمي کند و بانکها به عنوان يک بنگاه اقتصادي پولشان را به جايي مي برند که سود بيشتري داشته باشد.  دکتر رحمت الله نيکنام ، کارشناس پولي بانکي نيز در اين باره گفته: پول ، کالاي قابل فروش بانک است ، مانند کفش يا لباس که در فروشگاهي عرضه شده باشد. تصور اين که يک کفاش کفش خود را زير قيمت تمام شده توليد به مشتري بفروشد، همان اندازه غيرمنطقي است که توقع داشته باشيم بانک پول يا کالاي خود را زير قيمت تمام شده که همان نرخ تورم است ، بفروشد. 
وي اظهار کرد: دولت مي تواند با اجراي طرح ساماندهي تسهيلات بانکي در اول سال به تناسب مراجعه مردم به بانکهاي دولتي ، درصدي از اين تسهيلات را در قالب تسهيلات تکليفي به امور ضروري مردم اختصاص دهد تا جلوي وارد آمدن ضرر به شهروندان از اين طريق گرفته شود.

اقتصاد ایران در سال 88

 

اقتصاد ايران در سال 88 در مصاحبه با بيژن بيد آباد ‏

رکود تورمي در انتظار ايران است

نادر‎ ‎ايراني

 

با دكتر بيژن بيد آباد، كارشناس برنامه‌ريزي و مسئول واحد پژوهش و تحقيقات دفتر سازمان برنامه و بودجه ‏استان مركزي، معاونت امور مناطق، سازمان برنامه و بودجه، درسال هاي 1362-1361 درباره اوضاع ‏اقتصادي ايران درسال آينده مصاحبه کرده ايم. به اعتقاد او اگر يارانه هاي حامل هاي انرژي حذف شود، سال ‏آتي وضعيتي را شاهد خواهيم بود كه دراقتصاد تحت عنوان شرايط "ركود تورمي" خوانده مي شود. اين گفت ‏وگو درپي مي آيد.‏

 

‎‎آقاي بيدآباد، كارشناسان اعلام كرده اند كه ايران درسال 1388 حدود 30 تا 40 هزارميليارد ‏تومان كسر بودجه خواهد داشت. دركنار آن تحريم هاي اتحاديه اروپا نسبت به گذشته شديد شده تا جايي كه ‏بيمه هرمس آلمان تا اندازه اي پشتيباني بيمه اي خود را نسبت به صادرات وواردات از ايران كاهش داده است. ‏از طرف ديگر كارشناسان اعلام كرده اند كه بحران جهاني در شش ماه نخست سال 1388 به ايران خواهد ‏رسيد.همزمان دولت نيز اعلام كرده است كه هرطور شده طرح تحول را اقتصادي را به اجرا خواهد گذاشت. ‏با اين اوضاع شما وضعيت اقتصاد ايران درسال 1388 را چگونه ارزيابي مي كنيد؟‎

 

خطري كه اقتصاد ايران را درسال 1388 تهديد مي كند از ناحيه تحريم هاي اقتصادي نيست، بلكه بايد دنبال ‏نكات ديگري دراقتصاد ايران بود كه درشرايط بين المللي اقتصاد كشور را دچار ركود خواهد نمود. درحال ‏حاضر با وقوع بحران بين المللي، اقتصاد كشورها يكي پس از ديگري دچار شرايط ركود مي شوند. اقتصاد ‏ايران نيز از سال آتي همين شرايط ركود را به شدت آزمايش خواهدنمود زيرا وضعيت اقتصادي ايران وباقي ‏كشورهاي نفتي همواره با يك تاخير از وضعيت اقتصاد جهاني تبعيت مي كند. تاخير سال جاري عملا آثار ‏بحران جهاني را در سال 1388 براقتصاد ايران نشان خواهد داد. آنچه براي اقتصاد كشور ايران پيش بيني ‏مي شود درسال آتي بستگي شديدي به سياست هاي اتخاذ شده درباره يارانه هاي حامل هاي انرژي دارد. به ‏عبارتي اگر تصميم گرفته شود يارانه هاي حامل هاي انرژي حذف شود، سال آتي وضعيتي را آزمايش خواهيم ‏كرد كه دراقتصاد، تحت عنوان شرايط ركود تورمي خوانده مي شود. به عبارت ديگر درشرايط ركود تورمي ‏توليد واشتغال پايين مي آيد ولي قيمت ها افزايش مي يابد كه اين موضوع برخلاف طبيعت ركود وبحران ‏درسيكل هاي تجاري است. ولي چنانچه طرح تحول اقتصادي به اجرا درنيايد، درسال آتي تورم، توليد و ‏اشتغال هرسه رو به نزول خواهندگذاشت، تشديد بيكاري عملا درنيمه دوم سال آتي مشاهده خواهد شد ‏ودرابتداي سال اين موضوع حاد نخواهد بود. ولي درنيمه دوم بالاخص درانتهاي سال 1388 بايد منتظر ‏بيكاري بسيار حادي باشيم.‏

 

‎‎دولت آقاي احمدي نژاد برنامه طرح تحول اقتصادي را دردستوركار خود قرار داده است. براساس ‏گفته شما درصورت اجراي اين برنامه، ايران به طور همزمان ركود تورمي را هم تجربه خواهد كرد. حال با ‏توجه به اينکه اقتصاد ايران درسال آينده كاهش درآمدهاي نفتي رانيز تجربه خواهد وبين 50 تا 60 ميليارد ‏دلار كاهش درآمد خواهد داشت، اين كاهش درآمد نفت دركنار ركود تورمي منجر به چه آثاري دراقتصاد ‏ايران خواهد شد؟‎

 

يكي از محل هاي انتقال بحران بين المللي به كشورهاي نفتي از طريق كاهش درآمدهاي نفت درآن ها است ‏واثر اين بحران از اين طريق نيز به ايران منتقل خواهد شد. لذا بايد گفت كه مهمترين وجهه اي كه اقتصاد ‏ايران را درارتباط با اقتصاد جهان خارج قرار مي دهد ازطريق درآمدهاي نفتي است. لذا بايد گفت كه اين ‏متغير از اساسي ترين بخش هايي است كه بحران جهاني را به اقتصادايران منتقل مي كند. كاهش درآمدهاي ‏نفتي به ميزان فوق العاده زياد كه درآمد كشور را از حدود 100 ميليارد دلاربه 40 ميليادردلار درسال تقليل ‏مي دهد، عملا باعث خواهد شد كه حجم عظيمي از پروژه هاي عمراني و پرداخت هاي جاري دولت معوق ‏وغيرقابل انجام بماند. كاهش هزينه هاي دولت دراقتصاد به معني اين است كه تحرك اقتصاد به شدت كم ‏خواهد شد ووقتي تحرك اقتصاد كم شود بايد منتظر تشديد ركود باشيم که تا ميزان قابل ملاحظه اي ركودي كه ‏درسال آينده خواهيم داشت ناشي از همين كسري درپرداخت هزينه هاي جاري وعمراني دولت ناشي از ‏كاهش درآمد نفت است. ‏

 

‎‎ركود تورمي وضعيت بنگاه هاي زود بازده را با چه شرايطي مواجه خواهد ساخت؟ اخيرا مطرح ‏شده كه به ميزان بودجه جاري كشور به اين دست از بنگاه ها اعتبار تزريق شده است.‏‎

 

به نظر من بنگاه هاي زودبازده يك سياست اقتصادي غلط است. به عبارت ديگر وقتي ما سرمايه را به مقادير ‏كوچك بشكنيم، بايد توقع داشته باشيم كه دراين ها بازدهي ها و نرخ بازدهي كم باشد. عملا زماني سرمايه ‏گذاري پرسود است كه انباشت سرمايه ايجاد شود. بنگاه هاي زودبازده عملا به معني سرمايه هاي كوچك ‏هستند وسرمايه كوچك دراقتصاد الا ولابد به دليل عدم استفاده از اقتصاد مقياس وعدم استفاده از پديده اي كه ‏دراقتصاد آثار بنگاه هاي كنار هم وبرروي هم، باعث مي شود كه هزينه هاي توليد بالا برود، بهاي تمام شده ‏توليد افزايش يابد، ودرنتيجه ميزان توليد نه زياد باشد ونه نرخ بازدهي به همراه سود افزايش يابد. همه اين ها ‏به معني تحميل هزينه به اقتصاد است. از اين رو اين سياست، سياست غلطي بود كه دردولت فعلي اتخاذ شد. ‏

 

‎‎كاهش درآمد نفت اين گمان را درافكار عمومي ايجاد كرده است كه درآمد هاي دولت به نحوي ‏كاهش يافته كه براي اداره اوضاع جاري كشور مجبور شده اند 6هزارميليارد تومان از بودجه عمراني به ‏بودجه جاري ببرند. همزمان شاهد اين موضوع نيز هستيم كه بانك مركزي اعلام كرده است كه به جاي ‏پرداخت عيدي كارمندان، به آنان سكه پرداخت خواهد كرد. به نظر شما اين روند نمايانگر چه وضعيتي در ‏شرايط پاياني سال 1387 است؟‏‎

 

بايد بگويم كه درحال حاضر دولت با كسري درآمد مواجه است. دولت با پايين آمدن قيمت نفت دچار كسري ‏درآمد شد؛ يعني برخلاف آن چيزي كه در بودجه پيش بيني كرده بود. اما اينكه بانك مركزي مي خواهد عيدي ‏ها را به جاي پول نقد سكه بپردازد اقدامي است كه درجهت عدم افزايش ميزان نقدينگي درجامعه انجام مي ‏شود. همانطور كه مي دانيد دارايي ها از جمله به صورت سكه قابليت تبديل به يكديگر هستند. همانطور كه ‏گفتم اين موضوع منجر به آن مي شود كه نقدينگي درقالب پول، سپرده هاي ديداري و سپرده هاي مدت دار ‏كه اين سه برروي هم مفهوم نقدينگي مي دهد، درجامعه زياد نشود. ولي از طرف ديگر تعريف نقدينگي ‏درايران تعريفي قديمي است كه مجموعه سه موردي را كه عرض كردم شامل مي شود، ولي اگر بخواهيم ‏تعريف هاي جديد را درنظر بگيريم يعني دارايي هايي كه درجه نقدينگي آن ها بالا است را نيز جزو پول ‏حساب كنيم، عملا اين سياست بانك مركزي، به مفهوم بي اثر بودن است؛ به اين معنا كه همان خاصيتي را كه ‏پول برروي اقتصاد مي گذارد، فروش سكه هاي طلا نيز برروي اقتصاد همان تاثير را مي گذارد. تنها تفاوتي ‏كه دارد دراين است كه نرخ برابري طلا و ساير دارايي ها مانند ارزها را به نفع ارزهاي ديگر نسبت به طلا ‏تغيير مي دهد. ‏

‎‎درحال حاضر مشاهده مي كنيم كه حجم پول درجامعه كاهش يافته است. آيا اين به آن معني است ‏كه دولت سياست انقباضي را درپيش گرفته؟ضمن آنكه درحال حاضر گزارش بانك مركزي نيز حاكي از آن ‏است كه به ميزان يك درصد نرخ تورم نسبت به ماه قبل كاهش يافته است. شما علت اين كاهش تورم را چه ‏مي دانيد؟‎

 

ابتدا بايد بگويم كه عدم وجود پول درجامعه به معناي اين نيست كه دولت درسال هاي گذشته وامسال سياست ‏انقباضي را درپيش گرفته است؛بلكه هنگامي كه ركود آثارخودش را دراقتصاد نمايان مي كند، تقاضا براي ‏پول كم مي شود. عملا كاهش حجم معاملات است كه باعث شده نرخ تورم كاهش يابد ودولت عملا هيچگونه ‏سياست انقباضي نداشته است. ‏


 


 

فرار مغزها


تحليل پديده مهاجرت نخبگان بر اساس نظام جهانى والراشتاين
فرار مغزها!

 
مقدمه: با عنايت به اينكه طي سال‌هاي اخير، موج جديدي از مهاجرت سرمايه انساني از اقصي نقاط جهان به كشورهاي شمال يا اصطلا‌حا صنعتي به ويژه ايالت متحده آمريكا گسترش يافته است، نويسنده دراين مقاله مي‌كوشد از منظري نوين نسبت اين پديده را براساس مدل مركز‌ پيرامون يا نظام جهاني والراشتاين تحليل نمايد. بنابراين پس از تعريف چيستي پديده فرارمغزها به دلا‌يل و چرايي روند آن مي‌پردازيم. سپس تصويري تاريخي از اين پديده را در مقابل ديدگان قرار مي‌دهيم وآنگاه توضيح خواهيم داد كه نظريه نظام جهاني والراشتاين برچه پايه‌اي استوار است و در نهايت اينكه چه ارتباط منطقي بين اين مدل تئوريك و پديده فرارمغزها وجود دارد.
 
1- مهاجرت، فرار مغزها، چرخش مغزها:
بين مفاهيم مهاجرت و فرار مغزها نسبت رابطه منطقي عموم و خصوص مطلق وجود دارد، بدين معنا كه مهاجرت مفهومي‌عام است كه فرار مغزها تنها يكي از اشكال آن است. مهاجرت داخلي و خارجي، اختياري و غيراختياري، اوليه و ثانويه، محافظه‌كارانه و بدعت‌گزارانه، چرخش نخبگان (مغزها) و ... اشكال ديگر پديده مهاجرت تلقي مي‌شوند. در حالي كه عبارت فرار مغزها(Brain Drain) كه به معني مهاجرت متخصصان و نخبگان به كشورهاي توسعه يافته است «تداعي‌گر نوعي اجبار در مهاجرت اين قشر نيز هست، زيراdrain به معني خشك شدن زمين، نشانه حالتي از جبر طبيعي است كه مهاجرت را براي بقا و زندگي (در اينجا استمرار حيات علمي و تخصصي) ناگزير مي‌سازد» اما چرخش مغزها وضعيتي است كه نيروهاي متخصص كشورهاي درحال توسعه به دلا‌يلي نظير ادامه تحصيل و تجربه زندگي صنعتي، به كشورهاي توسعه يافته مهاجرت مي‌كنند و پس از طي يك دوره زماني براي دستيابي به فرصت‌هاي شغلي و اجتماعي برتر به موطن خود بازمي‌گردند و برخي ديگر از همين مهاجران متخصص، به صورت مستمر، بين كشورهاي مبدا و مقصد در رفت و آمد هستند.
2- دلا‌يل فرار مغزها: پديده‌هاي اجتماعي عموما و پديده فرارمغزها خصوصا پيچيده، متكثر، و همواره درحال تغيير و «شدن» مي‌باشند; از اين روي مي‌توان براساس نظريه‌هاي گوناگون به توصيف (چگونگي) و تبيين (چرايي) وقوع آنها پرداخت. محققان عموما پديده فرارمغزها را براساس «مدل جاذبه و دافعه» مورد تحقيق و تتبع قرار مي‌دهند. از آنجا كه اين مدل شرايط ساختاري داخلي و خارجي كشورهاي مبدا و مقصد را به طور همزمان در فرآيند پژوهش ملحوظ مي‌دارند يكي از قوي‌ترين مدل‌هاي تبين كننده پديده فرار مغزهاست. با عنايت به اينكه، تمدن بشري، هم اينك به واسطه انقلا‌ب در فناوري‌هاي اطلا‌عاتي و ارتباطاتي به طرز كم سابقه‌اي (اگر نگوييم بي سابقه) دستخوش تحولا‌ت بنياني شده است و هر لحظه متغيرهاي نويني نقاب از چهره برمي‌كشند، در ادامه سعي مي‌شود، پديده فرارمغزها براساس نظريه نظام جهاني والراشتاين تحليل شود.
3- پيشينه تاريخي پديده فرارمغزها:
پديده مهاجرت، تاريخ ديرينه‌اي دارد، اما مهاجرت انبوه و گسترده انسان‌ها پس از انقلا‌ب صنعتي و گسترش زندگي شهرنشيني رخ داد. در قرون گذشته، شتاب رشد وضعيت اقتصادي و سياست‌هاي مختلف دولت‌ها باعث شد كه يوناني‌ها، يهوديان، قبايل ژرمن، اهالي اسكانديناوي، ترك‌ها، روس‌ها، چيني‌ها و ملت‌هاي ديگر دست به مهاجرت بزنند ... بين سال‌هاي 1821 ميلا‌دي و 1924 ميلا‌دي حدود پنجاه و پنج ميليون نفر اروپايي به ماورا بحار و سي و چهار ميليون تن به ايالا‌ت متحده آمريكا مهاجرت كردند. مهاجرت متخصصان و نخبگان كه در متون و نوشته‌هاي مربوطه از آن به «فرارمغزها» ياد مي‌شود، عمدتا در قرن بيستم مطرح شد. پس از خاتمه جنگ جهاني اول و به قدرت رسيدن هيتلر در آلمان، سياست‌هاي نژاد‌پرستانه‌اي تدوين و اجرا شد كه بسياري از اقليت‌هاي ديني تحت آزار و اذيت و محروميت از حقوق اجتماعي و انساني خويش قرار گرفتند. درنتيجه بسياري از متخصصان و انديشمنداني نظير ماكس هوركهايمر، تئودور آدورنو، هربرت ماركوزه و ... مجبور به جلا‌ي وطن شدند. به دنبال اين وقايع و پس از جنگ جهاني دوم، مسئله فرارمغزها، به مطالعه جدي درآمد. «تا دهه 1960 ميلا‌دي اين مسئله از ديدگاه اقتصادي بررسي مي‌گرديد. از دهه 1970 ميلا‌دي مسئله «فرار مغزها» از ابعاد اجتماعي و فرهنگي و مقايسه كشور مبدا و مقصد و در قالب الگوهاي مهاجرت پيگيري شد. در دهه 80 ميلا‌دي به جاي بحث از «فرار مغزها» از اصطلا‌ح «چرخش مغزها» استفاده شد. اما اينك عده‌اي بر اين اعتقادند كه در كشورهايي مثل تايوان و كره جنوبي چرخش مغزها و در برخي ديگر از كشورها مانند هندوستان فرار مغزها وجود دارد. اما چيزي كه در نهايت مي‌توان افزود اين است كه پديده مهاجرت نخبگان و متخصصان در كشورهاي در حال توسعه از دهه 60 ميلا‌دي مطرح و باعث نگراني اين كشورها شده است.
4- نظريه نظام جهاني والراشتاين چه مي‌گويد؟ منطق ارتباط آن با پديده فرار مغزها چيست؟
نظريه نظام جهاني را مي‌توان گسترده‌ترين تلا‌ش نظري متاثر از جامعه‌شناسي تاريخي در روابط بين‌الملل دانست و والراشتاين را نيز مهم‌ترين نظريه‌پرداز آن بايد تلقي كرد. والراشتاين معتقد بود بعد از اكتشافات جغرافيايي و بعد از قرن 15 ميلا‌دي و به تدريج پس از رنسانس وانقلا‌ب صنعتي، اقتصاد نويني (ليبرال) شكل گرفت.
هسته يا مركز اوليه شكل‌گيري سرمايه‌داري جهاني در سده شانزدهم و در اروپاي شمال غربي بود اين اروپاي شمال غربي مركز توليدات كشاورزي مبتني بر مهارت بالا‌تر و تخصص بيشتر مي‌شود و اروپاي شرقي و آمريكاي شمالي به مناطق پيراموني آن تبديل مي‌شوند كه در توليد و صدور محصولا‌تي خاص و از همه مهم‌تر به صدور مواد خام تنزل درجه پيدا مي‌كنند. اروپاي مديترانه‌اي نيز وضعيتي شبه پيراموني مي‌يابد. كه در آن توليدات صنعتي پرهزينه و معاملا‌ت اعتباري صورت مي‌گرفت. او در ادامه مي‌گويد اين نظام جهاني كه در آغاز به اروپا محدود بود به تدريج به بقيه جهان بسط پيدا كرد. و بخش‌هايي كه عرصه بيروني آن محسوب مي‌شدند، به مرور زمان به داخل آن جذب شدند، به گونه‌اي كه ديگر هيچ جايي از كره زمين خارج از اين نظام جهاني ودرعين حال جهانگير نيست. هرچند كه به تدريج و طي اتفاقاتي به خصوص و مشخصا بعد از جنگ دوم جهاني اين نظام جهاني از اروپا به آمريكا منتقل شد. والراشتاين در ادامه به نقش دولت‌ها مي‌پردازد و مي‌گويد; دولت‌ها ممكن است كه از نظر حاكم بودن با هم شباهت داشته باشند، اما از نظر موقعيت در اقتصاد جهاني متفاوت‌اند. براساس اقتصاد سرمايه‌داري، جهان به دو شكل «مركز يا كانون» يعني جايي كه تمركز سرمايه به حداكثر خودش رسيده است و «پيرامون» يعني جايي كه تمركز سرمايه وجود ندارد، تقسيم مي‌شود و در اين تقسيم‌بندي اساسا نظام جهاني سرمايه‌داري كه براي بقاي خود نياز به انباشت و براي انباشت، نياز به سود دارد، براي تضمين سود، بايد هزينه توليد را كاهش دهند و يكي از راه‌هاي كاهش هزينه‌ها نيز انتقال محل توليد به مكان‌هايي است كه هزينه كار در آنها پايين‌تر است. نتيجه همان‌گونه كه پيش از اين اشاره شد، وجود جوامع مركز و پيرامون (و شبه پيرامون) است. موقعيت دولت‌ها در مركز و پيرامون نظام جهاني متفاوت است. اين موقعيت متفاوت ناشي از نقش متفاوت آنها در اقتصاد جهاني است. به عبارت ديگر در مركز اين نظام جهاني دولت قوي و منسجم ودر پيرامون دولت ضعيف و ناتوان وجود دارد. دولت در پيرامون چنان ضعيف است و (گاه نيز مانند مورد مستعمرات اصلا‌ وجود ندارد) كه والراشتاين ترجيح مي‌دهد از «مناطق» پيراموني سخن بگويد و نه «دولت» پيراموني‌ به علا‌وه، دولت‌هاي قوي بخشي از قدرت خود را از طريق فشاري كه بر دولت‌هاي ضعيف وارد مي‌سازند به دست مي‌آورند و با جنگ، فشارهاي ديپلماتيك و ... دولت‌هاي ضعيف را بيش از پيش تضعيف مي‌كنند در ميان دولت‌هاي پيرامون و مركز، دولت‌هاي شبه پيرامون قرار دارند كه وجود آنها براي كاركرد منظم و هموار اقتصاد جهاني ضرورت دارد. در حالي كه يكي از خصوصيات مهم نظام جهاني نابرابري توزيعي موجود در آن است، اما نظام كمتر با مقاومت‌هاي گسترده روبه‌روست. وجود دولت‌هاي پيراموني به عنوان قشر مياني، عامل ثبات اين سيستم است. زيرا شبه پيرامون در عين اينكه استثمار مي‌شود، استثمار نيز مي‌كند. به نظر او طيف فعاليت‌‌هاي اقتصادي در مركز بسيار گسترده است. در حالي كه در دولت‌هاي پيراموني آن دسته از فعاليت‌هاي اقتصادي متمركزند كه سودآوري كمتري دارند. سطح دستمزد و مهارت در اين مناطق پايين است. البته والراشتاين تاكيد مي‌كند كه مركز و پيرامون بودن هميشه هم جنبه جغرافيايي ندارد، مثلا‌ ممكن است فاصله مركز و پيرامون چند كيلومتر بيشتر نباشد. اما درعين حال به و.ضوح نوعي تفكيك در حوزه فعاليت‌هاي اقتصادي و سودبري و تخصص ميان آنها وجود دارد. در رابطه ميان مركز و پيرامون مبادله نابرابر كه ناشي از تقسيم كار ميان مركز و پيرامون است اتفاق مي‌افتد و مازاد همواره از پيرامون به مركز انتقال مي‌يابد و استثمار پيرامون توسط مركز شكل مي‌گيرد. پس رابطه اين دو گروه رابطه‌اي نابرابر، استثمارگرايانه و ناعادلا‌نه است. تنها كار ويژه دولت‌هاي پيراموني صادر كردن مواد اوليه و خام و نيروي كار ارزان قيمت به «دولت‌هاي مركز» است به عبارت ديگر تنها سرمايه كشورهاي پيرامون منابع ومواد اوليه و خام است كه مي‌توانند آن را صادر و در عوض كالا‌ يا تكنولوژي صنعتي را به چند برابر قيمت فروش مواد اوليه‌شان، وارد كنند. حال اگر ايالا‌ت متحده آمريكا را «مركز» نظام جهاني براي توليدات صنعتي و محل اصلي انباشت سرمايه بدانيم كشورهايي نظير بنگلا‌دش، افغانستان و بسياري ديگر از كشورهاي آفريقايي، «پيرامون» محسوب مي‌شوند. و كره جنوبي، تايوان، سنگاپور، برزيل و ... را نيز مي‌توان به عنوان كشورهاي شبه پيرامون در نظام جهاني تصور نمود. حال چه اتفاقي در شرف رخ دادن است؟ براساس اين مدل تئوريك، پديده فرار مغزها چگونه توجيه‌پذير است؟ ايالا‌ت متحده آمريكا با بيش از 5/10 ميليون كيلومترمربع مساحت، منابع غني زيرزميني، تنوع اقليمي، وفور منابع طبيعي اعم از دريا، درياچه، رودخانه، كوهستان، جنگل‌ها، ارتفاعات و جلگه‌‌ها، موقعيت بي‌نظير ژئوپوليت و ژئواكونوميك، تمركز سرمايه و ثروت، تنوع فرهنگي و اجتماعي به علا‌وه مركز مهارت‌هاي علمي، تخصصي و آكادميك، همه و همه چشم‌اندازي از اين كشور ترسيم كرده كه براساس مدل نظام جهاني والراشتاين «مركز» قلمداد شود. هرچند كه قدرت‌ها و كشورهاي ديگري نيز موجودند كه از مزيت‌هاي ايالا‌ت متحده آمريكا برخوردار و به نوعي در «مركز» قرار دارند، اما به هر تقدير از ويژگي خاص ايالا‌ت متحده آمريكا بودن محرومند. همانطور كه ديديم در لا‌يه بيروني «مركز» دولت‌هاي پيراموني قرار داشتند كه سابق بر اين، تنها كار ويژه‌شان صدور مواد خام واوليه و يا نيروي كار ارزان قيمت به مركز بود اين به نوعي تنها نقشي بود كه پيرامون بازي مي‌كرد. اما در طول قرن بيستم ميلا‌دي، خصوصا درنيمه دوم آن اين نقش به تدريج دچار تحول شد. به اين ترتيب كه بر اثر پيدايش و ايجاد مراكز علمي‌ آكادميك در كشورهاي پيرامون، طبقه‌اي از نخبگان و استعدادهاي علمي به وجود آمدند كه از اين پس جزو سرمايه ملي كشورهاي پيرامون بودند و از اين جهت كالا‌يي براي فرستادن از حاشيه به مركز.اما به علت ضعف كشورهاي پيرامون و سو مديريت، نبود زيرساخت‌هاي علمي، تخصصي، صنعتي، بيكاري، فقر، فقدان آزادي‌هاي مدني و فردي و ده‌ها علل و انگيزه ديگر، كشورهاي پيرامون از نگهداري وبه صورت بالقوه درآوردن توانمندي‌هاي انساني اين گروه از نخبگان، در كشورهايشان ناتوانند. از اين رو در اين كشورها شاهد پديده فرار مغزها با تعاريف و توضيحاتي كه قبلا‌ داديم به مركز كه همان اروپاي غربي‌ شمالي و ايالا‌ت متحده آمريكا باشد هستيم. درحالي كه در كشورهاي شبه پيرامون به جاي فرار مغزها، چرخش مغزها را داريم. بنابراين مي‌بينيم مطابق با نظريه والراشتاين همانطور كه منابع، مواد اوليه ونيروي كار از پيرامون به مركز در حال انتقال است. نخبگان و «مغزها» نيز از اين كشورها البته اين بار برخلا‌ف تمايل و منافع دولت‌هايشان در حال انتقال و فرار است. نتيجتا اينكه همچنان اين مبادله از پيرامون به مركز در تمامي‌ابعاد اقتصادي، سياسي، انساني، آن هم به ضرر «پيرامون» و به سود «مركز» در حال جريان است. اينچنين نظريه والراشتاين، تلا‌شي است براي فهم عقب ماندگي كشورهاي توسعه نيافته، هم در زمينه‌هاي اقتصادي، اجتماعي، سياسي و هم در زمينه‌هاي علمي و فرهنگي.نظريه نظام جهاني برخلا‌ف نظريه‌هاي نوسازي كه ريشه عقب ماندگي را در وضعيت داخلي اين جوامع جست‌وجو مي‌كردند و راه برون رفت از اين وضعيت را پاي گذاشتن در مسير توسعه‌اي مي‌دانستند كه كشورهاي پيشرفته غربي پيموده‌اند، بر آن است كه براي فهم عقب ماندگي مناطق پيراموني همانند نظريه پروازان مكتب وابستگي، بايد به روابط آنها با كشورهاي مركز يا مادر شهرهاي(metropples) سرمايه‌داري توجه داشت.

 
مقدمه: با عنايت به اينكه طي سال‌هاي اخير، موج جديدي از مهاجرت سرمايه انساني از اقصي نقاط جهان به كشورهاي شمال يا اصطلا‌حا صنعتي به ويژه ايالت متحده آمريكا گسترش يافته است، نويسنده دراين مقاله مي‌كوشد از منظري نوين نسبت اين پديده را براساس مدل مركز‌ پيرامون يا نظام جهاني والراشتاين تحليل نمايد. بنابراين پس از تعريف چيستي پديده فرارمغزها به دلا‌يل و چرايي روند آن مي‌پردازيم. سپس تصويري تاريخي از اين پديده را در مقابل ديدگان قرار مي‌دهيم وآنگاه توضيح خواهيم داد كه نظريه نظام جهاني والراشتاين برچه پايه‌اي استوار است و در نهايت اينكه چه ارتباط منطقي بين اين مدل تئوريك و پديده فرارمغزها وجود دارد.
 
1- مهاجرت، فرار مغزها، چرخش مغزها:
بين مفاهيم مهاجرت و فرار مغزها نسبت رابطه منطقي عموم و خصوص مطلق وجود دارد، بدين معنا كه مهاجرت مفهومي‌عام است كه فرار مغزها تنها يكي از اشكال آن است. مهاجرت داخلي و خارجي، اختياري و غيراختياري، اوليه و ثانويه، محافظه‌كارانه و بدعت‌گزارانه، چرخش نخبگان (مغزها) و ... اشكال ديگر پديده مهاجرت تلقي مي‌شوند. در حالي كه عبارت فرار مغزها(Brain Drain) كه به معني مهاجرت متخصصان و نخبگان به كشورهاي توسعه يافته است «تداعي‌گر نوعي اجبار در مهاجرت اين قشر نيز هست، زيراdrain به معني خشك شدن زمين، نشانه حالتي از جبر طبيعي است كه مهاجرت را براي بقا و زندگي (در اينجا استمرار حيات علمي و تخصصي) ناگزير مي‌سازد» اما چرخش مغزها وضعيتي است كه نيروهاي متخصص كشورهاي درحال توسعه به دلا‌يلي نظير ادامه تحصيل و تجربه زندگي صنعتي، به كشورهاي توسعه يافته مهاجرت مي‌كنند و پس از طي يك دوره زماني براي دستيابي به فرصت‌هاي شغلي و اجتماعي برتر به موطن خود بازمي‌گردند و برخي ديگر از همين مهاجران متخصص، به صورت مستمر، بين كشورهاي مبدا و مقصد در رفت و آمد هستند.
2- دلا‌يل فرار مغزها: پديده‌هاي اجتماعي عموما و پديده فرارمغزها خصوصا پيچيده، متكثر، و همواره درحال تغيير و «شدن» مي‌باشند; از اين روي مي‌توان براساس نظريه‌هاي گوناگون به توصيف (چگونگي) و تبيين (چرايي) وقوع آنها پرداخت. محققان عموما پديده فرارمغزها را براساس «مدل جاذبه و دافعه» مورد تحقيق و تتبع قرار مي‌دهند. از آنجا كه اين مدل شرايط ساختاري داخلي و خارجي كشورهاي مبدا و مقصد را به طور همزمان در فرآيند پژوهش ملحوظ مي‌دارند يكي از قوي‌ترين مدل‌هاي تبين كننده پديده فرار مغزهاست. با عنايت به اينكه، تمدن بشري، هم اينك به واسطه انقلا‌ب در فناوري‌هاي اطلا‌عاتي و ارتباطاتي به طرز كم سابقه‌اي (اگر نگوييم بي سابقه) دستخوش تحولا‌ت بنياني شده است و هر لحظه متغيرهاي نويني نقاب از چهره برمي‌كشند، در ادامه سعي مي‌شود، پديده فرارمغزها براساس نظريه نظام جهاني والراشتاين تحليل شود.
3- پيشينه تاريخي پديده فرارمغزها:
پديده مهاجرت، تاريخ ديرينه‌اي دارد، اما مهاجرت انبوه و گسترده انسان‌ها پس از انقلا‌ب صنعتي و گسترش زندگي شهرنشيني رخ داد. در قرون گذشته، شتاب رشد وضعيت اقتصادي و سياست‌هاي مختلف دولت‌ها باعث شد كه يوناني‌ها، يهوديان، قبايل ژرمن، اهالي اسكانديناوي، ترك‌ها، روس‌ها، چيني‌ها و ملت‌هاي ديگر دست به مهاجرت بزنند ... بين سال‌هاي 1821 ميلا‌دي و 1924 ميلا‌دي حدود پنجاه و پنج ميليون نفر اروپايي به ماورا بحار و سي و چهار ميليون تن به ايالا‌ت متحده آمريكا مهاجرت كردند. مهاجرت متخصصان و نخبگان كه در متون و نوشته‌هاي مربوطه از آن به «فرارمغزها» ياد مي‌شود، عمدتا در قرن بيستم مطرح شد. پس از خاتمه جنگ جهاني اول و به قدرت رسيدن هيتلر در آلمان، سياست‌هاي نژاد‌پرستانه‌اي تدوين و اجرا شد كه بسياري از اقليت‌هاي ديني تحت آزار و اذيت و محروميت از حقوق اجتماعي و انساني خويش قرار گرفتند. درنتيجه بسياري از متخصصان و انديشمنداني نظير ماكس هوركهايمر، تئودور آدورنو، هربرت ماركوزه و ... مجبور به جلا‌ي وطن شدند. به دنبال اين وقايع و پس از جنگ جهاني دوم، مسئله فرارمغزها، به مطالعه جدي درآمد. «تا دهه 1960 ميلا‌دي اين مسئله از ديدگاه اقتصادي بررسي مي‌گرديد. از دهه 1970 ميلا‌دي مسئله «فرار مغزها» از ابعاد اجتماعي و فرهنگي و مقايسه كشور مبدا و مقصد و در قالب الگوهاي مهاجرت پيگيري شد. در دهه 80 ميلا‌دي به جاي بحث از «فرار مغزها» از اصطلا‌ح «چرخش مغزها» استفاده شد. اما اينك عده‌اي بر اين اعتقادند كه در كشورهايي مثل تايوان و كره جنوبي چرخش مغزها و در برخي ديگر از كشورها مانند هندوستان فرار مغزها وجود دارد. اما چيزي كه در نهايت مي‌توان افزود اين است كه پديده مهاجرت نخبگان و متخصصان در كشورهاي در حال توسعه از دهه 60 ميلا‌دي مطرح و باعث نگراني اين كشورها شده است.
4- نظريه نظام جهاني والراشتاين چه مي‌گويد؟ منطق ارتباط آن با پديده فرار مغزها چيست؟
نظريه نظام جهاني را مي‌توان گسترده‌ترين تلا‌ش نظري متاثر از جامعه‌شناسي تاريخي در روابط بين‌الملل دانست و والراشتاين را نيز مهم‌ترين نظريه‌پرداز آن بايد تلقي كرد. والراشتاين معتقد بود بعد از اكتشافات جغرافيايي و بعد از قرن 15 ميلا‌دي و به تدريج پس از رنسانس وانقلا‌ب صنعتي، اقتصاد نويني (ليبرال) شكل گرفت.
هسته يا مركز اوليه شكل‌گيري سرمايه‌داري جهاني در سده شانزدهم و در اروپاي شمال غربي بود اين اروپاي شمال غربي مركز توليدات كشاورزي مبتني بر مهارت بالا‌تر و تخصص بيشتر مي‌شود و اروپاي شرقي و آمريكاي شمالي به مناطق پيراموني آن تبديل مي‌شوند كه در توليد و صدور محصولا‌تي خاص و از همه مهم‌تر به صدور مواد خام تنزل درجه پيدا مي‌كنند. اروپاي مديترانه‌اي نيز وضعيتي شبه پيراموني مي‌يابد. كه در آن توليدات صنعتي پرهزينه و معاملا‌ت اعتباري صورت مي‌گرفت. او در ادامه مي‌گويد اين نظام جهاني كه در آغاز به اروپا محدود بود به تدريج به بقيه جهان بسط پيدا كرد. و بخش‌هايي كه عرصه بيروني آن محسوب مي‌شدند، به مرور زمان به داخل آن جذب شدند، به گونه‌اي كه ديگر هيچ جايي از كره زمين خارج از اين نظام جهاني ودرعين حال جهانگير نيست. هرچند كه به تدريج و طي اتفاقاتي به خصوص و مشخصا بعد از جنگ دوم جهاني اين نظام جهاني از اروپا به آمريكا منتقل شد. والراشتاين در ادامه به نقش دولت‌ها مي‌پردازد و مي‌گويد; دولت‌ها ممكن است كه از نظر حاكم بودن با هم شباهت داشته باشند، اما از نظر موقعيت در اقتصاد جهاني متفاوت‌اند. براساس اقتصاد سرمايه‌داري، جهان به دو شكل «مركز يا كانون» يعني جايي كه تمركز سرمايه به حداكثر خودش رسيده است و «پيرامون» يعني جايي كه تمركز سرمايه وجود ندارد، تقسيم مي‌شود و در اين تقسيم‌بندي اساسا نظام جهاني سرمايه‌داري كه براي بقاي خود نياز به انباشت و براي انباشت، نياز به سود دارد، براي تضمين سود، بايد هزينه توليد را كاهش دهند و يكي از راه‌هاي كاهش هزينه‌ها نيز انتقال محل توليد به مكان‌هايي است كه هزينه كار در آنها پايين‌تر است. نتيجه همان‌گونه كه پيش از اين اشاره شد، وجود جوامع مركز و پيرامون (و شبه پيرامون) است. موقعيت دولت‌ها در مركز و پيرامون نظام جهاني متفاوت است. اين موقعيت متفاوت ناشي از نقش متفاوت آنها در اقتصاد جهاني است. به عبارت ديگر در مركز اين نظام جهاني دولت قوي و منسجم ودر پيرامون دولت ضعيف و ناتوان وجود دارد. دولت در پيرامون چنان ضعيف است و (گاه نيز مانند مورد مستعمرات اصلا‌ وجود ندارد) كه والراشتاين ترجيح مي‌دهد از «مناطق» پيراموني سخن بگويد و نه «دولت» پيراموني‌ به علا‌وه، دولت‌هاي قوي بخشي از قدرت خود را از طريق فشاري كه بر دولت‌هاي ضعيف وارد مي‌سازند به دست مي‌آورند و با جنگ، فشارهاي ديپلماتيك و ... دولت‌هاي ضعيف را بيش از پيش تضعيف مي‌كنند در ميان دولت‌هاي پيرامون و مركز، دولت‌هاي شبه پيرامون قرار دارند كه وجود آنها براي كاركرد منظم و هموار اقتصاد جهاني ضرورت دارد. در حالي كه يكي از خصوصيات مهم نظام جهاني نابرابري توزيعي موجود در آن است، اما نظام كمتر با مقاومت‌هاي گسترده روبه‌روست. وجود دولت‌هاي پيراموني به عنوان قشر مياني، عامل ثبات اين سيستم است. زيرا شبه پيرامون در عين اينكه استثمار مي‌شود، استثمار نيز مي‌كند. به نظر او طيف فعاليت‌‌هاي اقتصادي در مركز بسيار گسترده است. در حالي كه در دولت‌هاي پيراموني آن دسته از فعاليت‌هاي اقتصادي متمركزند كه سودآوري كمتري دارند. سطح دستمزد و مهارت در اين مناطق پايين است. البته والراشتاين تاكيد مي‌كند كه مركز و پيرامون بودن هميشه هم جنبه جغرافيايي ندارد، مثلا‌ ممكن است فاصله مركز و پيرامون چند كيلومتر بيشتر نباشد. اما درعين حال به و.ضوح نوعي تفكيك در حوزه فعاليت‌هاي اقتصادي و سودبري و تخصص ميان آنها وجود دارد. در رابطه ميان مركز و پيرامون مبادله نابرابر كه ناشي از تقسيم كار ميان مركز و پيرامون است اتفاق مي‌افتد و مازاد همواره از پيرامون به مركز انتقال مي‌يابد و استثمار پيرامون توسط مركز شكل مي‌گيرد. پس رابطه اين دو گروه رابطه‌اي نابرابر، استثمارگرايانه و ناعادلا‌نه است. تنها كار ويژه دولت‌هاي پيراموني صادر كردن مواد اوليه و خام و نيروي كار ارزان قيمت به «دولت‌هاي مركز» است به عبارت ديگر تنها سرمايه كشورهاي پيرامون منابع ومواد اوليه و خام است كه مي‌توانند آن را صادر و در عوض كالا‌ يا تكنولوژي صنعتي را به چند برابر قيمت فروش مواد اوليه‌شان، وارد كنند. حال اگر ايالا‌ت متحده آمريكا را «مركز» نظام جهاني براي توليدات صنعتي و محل اصلي انباشت سرمايه بدانيم كشورهايي نظير بنگلا‌دش، افغانستان و بسياري ديگر از كشورهاي آفريقايي، «پيرامون» محسوب مي‌شوند. و كره جنوبي، تايوان، سنگاپور، برزيل و ... را نيز مي‌توان به عنوان كشورهاي شبه پيرامون در نظام جهاني تصور نمود. حال چه اتفاقي در شرف رخ دادن است؟ براساس اين مدل تئوريك، پديده فرار مغزها چگونه توجيه‌پذير است؟ ايالا‌ت متحده آمريكا با بيش از 5/10 ميليون كيلومترمربع مساحت، منابع غني زيرزميني، تنوع اقليمي، وفور منابع طبيعي اعم از دريا، درياچه، رودخانه، كوهستان، جنگل‌ها، ارتفاعات و جلگه‌‌ها، موقعيت بي‌نظير ژئوپوليت و ژئواكونوميك، تمركز سرمايه و ثروت، تنوع فرهنگي و اجتماعي به علا‌وه مركز مهارت‌هاي علمي، تخصصي و آكادميك، همه و همه چشم‌اندازي از اين كشور ترسيم كرده كه براساس مدل نظام جهاني والراشتاين «مركز» قلمداد شود. هرچند كه قدرت‌ها و كشورهاي ديگري نيز موجودند كه از مزيت‌هاي ايالا‌ت متحده آمريكا برخوردار و به نوعي در «مركز» قرار دارند، اما به هر تقدير از ويژگي خاص ايالا‌ت متحده آمريكا بودن محرومند. همانطور كه ديديم در لا‌يه بيروني «مركز» دولت‌هاي پيراموني قرار داشتند كه سابق بر اين، تنها كار ويژه‌شان صدور مواد خام واوليه و يا نيروي كار ارزان قيمت به مركز بود اين به نوعي تنها نقشي بود كه پيرامون بازي مي‌كرد. اما در طول قرن بيستم ميلا‌دي، خصوصا درنيمه دوم آن اين نقش به تدريج دچار تحول شد. به اين ترتيب كه بر اثر پيدايش و ايجاد مراكز علمي‌ آكادميك در كشورهاي پيرامون، طبقه‌اي از نخبگان و استعدادهاي علمي به وجود آمدند كه از اين پس جزو سرمايه ملي كشورهاي پيرامون بودند و از اين جهت كالا‌يي براي فرستادن از حاشيه به مركز.اما به علت ضعف كشورهاي پيرامون و سو مديريت، نبود زيرساخت‌هاي علمي، تخصصي، صنعتي، بيكاري، فقر، فقدان آزادي‌هاي مدني و فردي و ده‌ها علل و انگيزه ديگر، كشورهاي پيرامون از نگهداري وبه صورت بالقوه درآوردن توانمندي‌هاي انساني اين گروه از نخبگان، در كشورهايشان ناتوانند. از اين رو در اين كشورها شاهد پديده فرار مغزها با تعاريف و توضيحاتي كه قبلا‌ داديم به مركز كه همان اروپاي غربي‌ شمالي و ايالا‌ت متحده آمريكا باشد هستيم. درحالي كه در كشورهاي شبه پيرامون به جاي فرار مغزها، چرخش مغزها را داريم. بنابراين مي‌بينيم مطابق با نظريه والراشتاين همانطور كه منابع، مواد اوليه ونيروي كار از پيرامون به مركز در حال انتقال است. نخبگان و «مغزها» نيز از اين كشورها البته اين بار برخلا‌ف تمايل و منافع دولت‌هايشان در حال انتقال و فرار است. نتيجتا اينكه همچنان اين مبادله از پيرامون به مركز در تمامي‌ابعاد اقتصادي، سياسي، انساني، آن هم به ضرر «پيرامون» و به سود «مركز» در حال جريان است. اينچنين نظريه والراشتاين، تلا‌شي است براي فهم عقب ماندگي كشورهاي توسعه نيافته، هم در زمينه‌هاي اقتصادي، اجتماعي، سياسي و هم در زمينه‌هاي علمي و فرهنگي.نظريه نظام جهاني برخلا‌ف نظريه‌هاي نوسازي كه ريشه عقب ماندگي را در وضعيت داخلي اين جوامع جست‌وجو مي‌كردند و راه برون رفت از اين وضعيت را پاي گذاشتن در مسير توسعه‌اي مي‌دانستند كه كشورهاي پيشرفته غربي پيموده‌اند، بر آن است كه براي فهم عقب ماندگي مناطق پيراموني همانند نظريه پروازان مكتب وابستگي، بايد به روابط آنها با كشورهاي مركز يا مادر شهرهاي(metropples) سرمايه‌داري توجه داشت.


تفاوت مهاجرت با فرار مغزها :

 


  تفاوت مهاجرت با فرار مغزها :

 
   o  مهاجرت (Immigration) عبارت‌است از جابه‌جایی مردم از مکانی به مکانی دیگر به منظور    کار یا زندگی. مردم معمولا به دلیل دور شدن از شرایط یا عوامل نامساعد دورکننده‌ای مانند فقر، کمبود غذا، بلایای طبیعی، جنگ، بیکاری و کمبود امنیت مهاجرت می‌کنند. دلیل دوم می‌تواند شرایط و عوامل مساعد جذب کننده مانند امکانات بهداشتی بیشتر، آموزش بهتر، درآمد بیشتر و مسکن بهتر در مقصد مهاجرت باشد.
 
o   به پدیده مهاجرت گسترده تحصیل‌کردگان، دانشگاهیان و دانشمندان یک کشور یا جامعه به کشورهای دیگر، اصطلاحاً فرار مغزها گفته می‌شود.
 
o   به مهاجرت متخصصان برجسته و كليه افرادي كه داراي تحصيلات عاليه هستند فرار مغزها گفته مي شود.
 
o   حتي در ديدي وسيع تر مهاجرت افراد و نيروهاي ماهر صاحب فن  و متخصصان معمولي را نيز مي توان درجرگه فرار مغزها ناميد.

سوسیالیسم چیست

منظور از سوسیالیسم چیست؟

سوسیالیسم به یک فلسفه ی اجتماعی اطلاق می گردد که به رهایی انسان ها از قیودات ناعادلانه اقتصادی/ اجتماعی و تشکیل جامعه ای عاری از استثمار و نابرابری معتقد باشد. بر اساس جهان بینی سوسیالیسم ارزش های انسانیِ برابری طلب و آزادیخواه مانند مالکیت و کنترل جمعی و دمکراتیک بر تولیدات اجتماعی، روابط غیرکالایی/ غیرکارمزدی، حق تعیین سرنوشت در زندگی شخصی و تشکیل خود حکومتی های محلی/ افقی و مناسبات همبستگی آور می بایست جایگزین موازین استثمارگر سرمایه داری و از جمله مالکیت و کنترل خصوصی بر ابزار اجتماعی تولید و فعالیت های اقتصادی و ثروت، سیستم پولی و کارمزدی، حکومت اقتدارگرایانه صاحبان قدرت و ثروت و فرهنگ سودجویی فردی و رقابت گرایی مخرب گردد. اگر در چارچوب کاپیتالیسم، صاحبان سرمایه از طریق اهرم هایی نظیر مالکیت خصوصی بر ارکان عمده ی اقتصاد (سرمایه، تکنولوژی، اطلاعات، غیره) و بکارگیری نیروی کار پرولتاریا یعنی اکثریت توده های زحمتکش مردم به تولید و بازتولید ثروت و تصرف خصوصی آن می پردازند و اگر بر مبنای قانون ارزش به کارگر عمدتا، معادل متوسط مخارج معیشت وی و خانواده اش حقوق (بخشی از ارزش واقعی) پرداخت می شود و مابقی آن (ارزش افزوده) به عنوان سود به سرمایه دار تعلق می گیرد، طبعا این رابطه ی استثمارگرانه و نابرابر به ایجاد فاصله ی بسیار فراخ طبقاتی بین اقلیتی از صاحبان ثروت و قدرت در یک طرف و اکثریت عظیمی از پرولتاریا یعنی مجموعه ای از مزدبگیران، زحمتکشان، بیکاران در طرف دیگر و نتیجتا گسترش فقر و محرومیت وسیع در میان توده های مردم یعنی بخش اعظم جامعه منجر می گردد که عوارض اجتماعی بسیار دیگری مانند اختیار زدایی، مصرف گرایی بی هدف، ازخود بیگانگی، فرد گرایی و رقابت های ناسالم اقتصادی/ اجتماعی ماحصل ناهنجار آن می باشند. برای مثال در حالیکه اخیرا در امریکا، سالانه معادل 7 تریلیون دلار فعالیت اقتصادی انجام میگیرد و تنها در سال 2003 کمپانی های امریکا مبلغی، معادل 850 بیلیون دلار منفعت داشتند، اما بخاطر سلطه مناسبات استثماری سرمایه داری و وجود فاصله ی عظیم طبقاتی در این جامعه در سال های اخیر فقط حدود یک درصد از جمعیت صاحب بیش از 40 درصد از ثروت هستند اما حدود 20 درصد از مردم در زیر خط فقر بوده و بالای 60 درصد که طبقه ی کارگر را تشکیل می دهند هیچ گونه کنترلی بر فعالیت اقتصادی و کار خود ندارند و تحت کنترل برنامه های استراتژیک اقتصادی/ سیاسی از طرف طبقه ی سرمایه دار یعنی تقریبا 2 درصد از جمعیت، برای زندگی تلاش میکنند (مانتلی ریویر، جولای/ اگوست: 117 116 ،23، 17 و 16). نمونه دیگر آن را میتوان در ایران دید که ثروت 10 در صد از رده بالای جمعیت 17 برابر بیشتر از 10 درصد در پایین جامعه میباشد و بیش از 11 درصد از جمعیت زیر خط فقر زنذگی میکنند (سایت روشنگری 19 سپتامبر2006، گرفته شده از ایسنا، 23 شهریور 1385 ). وگرنه بنا بر نطر دیالکتیکی و ترقی بینانه جنبش چپ، با ظهور سوسیالیسم یعنی تغییر رادیکال در مناسبات اقتصادی/ اجتماعی سرمایه داری با نظامی که بر اساس مالکیت و کنترل عمومی و دمکراتیک بر اهرم های اصلی اقتصاد و ثروت تولید گشته از آنها استوار باشد، زندگی تقریبا برای همه ی انسان ها شکوفاتر و دلپذیرتر خواهد گردید. اگر در جامعه ی سرمایه داری به خاطر وجود روابط کارمزدی، نیروی کار همچون یک شیی (object) وجود خارجی و قدرتی مستقل به خود یافته بیگانه از و حتی در مقابل شخصیت انسانی قرار می گیرد و اکثریت مردم اسیر قیودات استثمارگر و ستمگر اجتماعی و تحت کنترل سرمایه و مناسبات کالایی آکنده از آن قرار می گیرند، درصورت برقراری سوسیالیسم، پرولتاریا یعنی اکثریت قاطع توده های مردم (مزدبگیران، بیکاران، محرومان شهر و روستا و سایر اقشار زحمتکش مانند اغلب پزشکان، متخصصان تکنولوژیک/ کامپیوتری، مدیران در رده های پایین و متوسط) فارغ از کنترل سرمایه بوده و با مشارکت آگاه و مستقیم خود در سازماندهی اقتصادی/ اجتماعی جامعه و از طریق نفی سیستم کارمزد و روابط بیگانه گرای مشتق یافته از آن که پدیده ی عمده ی نفی کننده ی انسانیت است، به ایجاد جامعه ای آزاد، برابر، عادلانه و همبستگی آور اقدام می کنند. در جامعه ی جدید دیگر زندگی مردم تحت کنترل عوامل مخرب اجتماعی (مناسبات استثمارگرایانه/ستمگرایانه و محدودیت های مادی/ معنوی متاثر از آن) قرار نمی گیرد بلکه ارزش ها و موازین مثبت بدست آمده در طول تاریخ بشری و از جمله آزادی، دمکراسی و عدالت اجتماعی با ظرفیت های بسیار وسیع تر، رادیکال تر و انسانی تر متکامل تر شده در جامعه استقرار می یابند.
در اینجا قابل اهمیت است اشاره گردد که در قرن 20 آنچه که به نام سوسیالیسم در برخی از جوامع و به ویژه در شوروی سابق تجربه شد با ماهیت انسانی یک جامعه ی سوسیالیستی که تا به حال میلیون ها انسان زندگی و جان خود را در راه آن باخته اند فاصله داشت. نظام های مستبد تک حزبی که در آن انسان ها نمی توانستند عقاید دگراندیش خود را ابراز کنند، گروه ها و سازمان های اجتماعی/ سیاسی خود را تشکیل بدهند و به ویژه اینکه کارگران حق تشکیل اتحادیه ها و سازمان های مستقل خود را نداشتند و در عوض برنامه ریزی های اقتصادی/ اجتماعی و تصمیم گیری های استراتژیک برای ساختمان جامعه کاملا سانترالیزه و تحت کنترل یک اقلیت بسیار کوچک در رهبری احزاب کمونیست و در زیر نظر حکومت گران بودند، هیچگونه قرابتی با یک جامعه ی سوسیالیست دمکراتیک که حکومت واقعی پرولتاریا مستقر بوده و انسان ها بر زندگی شخصی و اجتماعی خود کنترل آزاد، آگاه و همبستگی آور داشته باشند، نداشتند. اگر به این نظریه ی بسیار مهم بنیانگزاران سوسیالیسم (مارکس و انگلس) پایبند باشیم که "آزادی هر فرد در قید آزادی برای همه" است، دیگر باید بدیهی باشد که سوسیالیسم یعنی ایجاد شرایطی عادلانه، برابرگونه و بدون استثمار از دمکراسی یعنی مشارکت آزاد و آگاه انسان ها در تعیین سرنوشت فردی و خصلت مناسبات اجتماعی جدا ناپذیر است. سوسیالیسم یعنی تبلور یک زندگی انسانی در ابعاد مادی و معنوی جامعه بدون وجود دمکراسی واقعی، یعنی یک ساختار سیاسی واقعا دمکراتیک دست یافتنی نخواهد بود. در خاتمه مسئله ی بسیار حیاتی این است که نفی مناسبات مخرب سرمایه داری و نقد از سوسیالیسم تجربه شده در این قرن تنها طرف ساده تر قضییه است و موضوع چگونگی حرکت در جهت ایجاد سوسیالیسم واقعی است که همچون چالش اصلی در مقابل جنبش چپ قرار دارد. اما اعتقاد به فلسفه ی ماتریالیسم دیالکتیک یعنی پیشروی ناگزیر جامعه به سوی موازین عالی تر معنوی و مناسبات عادلانه تر اجتماعی به مثابه ی سوخت و انرژی ذهنی انسان های سوسیالیست، سرانجام در مبارزات و فعالیت های جنبش های آزادیخواه و عدالت جو مادیت پیدا می کند. تاریخ بشری مٌهر خود را بر پیروزی این روند مترقی و انقلابی زده است. معتقدان به این راه مقدس انسانی، لاجرم، باید عمل کنند.


ایران، پاک‌تر از کشور‌های جهان

رایم از نظر ظاهری و در معنای انحراف فرد بزهکار، از قوانین و هنجارشکنی اجتماعی، تقریبا یکسان هستند و ریشه بسیاری از آنها در تمام جهان به مسائل فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی برمی‌گردد. البته موانع اولیه جرایم، رشد تربیتی است که از خانواده شروع می‌شود و در جامعه تداوم می‌یابد.
کشور ما نیز مانند بسیاری از کشورها، صحنه وقوع بعضی جرایم مشترک مثل قتل، سرقت، توزیع و فروش موادمخدر و تجاوزهای جنسی است. تنها در کشورهای پیشرفته، جرایم نیز به شکلی رشد یافته اتفاق می‌افتد؛ یعنی به خاطر رشد خشونت ملاحظه می‌شود در ۲ کشور آمریکا و آلمان، نوجوانی با اسلحه، همکلاسی‌های خود را می‌کشد که این نشان‌دهنده نفوذ خشونت در جوان‌ترین لایه‌های اجتماعی جوامع پیشرفته است.
توزیع موادمخدر به خاطر مرز مشترک با اصلی‌ترین تولیدکننده آن در جهان، شکل خاص خود را دارد؛ اما بعضی از همین اقلام به خاطر کشت و تولید انحصاری در آمریکای مرکزی و لاتین با سختی به کشور ما می‌رسد. گسترش مشترک مواد صنعتی روان‌گردان مثل اکستازی، شیشه و مشتقات مختلف درکشور ما و کشور‌های دیگر یکسان است.
در مورد کراک در اروپا و آمریکا، منشأ اصلی آن کوکائین و در ایران و آسیا، هروئین با مواد شیمیایی کشنده مثل مایع‌های لوله بازکن است که تقریبا ۱۵۰ برابر کشنده‌تر و خطرناک‌تر از کراک رایج در این جوامع است. قتل‌های ناشی از سرقت و دزدی‌های بانک ممکن است در کشور ما اتفاق بیفتد؛ ولی خوشبختانه آمار آن پایین است و به هیچ وجه با کشورهای دیگر قابل مقایسه نیست.
به خاطر حضور پررنگ عقاید و ارزش‌های دینی در جامعه ما که مانع بزرگی در مقابل جرایم است،بعضی بزهکاری‌ها در کشور ما یا کم است یا اصلا وجود ندارد. بعضی ناهنجاری‌ها مانند گروگانگیری به تقلید از آن جوامع در جامعه ما نیز اتفاق می‌افتد؛ اما برنامه‌ریزی‌های اجرایی و ماهیت افراد، عامل بسیار متفاوت است و اصلا قابل مقایسه نیست؛ چراکه گروگانگیران آن جوامع با خشونت تمام، به اهداف خود می‌رسند یا نهادهای مربوطه را در تنگنا قرار می‌دهند.
مصرف بسیار مشروبات الکلی و بی‌بند و باری‌های جنسی در جوامع دیگر، علاوه بر بروز بیماری‌های روحی و جسمی مختلف و افزایش قابل توجه آمار مبتلایان الکلیسم و ایدز، موجب بروز بسیاری از درگیری‌های فیزیکی، قتل‌ها و آزار‌های جنسی است.
گسترش هرزگی و آزادی‌های نامحدود جنسی در آن جوامع، تجارت این رشته را در شکل برده‌داری نوین در جوامع یادشده نشان می‌دهد که خوشبختانه در کشور ما اصلا اثری از این ناهنجاری دیده نمی‌شود. بنابراین می‌توان گفت در بسیاری از جرایم مالی ناشی از فقر، بیشتر بزهکاری‌ها در جوامع بشری مشترک است؛ ولی به خاطر ارزش‌های حاکم یا قوانین موجود در کشور ما بسیاری از جرایم اتفاق نمی‌افتد یا در حد بسیار ناچیز دیده می‌شود.
در کشورهای آسیایی بویژه کشورهای عربی، قتل‌های ناموسی به ۲ نوع تقسیم می‌شوند؛ یکی قتل به خاطر دفاع از ناموس و یکی قتل در جرایم خانواده که آمار آن بیشتر از جامعه ماست اما همین آمار کم نیز در کشور ما نباید وجود داشته باشد؛ چراکه وقوع این‌گونه قتل‌ها، نشانگر تعصبات پررنگ در جامعه بوده و ممکن است بیانگر غرض‌ورزی‌ها یا برنامه‌هایی مخفی زیر این نام باشد.
در آزارهای جنسی و انحرافات آن، بی‌بندوباری‌های خسته‌کننده و بیمارگونه در جوامع پیشرفته، بسیار بیشتر از جوامع در حال توسعه و آسیایی است. سختگیری و قوانین غیرقابل انعطاف در زمینه موادمخدر، در بسیاری از کشورها باعث شده آمار اعتیاد و توزیع موادمخدر در آن جوامع حدود صفر باشد.
بعضی کشورها بدون واهمه از هیاهوی جنجال‌برانگیز بشردوستانه در مورد بعضی بزهکاری‌ها مثل سرقت یا تجاوز جنسی مانند آنچه در عربستان و بعضی کشورهای عربی وجود دارد، قوانین شرعی را جاری می‌کنند و آمار دزدی در آنها غیرقابل اعتناست. از سوی دیگر دزدی‌های رایانه‌ای و سوءاستفاده‌های مرتبط با آن در کشورهای پیشرفته آمار بالایی دارد؛ ولی در جوامع در حال توسعه هنوز تعداد آنها قابل اعتنا نیست؛ اما در همین ارقام نیز باید متوقف شوند؛ چراکه با رشد استفاده از رایانه در زندگی روزانه، اگر ضوابط سختگیرانه و نظارت اساسی نباشد، ممکن است تبادل اطلاعات باعث رشد آمار آن در جوامع ما نیز بشود.
آدم‌ربایی‌های وحشتناک و قتل‌های بی‌شمار به خاطر وجود سلاح گرم به صورت قانونی در بسیاری از جوامع پیشرفته باید از سوی جامعه‌شناسان و علمای رفتاری آن ممالک مورد بازنگری قرار گیرد. خوشبختانه در جامعه ما به‌رغم افزایش جمعیت و ارتباطات سریع با دیگر کشورها، هنوز آمار بسیاری از بزهکاری‌ها بسیار ناچیز است و تنها اعتیاد موادمخدر دارای آمار نگران‌کننده است که در مواد روان‌گردان صنعتی، بعضی از مراکز تخریبی خارج از کشور با ارسال یا توسعه تولید این اقلام، قصد لطمه زدن به نسل جوان ما را دارند که باید بشدت با آنها برخورد شود.
در صورت افزایش آمار اشتغال و مقابله با حاشیه‌نشینی و فقرزدایی در جامعه، بسیاری از بزهکاری‌ها در جامعه ما به آماری بسیار پایین نزول خواهد کرد
.

چرا میر حسین موسوی آمد.

مير حسين موسوي چرا آمد؟
طي چند روز گذشته در ارزيابي دلايل و انگيزه ها از ورود ميرحسين موسوي به عرصه انتخابات رياست جمهوري تحليلهاي مختلفي مطرح گرديده است. من در اين يادداشت فرضيه ديگري را مطرح ميكنم كه نديده ام كسي به شواهد روشن آن توجه كرده باشد. همه آنچه كه در اين باب گفته شده است صرفاً با اتكاء به سابقه نزديكي موسوي به جناح چپ در دهه شصت و همچنين منبعث از متن و حاشيه اين گفته آقاي خاتمي است كه "يامن مي آيم يا ميرحسين". البته آقاي زيدآبادي هم گفته است، بدون آنكه دليل و مدركي داشته باشد حسي به او مي گويد كه مير حسين، كانديداي نظام است چرا كه اشكالات احمدي نژاد را ندارد ولي محاسن او را دارد.
در ميان دسته اول سه تحليل وجود دارد:
1)ورود ميرحسين موسوي نشانه اختلاف نظر و شكاف جدي در ميان اصلاح طلبان است. موسوي با اين نحوه ورود، خواست بصورتي نرم، مرز خود با اصلاح طلبان را مشخص نمايد. اين موضوع در ميان اصولگرايان طرفداراني جدي دارد هر چند كه بعضاً به آن دامن مي زنند تا بهره برداري خود را بكنند. اين تحليل در ميان اصلاح طلبان نيز طرفداراني دارد. به عنوان مثل محمد رضا خاتمي گفته است، كانديداي اصلاح طلبان نبايد ابائي از اصلاح طلب بودن داشته باشد بلكه بايد به آن افتخار كند و صريحاً بگويد اصلاح طلب است.
2)ورود ميرحسين به عرصه انتخابات، برنامه از پيش طراحي شده اصلاح طلبان است تا با اين شيوه، جناح مقابل را به اشتباه بياندازند، از اجماع آنان روي آقاي احمدي نژاد ممانعت به عمل آورند، آنها را تا آخرين روزهاي انتخابات در سردرگمي نگهدارند و تبليغات و فعاليتهاي سلبي آنها را متفرق و بالنتيجه بي اثر نمايند. ضمن آنكه بدين ترتيب هرگونه برنامه ايجابي هم كه جناح اصولگرا داشته باشند چونكه به هرحال گوشه اي از آن در يكي از كانديداهاي موجود اصلاح طلب موجود است از كارآمدي آن كاسته ميشود. اما توان و امكان طراحي و مهمتر از آن اجراي چنين برنامه اي از سوي جناحهاي سياسي موجود بعيد است. ضمن آنكه اگر چنين برنامه اي هم موجود باشد به هرحال لو خواهد رفت و هر كدام از سه نفري كه مطرح هستند زير سؤال خواهند رفت. چرا كه علائم زيادي در گفته هاي اين سه نفر و طرفدارانشان وجود دارد كه نشان ميدهد چنين برنامه اي موجود نيست مگر آنكه حرفهائي كه ميزنند به قصد فريب دادن حريف باشد كه آنگاه پس از معلوم شدن قضيه،‌ ‌اعتبار هر سه آنها خدشه دار خواهد شد.
3)سه كانديداي اصلاح طلب آمده اند تا هر كدام آراء بالاتري داشت در صحنه بماند و دو نفر ديگر به نفع او كنار بروند. این تحلیل بسیاری از خود اصلاح طلبان است.
اما دسته دوم، آقاي موسوي را از دو كانديداي ديگر جدا كرده و اين فرضيه را مطرح مي كنند كه شايد مير حسين موسوي كانديداي نظام است چرا كه اشكالات احمدي نژاد را ندارد ولي نقاط قوت او را به طريق اولي دارا ميباشد. ضمن آنكه از محبوبيت نسبي هم برخوردار است و حتي مي تواند آراء بخشهائي از اصلاح طلبان را نيز جذب كند. به عبارت واضح تر با توجه به وضعيت نامناسب كشور در داخل و خارج، حاكميت حتي بدون اينكه خود موسوي هم بداند به دنبال اجراي سناريوئي است كه برخي ادعا ميكنند در مورد آقاي خاتمي در سال 76 پياده شد.
درست است كه حتي اگر تحليلهاي فوق واقعيت هم نداشته نباشد باز هم آثار و پيامدهائي كه برای آنها بر شمرده ميشود در جاي خود ميتواند عينيت يابد، ولي به هر حال اهداف و انگيزه هاي اصلي آقاي موسوي و حلقه ياران نزديك او از ورود به صحنه انتخابات رياست جمهوري آنهم پس از 20 سال پرهيز سرسختانه از چنين ورودي چيست؟
ميرحسين موسوي، علاقه وافر و البته ارزشمندي به سرنوشت آن بخش از طبقات اجتماعي دارد كه به لحاظ اقتصادي و موقعيت اجتماعي فرودست هستند(با اطلاق خود ايشان مستضعفين)، تا بدانجا كه حداكثر تلاش را ميكند تا زندگي شخصي خودش را نيز شبيه آنها كرده و بدين ترتيب خود را هم درد آنان نشان دهد. اين پديده در جاي جاي سخنرانيهاي گذشته و حال ميرحسين موسوي و زندگي شخصي او مشهود است و بخش مهمي از بيانيه ورودش به عرصه انتخابات را اختصاص به مستضعفان داده و پايگاه اصلاح گري و اصولگرائي را در همين طبقه از اجتماع تعريف كرده است:
"مستضعفان اين مطمئن‌ترين پايگاه براي ارزش‌هاي برآمده از انقلاب اسلامي و آماده‌ترين قشر براي اصلاحگري و پايبندترين پشتوانه براي اصول و اصول‌گرايي صبورانه به‌گوشند كه آيا فرزندان مصدرنشين‌شان همچنان به جايگاه عزيز آنان اقرار مي‌كنند و بر وظايف تخطي‌ناپذيرشان در حمايت از منافع محرومين اصرار مي‌كنند."
اما مير حسين موسوي و دوستانش، معتقدند كه سياستهاي اقتصادي و اجتماعي و بين المللي آزاد، باز و خصوصي سالارانه، مانعي بر سر راه تأمين منافع مستضعفين و محرومان جامعه است. اين رويكرد را در عملكرد دوران نخست وزيري، سخنرانيهاي خداحافظي او از دنياي سياست در سال 68 و چند سخنراني و مصاحبه اخير ايشان ميتوان رديابي كرد. در كتابي با عنوان "اقتصاد سياسي جمهوري اسلامي ايران" كه مصاحبه با تعدادي از دست اندركاران اقتصادي دولت در زمان نخست وزيري ايشان است اين رويكرد به روشني قابل مشاهده است. همچنين در مقالات و اظهار نظرهاي حلقه اصلي مشاوران مير حسين نيز اين مسأله مشهود است. به عنوان مثال اگر كسي فعاليتهاي مؤسسه دين و اقتصاد را كه خود را نماينده ايشان معرفي ميكند دنبال نمايد به وضوح اين مطلب را در خواهد يافت. آقاي دكتر فرشاد مؤمني كه از دست اندركاران اصلي اين مؤسسه و يكي از مدافعان سرسخت آقاي موسوي است كمتر سخنراني و مقاله اي دارد كه در آن تنه اي به تنه سياستهاي تعديل ساختاري و برنامه هاي اول تا چهارم نزده باشد. بعضاً گفته ميشود كه چنين نيست و آن سياستها و رويكردها خاص زمان جنگ بوده و آقاي موسوي در شرايط جديد سياستهاي ديگري اتخاذ خواهد كرد. اما نكاتي در بيانيه انتخاباتي ايشان وجود دارد كه چنين چيزي را تأييد نميكند و بيانگر آن است كه سياستهاي اقتصادي كلان دوران نخست وزيري ايشان نه از سر اضطرار بلكه سياست اصولي ايشان بوده است. آقاي موسوي در اين بيانيه به موضوع قانون شكني هاي گسترده اشاره كرده و نسبت به آن اعلام خطر كرده است. دقت درمفاد بيانيه مبين آن است كه منظور ايشان از قانون شكني هاي گسترده، تصويب سياستهاي كلي اصول 43 و 44 و دور زدن قانون اساسي از اين طريق است(اگر يادمان باشد زماني مي گفتند كه آقاي موسوي در جلسات مجمع تشخيص شركت نمي كند كه تصور مي كنم مقارن با تصويب سياستهاي كلي اصول 43 و 44 در مجمع بوده باشد). ايشان در فرازي از بيانيه خود گفته اند:
"بايد بدانيم كه گشودگي در مقابل انتظار مستضعفان و بازگشت به ارزشها هرگز كوشش براي يافتن راه حل هايي كه به نيرومند شدن اقتصاد كشور بيانجامد ، فضاي كسب و كار را رونق دهد و از نيروهاي مولد و توليد ملي حمايت همه جانبه كند از اهميت نخواهد انداخت. شايد كساني تصور كنند عجله براي عملي كردن چنين نيت خيري استفاده ازهر شيوه‌اي را مباح مي‌كند، ولو اين كه شامل قانون‌شكني‌هاي گسترده باشد. اين کار صرفاً نقض عهد با ملت نيست بلکه انکار خرد جمعي است. اينجانب صراحتاً اعلام خطر مي‌كنم كه تداوم چنين رويه‌اي به آشفتگي‌هاي لاعلاج در نظام مديريتي منجر مي‌شود، تا جايي که يک روز در كشور سنگي بر روي سنگ نماند. آيا فرصت هايي که تبعيت از قانون در اختيار قرار مي‌دهد پيش از اين مستهلک شده است که دست به اين بازي خطرناک مي‌زنيم؟ قانون اساسي ما براي رسيدن به همين اهداف داراي ظرفيت‌هاي عظيمي است كه همچنان مي‌توانند به فعليت برسند. به ويژه راهبردهاي ارزشمندي كه اصل‌هاي 43 و 44 از اين ميثاق ملي را شكل داده‌اند نياز به توجه بيش از پيش دارند و ما موظفيم منابع كمياب موجود را با تخصيص حداكثري در جهت تحقق هرچه كاملتر آنها به كار بنديم و از هدر دادن اين منابع در خدمت منافع كوتاه مدت و اغراض سياسي كم بها جلوگيري كنيم."
نماد سياستهاي اقتصادي و اجتماعي و بين المللي آزاد، باز و خصوصي سالارانه در نزد آْقاي موسوي از همان زماني كه سياست سكوت را برگزيد آقاي هاشمي است. در دوران هشت ساله رياست جمهوري آقاي هاشمي، از يكسو ايشان قدرت بي رقيب صحنه سياست در ايران بود و از ديگر سو بخاطر فروپاشي بلوك شرق، مخالفان سياستهاي اقتصادي و اجتماعي و بين المللي باز و آزاد در سردرگرمي مفرط به سر مي بردند و روحيه اي براي فعاليت حتي از نوع سلبي نداشتند. بسياري از فعالان جامعه مدني و غالب محافل دانشگاهي نيز انگيزه اي براي پيگيري سياستهاي سوسياليستي نداشتند. لذا ايشان ورود به انتخابات رياست جمهوري سال 76 را نپذيرفت و به سكوت خود ادامه داد. در انتخابات سال 84 نيز اين شرايط عوض كه نشده بود هيچ بلكه از جهتي بدتر هم شده بود چرا كه آنانكه در سال 75 خواستار ورود او به انتخابات دوره هفتم رياست جمهوري بودند اينك بكلي متحول شده و برنامه هائي چون برنامه سوم و چهارم توسعه را تهيه كرده بودند و مدافع چشم انداز بيست ساله و سياستهاي كلي اصل 44 قانون اساسي بودند ضمن آنكه جهاني شدن نيز همچنان مي تاخت.
اما در روز انتخابات رياست جمهوري 84 و ماهها و سالهاي بعد از آن اتفاقات ديگري روي داد و شرايط را براي آقاي موسوي تا حد زيادي عوض كرد:
1)شعارهاي مورد علاقه او، در انتخابات سال 84 حدود 17 ميليون رأي آورد و نماد سياستهائي را كه او نمي پسنديد شكست داد
2)مقامات بالاي نظام عليرغم انتقادهاي صريح آقاي هاشمي، از كنار تمامي نقاط ضعف آشكار رئيس جمهور برگزيده شده در اين انتخابات بخاطر شعارهاي مستضعفانه و ضد استكباري او گذشتند و حتي تمام قد به حمايت از او برخواستند
3)آقاي هاشمي جايگاه محوري خود را در صحنه سياست كشور از دست داد و به شدت تضعيف شد، چند پستي هم كه براي او باقي ماند و يا بر پستهايش اضافه شد صرفاً براي دلجوئي بود.
البته اينها براي اينكه او وارد انتخابات رياست جمهوري سال 88 شود كافي نبود لذا مثلاً درتابستان اعلام آمادگي نكرد. اما در پائيز و زمستان سال 87 اتفاقاتي روي داد كه اين شرايط را كامل كرد. از اواخر شهريور ماه سال جاري اقتصاد آمريكا و به دنبال آن ساير اقتصادهاي غربي به عنوان نمادهاي اقتصاد آزاد و باز و خصوصي سالار دچار بحران مالي و به دنبال آن بحران اقتصادي شدند كه با شيبي نزولي همچنان ادامه دارد. اين بحران به طرفداران باقيمانده سوسياليزم در جهان روحيه دوباره اي بخشيد. همزمان با اين وضعيت، درآمريكا نيز فردي چون اوباما بر سر كار آمد كه حضور او در كاخ سفيد براي برخي معاني ساختار شكنانه دارد. بنابراين آقاي موسوي در فراز ديگري از بيانيه خود چنين آورده است:
"همان دلايل و عواملي كه در وهله‌هاي گذشته به عدم حضور در صحنه انتخابات فرا مي‌خواندندبيشتر مرا متقاعدكردند كه اين زمان زماني ديگراست وحضوررا ايجاب مي‌كند."
اگر تحليلي كه ارائه شد درست باشد بطور طبيعي بايد بپذيريم كه مير حسين موسوي اصولاً در چارچوب برنامه هاي اصلاح طلبان و آقاي خاتمي حركت نمي كند و برنامه هاي خاص خود را پيگيري مي نمايد. درحاليكه خود او مي گويد همان دلايل و عواملي كه در وهله‌هاي گذشته به عدم حضور در صحنه انتخابات فرا مي‌خواند مرا براي حضور بيشتر متقاعد كردند ولي آقاي تاجزاده مي گويد آقاي موسوي در دوره هاي پيشين براي عدم حضور خود مؤلفه هائي را پيش مي كشيد كه در حال حاضر تشديد هم شده اند.
نكته اي که باقي مي ماند آنكه آقاي موسوي لزوماً به دنبال پيروزي در انتخابات نيست و بيش و پیش از آن، در پي استفاده از فرصت انتخابات پيش رو براي طرح يك گفتمان جديد و ويژه در قالبهائي چون الگوي زيست مسلماني و يا اقتصاد اسلامي به منظور آشتي دادن ميان دو گفتمان اصلاح گرائي و اصولگرائي مد نظر خود است.



دمکراسي چيست؟

دمکراسي يعني تامين حقوق اجتماعي مساوي براي همه افراد جامعه. قانون اساسي دمکراتيک يعني سند تضمين اين حقوق مساوي. اين حقوق شامل حقوق طبيعي و فردي انسان ها مي شود و همه حقوق اجتماعي و سياسي مربوط به روابط بين افراد جامعه و شرکت افراد در اداره امور جامعه منتج از همين تضمين حقوق مساوي است. به اين ترتيب، همه افراد جامعه، صرف نظر از خواسته ها و تمايلات و ميزان تحصيلات و آگاهي سياسي در امر اداره سياسي جامعه به ميزان مساوي فرصت مشارکت مي يابند.

دمکراسي يک سمت گيري سياسي نيست. بلکه دمکراسي چارچوبي است براي فعاليت سياسي همه افراد جامعه. طبيعي است که همه افراد جامعه به يکسان نمي انديشند و نتيجه دمکراسي اين است که برآيند نظرات همه مردم، و نه نظرگاه و ديدگاه يک گروه، بر اداره جامعه حاکم است. اکثريت اعمال نفوذ بيشتري پيدا مي کند، اما اقليت حذف نمي شود و به سهم خود تاثيرگذار است. دمکراسي زمينه فعاليت سياسي همه افراد جامعه را – از راست افراطي تا ميانه و تا چپ افراطي – تامين مي کند و آزادي فعاليت آنها را به شکل مسالمت آميز تضمين مي کند. اين که يک گروه از روشنفکران – حتي با شريف ترين آرمان هاي سياسي – سعي کنند که سمت گيري سياسي جامعه را تعيين کنند، نفي دمکراسي است و از نظر همه هواداران دمکراسي محکوم است. 

اولين مسئله در تحکيم ساختار دمکراسي پويائي و انعطاف پذيري قوانين اجتماعي با مرور زمان و رشد جمعيت و تغيير خواسته ها و جابجايي نسل هاست. قوانين جامعه نبايد به آساني تغيير پذير باشند تا ثبات جامعه متزلزل نشود و امنيت اجتماعي، اقتصادي، و سياسي بطور نسبي تامين شود. در عين حال قوانين و ساختار اجتماعي بايد به حد لازم و کافي انعطاف پذير باشد چنانچه  امکان انعکاس خواسته هاي مردم را  داشته باشد و بتواند براساس نيازهاي مردم و شرايط عيني و ذهني آنها تغيير و تکامل پذيرد. به اين جهت نمايندگان مردم مي توانند قانون وضع کنند و حد نصاب معيني از مردم نيز مي توانند وضع يا تغيير قانوني را پيشنهاد کنند.

 آنچه در دمکراسي غيرقابل تغيير است حفظ و تامين حقوق و آزاديهاي فردي مثل حق زندگي، آزادي وجدان، آزادي بيان، و امثال آن است. بعلاوه، حقوق و آزادي هاي اجتماعي که از برآيند آزاديهاي افراد حاصل مي شود مثل آزادي اجتماعات، آزادي مطبوعات و امثال آن  نيز تضمين شده و غير قابل تغيير است.  آنچه قابل دستکاري است، قوانين مربوط به روابط اجتماعي افراد و شيوه اداره امور جامعه در حيطه اقتصادي و سياسي و غيره مي باشد. البته آزادي هاي فردي نيز آنجايي که به روابط اجتماعي گره مي خورد، قابل بحث و تامل است مثل آزادي انتخاب مرگ (خودکشي به دستياري پزشک) و حق سقط جنين که از بديهيات نيست و قابل بحث است.

مسئله دوم در تداوم ساختار دمکراسي حفظ و تامين حق نظارت مردم بر کم و کيف اداره امور جامعه در همه جوانب و کنترل مردم بر همه نهادها – از نمايندگان مستقيم آنها گرفته تا اجزاء نهادهاي اجرايي و قضايي – است. نظارت و کنترل مردم مي تواند مستقيم يا غيرمستقيم باشد و مردم و نمايندگان مردم حق بازرسي و استيضاح هر نهاد و مقام دولتي را دارند.  نظارت مستمر بر کار نهادهاي اداره جامعه توسط مردم لازم است تا مردم بدانند که هر نهاد دولتي کار خودش را انجام مي دهد و اختياراتي وراي آنچه که براي انجام وظايف قانوني خودش لازم است، ندارد. بعلاوه، مردم بايد  نظارت داشته باشند بر اينکه آيا هر نهاد دولتي از اختيارات قانوني خودش حداکثر استفاده را براي انجام وظايفش مي کند و کار خود را به درستي انجام مي دهد و نيز در امور ساير نهادها دخالت نمي کند. به عبارت ديگر، ساختار نهادها به ديکته قانون،  به علاوه ي نظارت مردم،  شرايط لازم و کافي  را براي  "بازرسي و موازنه" سه قوه مقننه، قضائيه و مجريه در جامعه ايجاد مي کند. حاصل اين است که شفافيت سياسي و امکان بازرسي همه نهادهاي اداره جامعه توسط مردم حاصل شود و توازن قدرت چنان باشد که هيچ نهاد يا شخصي نتواند به تنهايي، و بدون خواست مردم، در جهت اداره امور جامعه تغييراساسي ايجاد کند.  

يکي ازمشکلات عمده در راه استقرار دمکراسي عدم امکان عملي مشارکت فعال همه مردم در اداره امور جامعه است. به اين دليل است که عملا اداره سياسي جامعه، حتي در  جامعه اي دمکراتيک مثل آمريکا،  به دست اقليتي صورت مي گيرد که يا از نظر سياسي و يا اقتصادي از نخبگان جامعه هستند. بنابراين مي توان ادعا کرد که چنين دمکراسي در واقع دمکراسي نيست و دمکراسي بدون "عدالت اجتماعي"  فقط دمکراسي ليبرال است و مفهوم واقعي دمکراسي را به معناي مشارکت آگاهانه و فعال مردم نمي تواند در جامعه پياده کند. از اين رو چپ بطور سنتي بر آن است که دمکراسي بدون تامين امکانات عملي براي مشارکت فعال و آگاهانه عموم مردم، از طريق ارتقاء سطح عمومي زندگي و بالا بردن سطح آگاهي عمومي و غيره، امکان پذير نيست. چپ سنتي بر آن بوده  است که روشنفکران بايد هم و غم خود را مصروف استقرار "عدالت اجتماعي" کنند و تمرکز روي دمکراسي به عنوان يک هدف فقط مسير رسيدن به دمکراسي واقعي را طولاني تر مي کند. آقاي  فريبرزرئيس دانا** در مصاحبه با اخبار روزچنين مي گويند.

"يکی از بحثهائی که ماهيت اتحاد را روشن ميکند، برداشت و تعريفی است که از دمکراسی داريم. دمکراسی ليبرال با دمکراسی مشارکتی متفاوت است. دمکراسی ليبرال بر توزيع درآمد اصراری ندارد. دمکراسی ليبرال ساختار موجود مالکيت و بنابر اين ساختار موجود قدرت را در واقع دست نخورده ميخواهد. دمکراسی ليبرال سطحی است، به عمق مسائل اقتصادی مثل ساختار قدرت و تملک و در اختيار داشتن منابع اقتصاد ملی توجهی نمي کند. در حاليکه دمکراسی مشارکتی به نهادهای مدنی وابسته است و بخشی از اين نهادهای مدنی متعلق به زحمتکشان است و با توزيع در آمد کار دارد. مسئله اصليش اين است تا زمانی که اين توزيع درآمدها عادلانه نشود بخش زيادی از جامعه به حداقل اجتماعی دست پيدا نمي کنند و آدمی که به حداقل های اقتصادی دست پيدا نکند، انسان آزاد نيست و انسانی که آزاد نيست، نميتواند دمکراسی بنا کند." 

اين گفته انواع دمکراسي را تعريف ميکند. اما دمکراسي به معناي مشارکت همه مردم در اداره جامعه يک تعريف بيشتر ندارد و يک واقعيت بيشتر ندارد. شايد جزئيات مربوط به نحوه شرکت مردم در جوامع دمکراتيک گوناگون تفاوت داشته باشد، اما ماهيت تضمين امکان مشارکت همه مردم در سياست اداره کشور و در همه جوانب امور يکي است. آن چه در اينجا منظور دکتر فريبرزرئيس دانا است، سمت گيري حرکت جامعه است که عملا توسط نيروهاي سياسي تعريف مي شود. استقرار دمکراسي به همه نيروهاي سياسي و روشنفکران فرصت آن را خواهد داد که با وسواس نيروهاي متحد سياسي خود را براي توجه به عمق مسائل اقتصادي انتخاب کنند. اما براي حضور دمکراسي نمي توان نيرويي را – حتي حزب اللهي ها را- ازصحنه مشارکت سياسي حذف کرد. البته من با ايشان موافق هستم که ثروت هاي ملي و منابع کشور متعلق به همه مردم هستند و بايد ملي باقي بمانند و منافات اين امر با مشارکت مساوي همه مردم و استقرار دمکراسي ليبرالي روشن نيست. توزيع عادلانه درآمدها مسئله اي است که حاصل فعاليت سياسي در شرايط دمکراتيک است و حاصل مستقيم استقرار دمکراسي نيست. شايد نگراني واقعي ايشان از نيرو يافتن چنان نيروهاي سياسي ليبرال در چارچوب دمکراسي است. لازم به نظر مي رسد که ايشان نظرات خود را مشخص تر بيان کنند.

 "دمکراسي اشتراکي" که منظور نظر آقاي رئيس دانا است، همان عدالت اجتماعي است که تحقق خواسته هاي عموم مردم از نظر امکانات رفاهي و بهداشتي و فرهنگي است و در نتيجه تلاش سياسي در چارچوب دمکراسي قابل تحقق است. اما تجربه شوروي و بلوک شرق به ما نشان مي دهد که عکس آن درست نيست و با تلاش براي استقرار عدالت اجتماعي و انکار اهميت دمکراسي فقط و فقط مي توان از هر دو هدف دمکراسي و عدالت اجتماعي دور شد. از آن جايي که دمکراسي احترام به خواسته هاي همه مردم است، وقتي که تحقق بيابد آنگاه جامعه دمکراتيک راه خودش را به سوي عدالت اجتماعي مي گشايد.

آيا واقعا جامعه دمکراتيک مي تواند راه خودش را به سوي عدالت اجتماعي بگشايد؟ براي آنان که به دمکراسي ايمان دارند، پاسخ مثبت است. اگر اعتقاد به عدالت اجتماعي به منظور بهبود وضعيت اجتماعي و اقتصادي عامه مردم است، بايد دانست که چنين بهروزي اجتماعي خواسته طبيعي اکثريت مردم است. پس با تضمين امکان مشارکت عامه مردم در امور سياسي کشور جامعه عملا به سوي بهروزي اجتماعي حرکت خواهد کرد. در تلاش براي استقرار دمکراسي، بايد اين نکته را درنظر داشته باشيم  که دمکراسي مقطعي نيست و با يک همه پرسي تضمين و تثبيت نمي شود. دمکراسي تضمين دخالت همه جانبه مردم در روند اداره امور کشور است و البته يک شبه تحقق پيدا نمي کند، و عدالت اجتماعي هم يک شبه بر پا نمي شود. حداکثر خواسته واقع بينانه ما در مقطع فعلي مي تواند آغاز مشارکت همه جانبه مردم در حکومت کشور باشد. 

 يک نيروي  سياسي مي تواند در اتحاد خويش با نيروهاي سياسي ديگر هرگونه شرط و شروطي را به هر دليلي قيد کند. اما وقتي که صحبت از دمکراسي و اتحاد براي استقرار دمکراسي مي شود، چنين اتحادي نمي تواند تابع سمت گيري سياسي هيچ يک از مولفه هاي اتحاد باشد. دمکراسي نبايد فداي تلاش براي استقرار عدالت اجتماعي شود. نيروهاي سياسي مي توانند بر اساس مواضع سياسي خود براي افزايش نيروي سياسي يا کسب قدرت  با هم ائتلاف کنند. اما چنين ائتلافي براي استقرار دمکراسي فقط و فقط مي تواند براي مقابله با استبداد و افزايش نيروي دمکراسي خواهان باشد، نه سمت گيري سياسي جامعه پس از افول استبداد. البته چنين ائتلاف هايي در شکل گيري نظرات مردم موثر است و در جلب آراء آنان در مرحله بعد از افول استبداد کمک مي کند. يعني که ائتلاف نيروهاي سياسي بطور غيرمستقيم در سمت گيري سياسي جامعه موثر است. اما وقتي که صحبت از دمکراسي است، هدف مشارکت دادن همه مردم با هر اعتقاد سياسي به شرکت در اداره جامعه است.

 ايمان به  دمکراسي ايمان به توانايي خرد جمعي است. اگر قانون اساسي به اندازه کافي دمکراتيک باشد، و نيز انعطاف پذيري براي دمکراتيک ماندن در طول زمان هم داشته باشد، روشنفکران و فعالان سياسي مي توانند در چارچوب چنين دمکراسي همه تلاش خود را صرف سمت گيري حرکت سياسي جامعه به سوي عدالت اجتماعي کنند. اما اگر از اول شرط استقرار دمکراسي را سمت گيري سياسي جامعه تعيين کنيم، از همان ابتدا مهر باطل را بر دمکراسي زده ايم. سمت گيري سياسي جامعه را بايد همه مردم با هم انتخاب کنند، حتي اگر باز هم تصميم بگيرند که جمهوري اسلامي را انتخاب کنند. دمکراسي يعني اداره جامعه به وسيله همه مردم، و نه اداره جامعه حتي  به وسيله بهترين و انساندوست ترين نخبه هاي سياسي جامعه.

 بايد به توانايي هاي خرد جمعي ايمان بياوريم و اطمينان داشته باشيم که مردم وقتي که ميدان پيدا کنند،  راه خودشان را پيدا خواهند کرد و به دمکراسي در عمل خواهند رسيد و کم کم کشور را بسوي استقرار عدالت اجتماعي سوق خواهند داد.


موانع توسعه فرهنگي در ايران

موانع توسعه فرهنگي در ايران


توسعه عبارتست از فرايند بسيار پيچيده‌اي که طي آن جامعه از يک دوران تاريخي به دوران جديدي منتقل مي‌شود اين فرايند در هر مرحله از جريان انتقالي خويش ابعاد مختلف زندگي را متحول مي‌سازد. اين مجموعه ارتباطات متقابل و چند سويه در نهايت جامعه‌اي نو به وجود مي‌آورد که در آن تمامي‌ابعاد زندگي بشري و به صورت بنيادين نسبت به وضعيت گذشته خويش متحول مي‌شود. 
فرهنگ مجموعه افکار و اعمال، بايدها و نبايدها، هنجارها، ارزش‌ها و نظام اعتقادات يک جامعه مشتمل بر سنت‌ها، آداب و رسوم، مذاهب، ايدئولوژي، تشريفات مذهبي و زبان است که در جامعه انساني مشترک هستند. مفهوم توسعه فرهنگي عبارتست از دگرگوني که از طريق تراکم برگشت‌ناپذير عناصر فرهنگي در يک جامعه معين صورت مي‌پذيرد و بر اثر آن، جامعه کنترل همواره موثرتر را بر محيط طبيعي و اجتماعي اعمال مي‌کند. 
در اين تراکم برگشت‌ناپذير، معارف فنون، دانش و تکنيک به عناصري که از پيش وجود داشته و از آن مشتق گشته است، افزوده مي‌شود. 


در اين تراکم برگشت‌ناپذير، معارف فنون، دانش و تکنيک به عناصري که از پيش وجود داشته و از آن مشتق گشته است، افزوده مي‌شود. 
هنگامي‌که يک يا برخي از عنصرهاي فرهنگي جامعه دگرگون مي‌شود، به ناگزير تناسبي که بين آن عنصر و عنصرهاي ديگر برقرار است، از ميان مي‌رود. در نتيجه تاخر فرهنگي پديد مي‌آيد. تاخر فرهنگي بر عقب ماندن يک عنصر فرهنگي از عنصر فرهنگي ديگر اطلا‌ق مي‌شود. کشورهاي توسعه نيافته در موقعيتي پا به عرصه اقتصاد، فرهنگ و سياست در نظام بين‌الملل گذاشتند که غرب چندين قرن قبل به اين نظام شکل داده بود. در دوره استعمار و استثمار، پول پرستي و مصرف‌گرايي و علا‌قه به رفاه در کشورهاي توسعه نيافته رسوخ کرد. غرب در دوره استعمار روح سرمايه‌داري را به اين کشورها منتقل کرد اما ناسيوناليسم، فرهنگ و ساختار لا‌زم براي فعاليت متعادل اقتصادي و توسعه صنعتي را عرضه ننمود. بسياري از تحليلگران علل مهم گستردگي و کيفيت رشد و توسعه اين کشورها را در بافت فرهنگي آنان جست‌وجو کرده و معتقدند که اصول فرهنگي اين کشورها نيازهاي لا‌زم فرهنگي توسعه اقتصادي را ميسر نساخته است. هم اکنون جوامع خاور دور با سرعت شگفت‌انگيزي به بهره‌برداري از منابع اقتصادي خود مي‌پردازند. نتيجه آن که کشورهاي توسعه نيافته از قبيل ايران با بافت‌هاي متنوع داخلي روبرو هستند. در برنامه‌ريزي‌هاي توسعه در اين قبيل کشورها بايد مبتني بر شناخت عميق از سير تحولا‌ت بين‌المللي و روندهاي بنيادي در گذشته و آينده باشد که در آن جايگاه حقيقي کشورهاي توسعه نيافته و کشور مورد نظر با دقت بررسي مي‌شود. 
رويارويي نمونه‌برداري، گزينش يا تقليد از غرب همه بيانگر نوعي جريان پيچيده فرهنگ است. واقعيت اين است که در مقطع زماني خاصي، تحول و دگرگوني فرهنگي اجتناب‌ناپذير به نظر مي‌رسيد. شرايط و موقعيت خاص جغرافيايي و سياسي هر کشور بر شدت و ضعف اين جريان اثر مي‌نهاد و دولتمردان را وامي‌داشت تا بسته به وضع ويژه واحد سياسي خود به تصميم‌گيري دست زنند. 
از آنجا که تعارض‌هاي پيشين بر سر استقرار ارزش‌هاي نو به جاي ارزش‌هاي سنتي و حاکم شکل گرفته است. فرهنگ‌هاي آسيايي براي غلبه بر مشکلا‌ت ناشي از رويارويي با غرب ناچار به تحول پيچيده و دشوار دروني تن دادند و براي ورود به عرصه دولت،‌ ملت‌ها و ايجاد نوعي ساختار همه جانبه ملي، بخش‌هاي مختلف کشور را به هم نزديک ساختند. براي نيل به چنين سرانجامي‌که در نهايت توسعه‌يافتگي را به ارمغان خواهد آورد، بايد ميان سه قشر صاحبان ثروت، صاحبان قدرت و صاحبان فکر نوعي تفاهم به وجود آيد و نخبگان ثروت، قدرت و انديشه همزيستي مسالمت‌آميز دست يابند. 
ماکس وبرو تالکوت پارسونز از جمله‌انديشه‌ورزاني بودند که با مفهوم‌سازي و نگرش ساختاري در استحکام بخشيدن به آفات و زمينه‌هاي متشکل اجتماعي، نقش به سزايي ايفا کردند. البته تشکل اجتماعي به معناي ساختارگرايانه و روشن بودن جهت‌گيري کل نظام عموما در کشورهاي توسعه نيافته وجود ندارد. 
تمدن و فرهنگ ايران از استواري سه لا‌يه تمدني بر روي هم تشکيل شده است: تمدن و فرهنگ ايران باستان، تمدن و فرهنگ اسلا‌مي‌که دعاوي آن بر حسب مقتضيات زمانه گهگاه شدت و ضعف يافته است و تمدن و فرهنگ غربي که حدود دو قرن است در حوزه‌هاي مختلف جامعه ايران آثار شگرف به جاي گذاشته تا حدي که واکنش تدافعي ميراث تمدن و فرهنگ اسلا‌مي‌را برانگيخته است.پارسونز جامعه را به گونه‌اي انتزاعي به تفسير مي‌کشد و نظام کنش را متشکل از چهار جز مي‌داند که هر جز خود داراي يک نظام است. نظام فرهنگي، نظام اجتماعي، نظام رواني و نظام زيست شناختي. نظام فرهنگي بالا‌ترين اهميت را دارد چرا که تضمين‌کننده اتفاق آراي هنجاري است که يک نظام ارزشي مشترک به شمار مي‌رود. همه قسمت‌هاي نظام اجتماعي در درون يک کل عمل مي‌کنند و اين دربرگيرنده نظام واگذاري پاداش و امکانات است که شامل قدرت هم مي‌شود; يعني نظام قشربندي. کارکردگرايان پيش از پارسونز تماما بر کارکردهاي يک ساختار يا نهاد اجتماعي براي ساختارها و نهادهاي ديگر تاکيد مي‌ورزيدند اما کارکردگرايان جديد مثل مرتون معتقدند که تحليلگران پيشين انگيزه‌هاي ذهني افراد را با کارکردهاي ساختارها يا نهادها اشتباه گرفته بودند. نهايتا رهيافت کارکردگرايي نوعي نظريه قشربندي اجتماعي است. چرا که قضيه کارکردي عمده اين است که جامعه چگونه انسان‌ها را در چارچوب نظام قشربندي به سمت‌‌هاي شايسته‌شان سوق مي‌دهند و آنها را بر اين سمت‌ها مي‌نشاند. پديده نابرابري اجتماعي و تمايزات فرهنگي از اين ديدگاه امري طبيعي، همگاني و داراي کارکرد است.



بازخواني جامعه شناسي دين در ايران

اشاره: بررسي جايگاه يك حوزه فكري و علمي در يك منطقة خاص مي تواند كمك بسزايي در نشان دادن ارزشمندي و ميزان و معيار آن حوزه در جهت تحليل مسائل مربوط به آن داشته باشد. نوشتار حاضر در پي بيان حوزه جامعه شناسي دين و تحليلي از آن در ايران مي باشد.
به نظر مي رسد كه گلوگاه هاي متنوعي دراين حوزه وجود دارد. همچنين استدلالات محكم و ضعيفي در جهت رد يا اثبات اين حوزه قبل و بعد از انقلاب در ايران مطرح بوده و هست. از آنجائي كه نظريات جامعه شناسي به طور عام و جامعه شناسي دين به طورخاص در ايران به دليل وارداتي بودن، همگي برگرفته ازنظريات جامعه شناسان اروپايي و آمريكائي است، لازم است به اختصار از رشد و فرايند اين حوزه درغرب سخني به ميان آوريم.

جامعه شناسي دين در غرب

وقتي جامه شناسي دين با آثار كلاسيكي از طرف جامعه شناسان اروپائي و آمريكائي ارائه شد، از يك طرف موجي از اعتراضات را از سوي منتقدان جامعه شناسي به همراه داشت، زيرا قرار بود كه دين به عنوان يك پديده خاص اجتماعي مورد كندوكاو قرارگيرد و نتيجة آن حاكم شدن رويكردي سكولار بر عرصة دين بود. ازطرف ديگر نظريه پردازان اين عرصه درك كرده بودند كه بحراني جديد بر غرب حاكم شده و آن عبارت بود از تعارض دين و مدرنيته.
در واقع دو بحران و از دو جهت خاص زاييده شد. اول آنكه دين را نمي توان به عنوان يك پديده اجتماعي درنظر گرفت و مورد بررسي قرارداد. زيرا دين داراي گزاره هاي خاص و منحصر به خود است كه نمي توان آنها را با مباني و نظريه هاي اجتماعي تجزيه و تحليل نمود و لذا آزمون ناپذير نخواهد بود.


بحران ديگر نيزهمان تعارض دين و مدرنيته بود.

بحران اول به تدريج به عرصه فلسفه ارجاع داده شد و فلسفه مدعي حل اين بحران قرار گرفت.
بحران دوم نيز به عرصه جامعه شناسي و گزارشات تحليلي اين رشته از حوزه دين و روابطش با ديگر نهادها و گروهاي اجتماعي مرتبط گشت.
«كانت» و بعد از او «دوركيم» و «وبر» هرسه از برجسته ترين شخصيتهاي كلاسيك در اين حوزه به حساب مي آيند و لذا در پي حل اين بحران از هيچ تلاشي دريغ نكردند؛ كانت با طرح پوزيتيويسم ديني، دوركيم با برجسته كردن مفهوم وجدان جمعي وگزارشات ديني از اين وجدان ودر نهايت وبر با سبك و روشي جديد و با نوعي تحليل تفهمي و درون ياب از رابطه دين و اقتصاد سعي كردند بحران موجود بين دين و مدرنتيته را به وضعي متعادل برگردانند. (رجوع شود به : مقاله دكتر رام نات شارما، كيهان فرهنگي، سال يازدهم شماره 2).
نسل بعد از اين جامعه شناسان كه به نوعي معاصران را در بر مي گيرند، مثل:«لاكمن»، «پيتر برگر»، «رابرت بلا» و «ويلسون» هركدام به برجسته كردن زمينه هاي مختلفي از اين حوزه پرداخته وسعي درجهت ساماندهي آن داشتند.
ويلسون، معتقد است كه دين به همراه تكنولوژي و عقلانيتي كه جوامع مدرن را نظم داده، كاركردهاي اجتماعي و روانشناختي مسلّمي را در برداشته است كه عبارت است از طرح و آماده كردن معنايي از فرديت و زندگي خصوصي و بيان و تبييني از رنج و روشها و ارزشهاي اخلاقي. رابرت بلا، شخصيت ديگري است كه به بررسي و مطالعه ارزشها و اخلاقيات در آمريكاي مركزي پرداخته و بيان كرده است كه يك خلأ اخلاقي در زندگي اجتماعي و مدني آمريكائيان ايجاد شده است. در واقع اين خلأ به دليل محدودشدن نقش مدني و عمومي دين در زندگي اجتماعي ايجاد شده است.

دين كلي كه مقدم بر اينها نيز مي باشد، معتقداست كه چون پاسخهاي منطقي و غير مسلمي ازطرف ليبرالهاي كليسايي به سؤالات و پرسشهاي مربوط به معنا و غايت هستي ارائه نشده، نتيجه آن شده است كه بين ارزشها و دكترينهاي ديني و فرهنگ سكولار و زندگي جمعي تفاهمي بوجود نيايد.

قابل توجه اينكه جامعه شناسي غرب در جهت تحولات موجود براي دين شكل مي گيرد و براساس همان جريانات، جوابگوي خواسته هاي جامعة موجود مي باشد. به طوركلي جامعه شناسان معاصر دين در غرب دو پيش فرض اساسي را مد نظرخود قرار داده اند؛ اول آنكه دين را بايستي از ديگر نهادها متمايزكرد. به عبارت ديگر، نگاه به دين يك نگاه فرانهادي است و جامعه شناس بايستي با اين نوع از بينش حركت كند. دوم آنكه، دين را بايستي فراتر از يك مقوله اجتماعي مطالعه نمود. گرچه پيشينيان جامعه شناسي غرب بر آن بودند كه دين را در حدّ يك پديده اجتماعي خاص تنزل دهند اما جامعه شناسان فعلي، دين را از مقوله تفاهم و در روابطي نو در درون انسانها خلاصه كرده وجستجو مي كنند، بايستي از شعائر ، مناسك ديني عبوركنيم و خود را از اين گونه مقولات به روابط ذاتي درون ديني وگزاره هاي ارتباطي سوق دهيم.

جامعه شناسي دين درايران

گفته شد كه جامعه شناسي در ايران متأثر از ورود نظريات غرب است و به همين ترتيب نظرياتي هم كه در حوزه جامعه شناسي دين به طور خاص مطرح است، از اين قاعده مستثني نخواهد بود.

با در نظر داشتن اين گفته، شاهد سه رويكرد نظري در حوزه جامعه شناسي دين در ايران هستيم. دو رويكرد مربوط به قبل از انقلاب و رويكرد ديگر بعد از انقلاب برجسته گرديده است. از دو رويكرد نظري قبل از انقلاب يك رويكرد مربوط به قبل از زمان دكتر شريعتي است .

رويكرد ماركسيستي دوركيمي

اين رويكرد كه از آن تحت عنوان ماركسيستي دوركيمي ياد مي شود، ناظر به تأثير جامعه بر دين است. اينكه جامعه چه تحولاتي را درجريانهاي ديني موجود دارد و چگونه اين جريانات ديني را جامعه بوجود مي آورد. چگونگي روند رو به رشد آموزه هاي ديني برگرفته از اجتماع مدّ نظر اين رويكرد است. جامعه چگونه شعائر و مناسك را ايجاد مي كند و چگونه مناسك را به شكلي عملي ارائه مي دهد؟ نتيجه گيري اين رويكرد و تحليل آن از دين آن است كه دين به تدريج رو به اضمحلال خواهد گذارد و اين جريان به شكلي در جامعه و توسط خود جامعه تحكيم خواهد يافت.

رويكرد وبري

با ظهور شريعتي مدافع نوگرايي ديني دردهه 50 و برجسته شدن رويكرد وبري درايران دقيقا معادله معكوس مي گردد. اين مسأله مطرح مي شود كه دين چه تأثيري در تحولات اجتماع دارد. شريعتي با تحليلي جامعه شناختي ازكفر و توحيد و فقر به دنبال بررسي برون گرايي ديني بود. با تحليلي منطقي و تاريخ گرايي به قضا و قدر به آثار و تبيين آن درجامعه مسلمانان دست مي يابد. (رجوع كنيد به: كتاب ماه، آبان و آذر1380، قانعي راد و ديگران و همچنين سروش، عبدالكريم، شريعتي و جامعه شناسي دين، كيان شماره13، تير و مرداد 1372).

فرآيند فلسفي اجتماعي از دين بعد از انقلاب
در واقع دو رويكرد فلسفي و جامعه شناسي به شكلي بسيار نزديك و بدون انفكاك، حوزه دين را به نام جامعه شناسي بررسي مي كنند. نتيجه اين فرايند آن شد كه جامعه شناسي دين در ايران بيشتر متأثر از فيلسوفان ايراني باشد تا جامعه شناسان. بيشتر از آنكه دين در عرصه هاي تحقيقي و پژوهشي ميداني و حول مسائل مورد نياز دين و جامعه باشد، درحوزه فلسفه و با رويكردهاي اجتماعي مورد تحليل و بررسي قرارمي گيرد. قابل توجه است كه اين گفته شامل دو رويكرد قبل ازانقلاب نيز مي باشد. بدين گونه نيست كه آمار پژوهشهاي ميداني درحوزه دين نسبت به قبل و بعد از انقلاب تحوّل جدي پيدا كرده باشد. دراين صورت به جد مي توان اعتراف كرد كه فعاليتهاي جامعه شناسان دين در ايران بيشتر در حوزه نظر گنجانده شده است تا حوزه عمل.

به نظر مي رسد كه وجود چند عامل باعث اين رويه در ايران شده است:

1. همانطوركه گفته شد عجين شدن و تفكيك ناپذيري دو حوزه فلسفه و جامعه شناسي و مشخص نبودن حد و مرزهاي آنها درحوزة دين باعث شد كه جامعه شناسي دين در ايران رشد قابل توجهي نيابد، در صورتي كه در غرب بر اساس همين تفكيك پذيري هر دو بحران موردهاي مناسب خود و جايگاههاي بررسي خود را پيدا كردند. به نظر مي رسد، برگشت اين جريان به متصديان اين دو رويكرد است. مثلا دكتر سروش گرچه به عنوان يك فيلسوف در ايران مطرح است اما پرسشهاي زيادي را در سر راه جامعه شناسان قرارمي دهد كه آنها را مجبور مي كند به جاي استفاده از روشهاي مختص تحقيقي جامعه شناسي، جوابهاي نظري خود را در قالبي خاص و با رويكردي فلسفي اجتماعي ارائه دهند و نه آنكه اين گونه نظريات را در حوزه عمل به كارگيرند.

2. جريان ناسازگاري جامعه شناسي دين و روندهاي پژوهشي آن با مناسبات مذهبي ايران؛ از آنجايي كه رويكرد جامعه شناسي به دين، يك رويكرد سكولار است به هيچ عنوان نمي توان پارادايمها و حتي نظريات مطرح را در شكل و قالب پروژه هاي تحقيقي و به شكل ميداني در يك فضاي بازِ مذهبي به مرحله اجرا رسانيدند در واقع فضاي تحقيقي ايران به آن حد از ظرفيت نرسيده است كه به نوعي اين گونه تحقيقات را به خوبي بپذيرد و در خود هضم كند.

3. جريان ناسازگاري سازمان رسمي ديني با داده هاي آماري جامعه شناسي دين درايران؛ توضيح اينكه تحقيقاتي كه بعضا ازسوي برخي از سازمانها يا موسسات و بخشهاي خصوصي و يا توسط دانشجويان در دانشگاههاي ايران صورت مي گيرد، با وجود آنكه اين داده ها درطرح مسائل و بازشناسي جوابهايي به اين مسائل مطرح شده و مي تواند راه را بر مصلحان ديني اجتماعي بازكند، اما ديده مي شود كه اينگونه تحقيقات يا بدست فراموشي سپرده شده و يا از توجه بسيار اندكي برخوردار است. گرچه بايستي متذكر شد كه درصد بسيار كمي از تحقيقات ميداني جامعه شناسي در ايران در عرصه دين است. به گونه اي كه سالانه آمار حداقلي را به خود اختصاص داده است.

4. جريان دوگانه اي كه بين متصديان جامعه شناسي دين در ايران موجود است، عامل ديگري است كه باعث تضعيف حوزه ميداني و پروژه هايي از اين قبيل شده است. اين در حالي است كه برخي از آنها رويكردهايي خاص و منحصر به فرد دراين حوزه دارند و پيوسته در پي بازسازي حوزه فكري خود در زمينة جامعه شناسي دين هستند. در واقع فقط در بخش طرح فرضيه و بيان آن به سر مي برند. البته اين محصول اطلاعات و تحصيلات آنها در كشورهايي است كه به نوعي اين حوزه فكري خاص را تدريس كرده و آنها فرا گرفته اند. اما مشكل آن است كه ا ين گونه فرضيات گرچه به حد اثبات هم برسد نه تنها نمي تواند درحوزه فكري ايران به ثبات دست يابد بلكه به دنبال خود تبعاتي به همراه خواهد داشت كه حداقل باعث كند شدن اموري است كه مي تواند منجر به ساماندهي اين حوزه فكري شود.
مطرح كردن دين خاموش، دين پنهان و دين عامه به طرح و بررسي يك تئوري مي پردازد كه اين تئوري نه در ايران بلكه درجايي اتفاق افتاده است كه قابل لمس بوده و نگاهها را متفاوت كرده است.

و نيز برخي ديگر از جامعه شناسان به كرسي جامعه شناسي ديني پناه آورده اند و نه جامعه شناسي دين. لذا با برجسته كردن برخي ازنظريات متقدمين اسلامي و انطباق ان با انديشمندان غربي سعي در اثبات فرضيات خود دارند. صاحب كتاب مكاتب و نظريه هاي جامعه شناسي، در بخش پاياني كتاب تحت عنوان جامعه شناسي ديني با مطرح كردن گفته هاي اريك فرم و بازسازي آن و انطباق آن با عرفان اسلامي سعي در بازسازي اجتماعي مفاهيم ديني دارد. (رجوع كنيد: نظريه هاي جامعه شناسي دكترتنهايي). اين درحالي است كه برخي ديگر در جامعه شناسي ديني به گزارشات اكتفا مي كنند.(رجوع شود به: جامعه شناسي ديني، غلامعباس توسلي).

به نظرمي رسد كه براي تقويت اين حوزه در ايران بتوان به راهكارهاي ذيل توجهي كرد:

1. تاسيس يك مركز پژوهشي ويژه جامعه شناسي دين؛ اين مركزپژوهشي سه كاركرد اساسي را در برخواهد داشت:

الف) تأمين بودجه و تثبيت هزينه هايي براي به اجرا درآوردن اين گونه تحقيقات.

ب) ارائه راهبردهايي كه منجر به سازمان دهي محققان و علاقمندان به اين حوزه گردد.

ج) و در نهايت با ارائه مشخصات كامل و معرفي اين تحقيقات به سازمانهايي كه مي توانند مجري اين گونه تحقيقات باشند، به روند كاربردي آن در جامعه كمك خواهدكرد.

2. اعتماد سازمان رسمي ديني در ايران به داده هاي اين آمارها و تقويت روحية جمعي و عمومي ايرانيان درجهت پاسخ گويي به پرسشهايي كه در اين عرصه از طرف محققان مطرح مي شود.

3. «فيل ذاكرمن»، دركتاب درآمدي بر جامعه شناسي يكي از محورهاي بنيادي مطالعه جامعه شناسي دين را بكارگيري رويكردهاي انتقادي در پژوهشهاي ديني مي داند. اين كار به صورت حداقلي و توسط دكترعباس كاظمي در انجمن جامعه شناسي ايران و به صورت سخنراني ارائه شده است. به نظر مي رسد كه اگر اين گونه انتقادها در سطح وسيعتري به مرحله اجرا درآيد، اولا تحقيقات را به يك سطح كاربردي تري نزديك مي كند و ثانيا باعث رشد ميزان علاقه دانشجويان جهت دفاع ازپايان نامه هايي در حوزه دين خواهد شد.

● منبع: خبرگزاري فارس

مفهوم و گونه های عدالت اجتماعی ،نظریه های جامعه شناسی

عدالت طبیعی را می توان در آثار صاحبنظران كلاسیكی چون افلاطون و ارسطو و سپس در دوره معاصر نیز در افكار كسانی چون هایك مشاهده نمود. عدالت طبیعی به نحوی نتیجه ای از تشخیص فرد عادل است، در واقع فرد عادلی كه در اندیشه افلاطون به صورت فیلسوف حاكم ناكجا آباد نمایانده می شود ملاك تشخیص این نوع از عدالت است. افلاطون می گوید : ما كه قانون گذاران شما هستیم می گوییم نه تنها دارایی شما، بلكه خود شما نیز از آن خودتان نیستید بلكه متعلق به كسانی هستید كه خانواده شما را تشكیل می دهند، اعم از آنان كه پیش از شما بوده اند یا آنان كه پس از شما خواهند آمد. اگر نیك بنگرید خواهید دید كه تمام خانواده شما نیز با همه دارایی خود متعلق به جامعه است … موظفیم با توجه به نفع جامعه و خانواده شما قوانینی وضع كنیم كه اختیار شما را محدود سازند. قوانین ما نفع جامعه را بر نفع خصوصی افراد مرجح خواهد داشت. از این رو بر ما خشم مگیرید بلكه با آرامش خاطر در این راه كه نظام طبیعت بشری در پیش پایتان نهاده است گام بگذارید و یقین بدانید كه ما همه امور شما را به بهترین وجه سامان خواهیم داد (افلاطون، : ۹۲۳).
و ارسطو می گوید : برخی كسان طبیعتاً برده و برخی آزادند. برای دسته اول بردگی نه تنها فراخور حال بلكه عادلانه است … كه طبیعتاً مال خودش نیست و از آن دیگری است و طبیعتاً برده است (پوپر،۱۳۶۹ :۶۴۵). در این نظر ارسطو كاملاً نگاه طبیعی وی به عدالت دیده می شود. در این روش اگر برده با شهروندآزاد نابرابر است پس عدالت آن است كه معامله بین آن دو نابرابر باشد. عدالت، رفتار نابرابر با آنهاست. به اینگونه است كه نیلسن معتقد است كه : «برداشت ارسطو از عدالت آشكارا اشرافی است.» (نیلسن، ۱۳۸۲ : ۳۶۵) .اما رابطه طبیعت و عدالت چیست؟ آیا می توان عدالت را بر اساس طبیعت وضع نمود؟ مسلما نظرات موافق و مخالفی در این زمینه دیده می شود. بشیریه معتقد است : «هیچ رابطه علمی قانع كننده ای میان طبیعت و عدالت وجود ندارد و مدافعان طبیعی بودن عدالت، آن را از طبیعت به طور منطقی استنتاج نمی كنند، حال آنكه می توان عدالت را منطقاً از اصولی كه ساخته و پرداخته عقل انسان است، استنتاج كرد (بشیریه، ۱۳۷۶ : ۹).عدالت طبیعی دارای اصول ثابت و لایتغیری است و جنبه تك گویی و استبدادی دارد. در این دسته بندی در مقابل عدالت طبیعی، عدالت وضعی قرار دارد. در این تعریف عدالت امری است اخلاقی، انسانی، عقلانی وسیال.
در این حالت عدالت امری است كه با توجه به شرایط و مقتضیات و ذهنیات و بر اساس عقل جمعی و بر اساس ضروریات زمان، تعریف، ارزیابی و باز تعریف می شود. در این حالت عدالت امری ناشی از توافق عمومی اعضای یك جامعه و بنابراین قابل تغییر است و مانند عدالت طبیعی ثابت و لایتغیر نیست. بر خلاف دیدگاه طبیعی نسبت به عدالت كه تك گفتار است عدالت وضعی تك گفتار نیست و با گسترش آزادی و عرصه عمومی و حوزه بحث و نقد و زدودن موانع لازم می تواند، چندگو باشد. دیدگاه متاخرین در برابر دیدگاه كلاسیك قرار می گیرد، به عنوان مثال كانت معتقد است : «گرچه مشكل به نظر می رسد، اما معضل تأسیس دولت یا نظام اجتماعی عادلانه حتی برای جامعه شیاطین نیز قابل حل است، مشروط بر اینكه آنها دارای عقل باشند. «اشتراوس، ۱۳۷۳ : ۲۶۷). این نگرش عقل گرایانه كانت به عدالت را می توان دست مایه گسترش عدالت وضعی و آغاز تضعیف نگرش طبیعت گرایانه به عدالت دانست.
راسل از دیگر نظریه پردازان که در زمره نگرش وضعی به عدالت قرار دارد، تشخیص اكثریت را مبنای مناسبی برای عدالت تلقی می كند و می گوید : «عدالت عبارت است از هر چیزی كه اكثریت مردم آن را عادلانه بدانند یا به بیان دیگر عدالت نظامی است كه آنچه را تصدیق عموم، زمینه هایی برای نارضایتی مردم فراهم می كند، به حداقل برساند.» (كاتوزیان، ۱۳۷۷ : ۶۲۵). می توان نگاه عقل گرایانه راسل را در این تعریف مشاهده نمود كه پایبندی به اجماع عمومی و توافق جمعی و عقل جمعی می گیرد كه به مقتضای شرایط در تصمیم خود بازنگری می كند و عدالت را تعریف می نماید. عدالت «مقایسه ای» و «غیرمقایسه ای» نگاه خاصی به عدالت می تواند ما را به تفكیك آن به عدالت مقایسه ای و غیرمقایسه ای رهنمون سازد. چنانكه از نام گذاری نیز مستفاد می گردد، عدالت مقایسه ای به شرایطی اطلاق می گردد كه تعریف عدالت و تشخیص عادلانه بودن امر به مقایسه وضعیت و شرایط امر با سایر امور مرتبط باشد. به این ترتیب امری برای فرد عادلانه است كه بتوان در مقایسه وضعیت و شرایط فرد باسایر افراد برای او لقب عادلانه را به كار برد. در این حال می توان عدالت توزیعی را از این دسته محسوب نمود.
چرا كه در عدالت توزیعی بحث از چگونگی و اصول و قواعد حاكم بر تقسیم و توزیع عادلانه امور، امكانات و مزایا در وظایف در رابطه با دیگران و استحقاق هایشان و با در نظر گرفتن وضعیت و شرایط است. در این حالت توزیع سهم هر كس در ارتباط با استحقاق دیگران، تعداد افراد، و شرایط حاكم بر آن توزیع قرار دارد. در این رابطه می توان از توزیع ساده غذا از ظرف غذای ثابت بین افراد متعدد مثال زد. در اینجا سهم عادلانه هر فرد بستگی به تعداد افراد، میزان غذا و … دارد. عدالت غیرمقایسه ای شرایطی است كه توزیع سهم به شرایط دیگران بستگی ندارد، بلكه مستقل از در نظر گرفتن، استحقاق، شرایط و وضعیت دیگران و به صرف وضعیت فرد سنجیده می شود و نیازی به مقایسه و سنجش شرایط فرد با شرایط سایر افراد نیست. می توان عدالت در قضا و كیفردهی را از این دسته محسوب نمود. چرا كه در عدالت قضایی بدون توجه به مقایسه با دیگران و عادلانه بودن یا نبودن شرایط قضا برای دیگران، باید عدالت برای هر فرد به تنهایی و مستقل، اجرا گردد.
در رابطه با مصادیق دیگر عدالت غیرمقایسه ای می توان به امانت داری، وفا به عهد و التزام به قراردادها اشاره نمود. چنانكه مشخص است در رابطه با هر یك از این امور هر فرد مستقل از عمل دیگران ملزم به انجام تعهد خود می باشد. عدالت «رویه ای» یا «صوری» و «محتوایی» در حقوق جعفری لنگرودی در «ترمینولوژی حقوق» خود واژه عدالت را به واژه های «عدل و انصاف» ارجاع می دهد و آن را به دو گونه تعریف می كند :- گذاشتن پایه احقاق حق بر مساوات در مقابل قانون و احترام به حقوق افراد.- در مقابل قوانین موضوعه به كار می رود یعنی نظری كه از قوانین موضوعه گرفته نشده و حتی ممكن است مغایر با آن باشد، در عین حال كه عرفاً مصداق عدل و انصاف شمرده می شود (جعفری لنگرودی، ۱۳۷۲).
عدالت حقوقی چنانكه مشخص می گردد با حق و احقاق آن رابطه دارد. بحث حق مطمئناً به دنبال خود نقص حقوق و تجاوز به حقوق افراد را در خود دارا می باشد. از سویی نیازمند قانون برای تعیین حقوق و مجازات عادلانه برای خاطیان و دریافت غرامت برای صدمه دیدگان است و از سویی بحثی حساس است كه نیازمند رعایت اخلاق می باشد.
در دیدگاه حقوق می توان عدالت را به صورت عدالت رویه ای یا صوری و عدالت محتوایی بررسی نمود. این تفكیك از آن روست كه قانون و عدالت رابطه متقابل با یكدیگر دارند. از سویی قانون مشروعیت و موجه بودن خود را از عادلانه بودن استمداد می كند و از سوی دیگر قوانین و چگونگی اجرای آن و محتوا و كیفیات آن خصوصاً از سوی مجریان قانون است كه به عنوان ملاك و معیار عادلانه بودن در نظر گرفته می شود. از این رو در این رابطه دو سویه عدالت صوری و محتوایی مطرح می گردد. عدالت رویه ای یا صوری به حقوق (law) مربوط می شود. مشغله حقوق دانان و قضاوت و وكلای حقوقی، درك و تطبیق و معرفی و بحث از قوانینی معتبر و رسمی و جاری در آن جامعه است. اما بحث در عدالت محتوایی و تشخیص اینكه چه قوانینی عادلانه و چه قوانینی نا به جا و نا عادلانه است، به حوزه اخلاق و فلسفه سیاسی مربوط می شود. براساس این تلقی از عدالت صوری و محتوایی، بحث از عادلانه بودن یا نبودن قوانین (عدالت محتوایی) كار فیلسوفان و متفكران اخلاقی است و بحث در چیستی قوانین معتبر و رسمی یك كشور با یك نهاد حقوقی (عدالت صوری) وظیفه حقوق دان و نظریه پردازی های حقوقی است (واعظی، ۱۳۸۴ : ۹۱).چنانكه در بحث عدالت سازمانی نیز توضیح داده شده است عدالت رویه ای به فرآیندی اشاره دارد كه تصمیمات یا نتایج مورد تصویب واقع می شوند. اعمال قواعد رویه ای و فرآیندهای مناسب آن است كه می تواند عدالت را رقم زند. برای درك عدالت رویه ای هی وود (Heywood) به مسابقه دو میدانی در یك میدان ورزشی اشاره می كند. وی اشاره می كند كه در یك مسابقه دو میدانی همه دوندگان به لحاظ شرایط بیرونی مساوی هستند. مثلاً همه آنها در ابتدای حركت فاصله های مساوی دارند، زمان شروع برابر است و فرض این است كه هیچ یك از ورزشكاران از داروی انرژی زا استفاده نكرده اند. در واقع همه چیز غیر از استعدادهای درونی ورزشكاران و تلاش آنان مساوی است. طبق عدالت رویه ای نظام های قضایی نیز باید دارای این ویژگی باشند، و به شكلی ثبات و استقرار یابند كه مجموعه ای از قوانین و پیامدهای عادلانه را تضمین نمایند. طبق اصل عدالت رویه ای، دستگاه سیاسی با شهروندان درجه ۱ و ۲ و دستگاه های خاص و فرآیندهای حقوقی خاص درجه ۱ و ۲ نمی تواند حاكمیت عادلانه ای داشته باشد (heywood, ۱۹۹۴ : ۲۳۷).بحث عدالت رویه ای بر اصل برابری قوانین براساس جنس، نژاد، منزلت، مذهب و … است.
بنابراین می توان فرض كرد فرآیند رسیدگی به اتهامات و حركت تا حصول به نتایج باید عادلانه باشد و دستگاه نباید نسبت به افراد، گروه ها، نژادها و مذاهب سوگیری داشته باشد. هی وود معتقد است طبق عدالت حقوقی محتوایی، اصول و محتوای قانون باید از اصولی عادلانه پیروی نماید. محتوای قانون باید نسبت به نژاد، گروه، جنسیت ، مذهب و …عادلانه باشد. هی وود مثال می زند كه طبق قانونی پدر یا جد پدری یك دختر می توانند وی را در دوره كودكی به عقد كسی درآورند و پس از بلوغ، وی زندگی مشترك را آغاز كند یا قوانینی كه مشاركت اجتماعی شهروندان را منوط به عقیده، مذهب، نژاد یا قومیت می نماید، و حقوق شهروندی آنان را مورد اجحاف قرار می دهد (heywood, ۱۹۹۴ : ۲۳۷). عدالت «رویه ای»، «مراوده ای» و «توزیعی»در سازمانبحث عدالت در سازمان به چگونگی تصمیم گیری و تصمیم سازی و نتایج و پیامدهای آن و نیز به روابط بین اشخاص در اثر این تصمیم گیری ها و نحوه تخصیص و توزیع منابع و پاداش ها اختصاص دارد. بحث عدالت در سازمان را می توان به تفكیك عدالت رویه ای، عدالت مراوده ای و عدالت توزیعی بررسی نمود.
بارون (baron) و گرینبرگ (greenberg) معتقد است : عدالت رویه ای در سازمان به رعایت انصاف در فراگردهایی كه به وسیله آنها تصمیمات سازمانی اتخاذ می شود، توجه دارد (greenberg & baron, ۲۰۰۰ : ۱۴۵).كریتنر (kreitner) و نیكی (knicki) نیز به همین تعریف اشاره می كنند و تأكید خاص بر تصمیمات مبتنی بر تخصیص دهنده منابع و پاداش ها دارند. آنها معتقدند : عدالت رویه ای در سطح سازمان بر انصاف ادراك شده از فراگردها و رویه های مورد استفاده در تصمیمات تخصیص دهنده منابع و پاداش ها دلالت دارد (kreitner & knicki, ۲۰۰۱ : ۲۴۳).عدالت مراوده ای مبحث دیگری است كه در رابطه با سازمان مطرح می گردد. كریتنر و بارون عدالت مراوده ای را در سطح سازمان، انصاف ادراك شده از رفتار و ملاك بینابین اشخاص در تعیین پیامدها و نتایج فعالیت های سازمانی در نظر می گیرند (greenberg & baron, ۲۰۰۰ : ۱۴۷) بایس (bies) و ماگ (moag) سازه عدالت مراوده ای را برای مطرح كردن كیفیت رفتار بین شخصی دریافتی از تصمیم گیرنده سازمانی، معرفی كردند.
آنها معتقدند كیفیت رفتار بین اشخاص در طول اجرای رویه ها، در تعیین قضاوت های منصفانه مهم و مؤثر هستند. توجیهات و توضیحات ارائه شده در درك انصاف مؤثر هستند و احتمال اینكه رویه های تصمیم گیری منصفانه نگریسته شوند، را افزایش می دهد (krag & lind, ۲۰۰۲).عدالت توزیعی شكل سومی است كه مطرح می گردد. عدالت توزیعی در سطح سازمان منعكس كننده انصاف ادراك شده از تصمیمات مربوط به نحوه تخصیص و توزیع منابع و پاداش هاست (kreitner & kinicki, ۲۰۰۱). بنابراین ادراكات فردی از اینكه نتایج منصفانه هستند یا غیرمنصفانه به مشابه ساز و كار عدالت توزیعی عمل می كنند و چنانكه تایلر در ۱۹۸۴ دریافت، ضریب همبستگی قوی بین عدالت توزیعی و رضایت در سازمان ها وجود دارد (orlando, ۲۰۰۲). چنانكه ملاحظه می گردد در عدالت توزیعی تناسب تقسیم انواع منابع از جمله احترام، پاداش، مزایا و … بررسی می گردد.


گفتگوی چند فرهنگ گرایی

گفت‌وگوی مسیحی - اسلامی و چند فرهنگ‌گرایی
 
دکتر فرید العطاس، عضو هیات علمی گروه جامعه‌شناسی دانشگاه ملی سنگاپور و عضو کمیته اجرایی انجمن بین‌المللی جامعه‌شناسی، برای بازدیدی از ایران در تهران به سر می‌برد.به همین مناسبت، انجمن جامعه‌شناسی ایران با همکاری برخی نهادهای علمی و اجتماعی، نشست‌های مختلفی را تدارک دیده که برنامه‌های آن اعلام شده است. (برنامه سخنرانی‌های دکتر فرید العطاس در تهران و قم)
در اولین جلسه از این مجموعه جلسات که روز شنبه سی‌ام آذر 1387، با همکاری موسسه بین المللی گفت‌وگوی فرهنگ‌ها و تمدن‌ها و در محل این موسسه برگزار شد؛ دکتر العطاس سخنرانی خود را با عنوان "گفت‌وگوی مسیحی - اسلامی و چند فرهنگ‌گرایی: پیش‌ شرط‌های صلح" ارائه کرد. گزارشی از این نشست در زیر منتشر شده است.
 

جلسه‌ی روز سی‌ام آذر ماه، با سخنرانی دکتر هادی خانیکی، مدیر عامل موسسه بین المللی گفت‌وگوی فرهنگ‌ها و تمدن‌ها آغاز شد. او در بحث خود، با تاکید بر ضرورت نگاه به مقوله "گفت‌وگو" از ساحت‌های مختلف علمی، گفت: مسأله گفت‌وگو به همان میزانی که در مباحث فلسفی و معرفتی مورد توجه است، باید در حوزه مسائل جامعه‌شناسی، تاریخی و سیاسی نیز مورد بررسی قرار گرفته و در این زمینه از تجربیات خاص جوامع اسلامی و متفکران مسلمان در جهان امروز بهره گرفته شود. در همین راستا، دکتر فرید العطاس به دلیل فعالیت‌های گسترده‌ای که به عنوان یک جامعه‌شناس در زمینه توسعه در کشور مالزی و آسیای جنوب شرقی و نیز فرایند گفت‌وگوی میان اسلام و مسیحیت داشته و همچنین به دلیل تعلق خاطر و نسبتش با خاندان العطاس (دکتر حسین العطاس و دکتر نقیب العطاس)، دیدگاه‌ها و تجربه‌های ارزنده‌ای دارد که می‌تواند مثمرثمر باشد.

در ادامه دکتر سیدحسین سراج‌زاده، رئیس انجمن جامعه‌شناسی ایران نیز با اشاره به برنامه‌های سخنرانی‌های مختلف دکتر فرید العطاس در ایران و در راستای گسترش همکاری‌های انجمن جامعه‌شناسی ایران با انجمن بین‌المللی جامعه‌شناسی، در سخنان کوتاهی به معرفی سخنران این جلسه پرداخت و درباره جایگاه علمی و فرهنگی وی سخنانی ابراز داشت (معرفی العطاس).

پس از این مقدمات، فرید العطاس با اشاره به موضوع گفت‌وگوی فرهنگ‌ها و تمدن‌ها، سخن خود را این‌گونه آغاز کرد: گفت‌وگو یک ضرورت است؛ ولی کسانی که بیشتر به آن نیاز دارند، کمتر به آن می‌پردازند. اگر نقش گفت‌وگوی بین تمدن‌ها استقرار صلح و آرامش است، باید فراتر از اینها فعالیت کرده و میان مردم هم ظهور و بروز داشته باشد. در واقع، در این زمینه ما زیاد نمی‌توانیم به سیاستمداران اطمینان داشته باشیم و بنابراین چاره‌ای نداریم جز اینکه به نیروی عامه مردم برای گفت‌وگو تکیه کنیم که در چنین شرایطی، هدف اصلی، ایجاد یک جامعه چند فرهنگی می‌شود که در آن باید همه فرهنگ‌ها مورد توجه قرار گیرند؛ چرا که اساساً منظور از جامعه چند فرهنگی جامعه‌ای است که در آن، مردم قادر باشند مشکلات همدیگر را درک کرده و همه این مسائل را در نظر داشته باشند.

وی در توضیح بیشتری در زمینه چگونگی دستیابی به یک جامعه چند فرهنگی، افزود: برای نیل به این هدف، باید سه موضوع را در کلیه سطوح آموزشی مورد توجه قرار داد؛ چند فرهنگی بودن مدنیت جدید، آشنایی فرهنگ‌ها و تمدن‌ها با یکدیگر و طرح دیدگاه‌های مختلف.

او در خصوص نخستین مسأله گفت: مدنیت جدید ترکیبی از فرهنگ‌های مختلف است. در این زمینه، کودکان ما باید درک کنند که فرهنگ جدید نباید الزاماً فرهنگ دیکته شده‌ای از غرب باشد؛ بلکه چنین فرهنگی معمولاً ترکیبی از فرهنگ‌های مختلف است. اگر این موضوع به خوبی درک شود، قدم مهمی در دستیابی به جامعه چند فرهنگی برداشته خواهد شد اما طی این مسیر چندان هم ساده نیست. به عنوان مثال، اغلب مردم در سراسر دنیا، بر این باورند که دانشگاه به معنای امروزی و مدرن آن، همان چیزی است که غربی‌ها القا می‌کنند و در این زمینه، حتی خود مسلمانان هم فراموش کرده‌اند که اساساً ریشه دانشگاه‌های مدرن، دانشگاه‌های اسلامی است و آنها می‌توانند در جوامع اسلامی نیز مدارک عالی کسب کنند.

العطاس سپس با اشاره به چند فرهنگی بودن تمدن جدید، موضوع دوم را با عنوان آشنایی فرهنگ‌ها و تمدن‌ها با یکدیگر مطرح کرده و تأکید کرد که خیلی مهم است که این امر در سیستم آموزشی ایمان به انسانیت زنده شده و به بچه‌ها آموزش داده شود. او در این زمینه، به ذکر یک مثال پرداخت و گفت: چند وقت قبل کتابی نوشتم که موضوع آن، گفت‌وگوی میان ادیان است. روی جلد این کتاب، یک نقاشی از ملاقات سلطان مالک‌الکامل و سن فرانسیس، پایه‌گذار مکتب فرانسیس، وجود دارد که این ملاقات در زمان جنگ‌های صلیبی اتفاق افتاده است. در واقع، وقتی سن فرانسیس به ملاقات سلطان و برای دعوت وی به مسیحیت، وارد مصر می‌شود؛ به گرمی پذیرفته شده از او استقبال خاصی به عمل می‌آید. سن فرانسیس در طول ملاقات با سلطان این موضوع را درک می‌کند که او هیچ وقت به آیین مسیحیت نخواهد گروید؛ اما مردی خدا دوست است و بدین طریق، فرانسیس هم تحت تاثیر اخلاق مسلمانان قرار می‌گیرد. تأثیر گفت‌وگوی آنها با یکدیگر به حدی زیاد بود که وقتی فرانسیس به ایتالیا بازگشت، از کلیسا خواست تا در هنگام غروب و به یاد اذان زنگ‌ها را به صدا در بیاورند.

سخنران این نشست، در ادامه گفت: سومین موضوعی که باید در راه دستیابی به یک جامعه چندفرهنگی مورد توجه قرار گیرد، بحث دیدگاه‌های مختلف است. همان‌طور که اکنون مشاهده می‌شود، مسلمانان وقتی از جنگ‌های صلیبی حرف می‌زنند، همچنان از همان لغت غربی آن استفاده می‌کنند. در واقع، آنها به هر زبانی که سخن بگویند، عبارت "جنگ‌های صلیبی" را به زبان خودشان ترجمه می‌کنند و حتی نگرش‌شان به این موضوع، نگرشی کاملاً غربی است. به تعبیر دیگر، وقتی عبارت جنگ‌های صلیبی را به زبان می‌آوریم، به این معناست که گویی جنگی میان مسلمانان و مسیحیان بوده است که این برداشتی کاملاً غربی است. حال آنکه در واقع، برداشت بیشتر مسلمانان در آن دوره این بوده که جنگی بین مسلمانان و مسیحیان در نگرفته، بلکه مسلمانان برای سرزمینشان و در مقابل مهاجمانی که آنها را "فرنگی" می‌نامیدند، می‌جنگیدند. از سوی دیگر، آنها می‌دیدند که در آن زمان، مسیحی‌ها، یهودیان و مسیحیان شرقی را هم به قتل می‌رساندند و به همین دلیل، فکر نمی‌کردند که جنگ میان مسیحیان و مسلمانان است. در این خصوص، خیلی مهم است که اروپاییان و آمریکایی‌ها بدانند که مسلمانان به آن جنگ‌ها به عنوان جنگ میان مسلمانان و مسیحیان نگاه نمی‌کنند.

وی در بخش دیگری از سخنان خود، دو مانع گفت‌وگوی اسلام و مسیحیت را مورد توجه قرار داد و در این باره گفت: مانع اول، حاکمیت تفکر اروپا محور در دیدگاه ماست. در واقع، این "اروپامحوری" که در علوم انسانی ما حاکم است، از طریق تفکر عمومی به همه مسائل دیگر نیز سرایت کرده و به صورت پدیده‌ای درآمده که می‌توان آن را مسیحی شدن فکر در علوم انسانی نامید. در این زمینه، به عنوان مثال، اگر در همین جمع پرسیده شود دین غالب در هند چیست، بسیاری خواهند گفت هندو. این در حالی است که هندویسم اختراع محققان دوره استعمار است؛ چرا که وقتی اروپایی‌ها به هند رفتند، دیدند که مردم به خدایان متعدد اعتقاد دارند اما همه اعتقادات هندی‌ها به چشم آنها یکسان می‌آمد و ایشان بر اساس تجربه خودشان که یک دین مسیحی با شاخه‌های متعدد وجود دارد، تصور کردند که هندی‌ها هم با همه اختلافاتی که در آدابشان وجود دارد، تابع یک دین واحد هستند و آن را هندو نامیدند. در حالی که پیش از آن چیزی به نام دین هندو وجود نداشت. به عبارت دیگر، آنها نام سرزمین را به دین واحدی که ساخته تصورشان بود دادند. در مقابل، در میان دانشمندان مسلمان، صدها سال پیش از آنکه اروپایی‌ها به هند برسند، ابوریحان بیرونی در آنجا زندگی می‌کرد. بیرونی ادیان هند را در آن دوران مطالعه کرد و در کتاب "مال‌الهند" به بررسی انواع مختلف آنها پرداخت. جالب است که اروپاییان وقتی کتاب بیرونی را ترجمه کردند، به جای "ادیان هند" کلمه "هندوئیسم" را گذاشتند. در واقع، این نمونه‌ای است از مسیحی کردن فکر است؛ یعنی نگاه کردن به همه ادیان متعدد هندی در قالب یک دین واحد که هندو نام دارد.

العطاس در پایان سخنان خود، مشکل و مانع دیگر برای گفتگوی اسلامی- مسیحی در بین مسلمانان را عدم شناخت دقیق آنها از مسیحیت دانست و در این باره تصریح کرد: در حالی که در میان مسیحیان و یهودیان افراد بسیار زیادی هستند که درباره اسلام تخصص داشته و در این زمینه، به صورت علمی و آکادمیک، به مطالعه و تحقیق پرداخته‌اند؛ اما در مقابل، در جهان اسلام چنین وضعی وجود ندارد و تعداد دانشمندان مسلمان متخصص در ادیان دیگر بسیار محدود است.


 

انتظار اقتصاددانان از رییس جمهور آینده

مهم‌ترین درخواست‌های امضاكنندگان بدین شرح است: ضرورت وجود چارچوب فكری معین و سازگار برای اداره امور، متناسب کردن اندازه دولت و سیاست‌های مالی، استقلال بانک مرکزی و... .

80 تن از اساتید اقتصاد دانشگاه‌های كشور طی نامه‌ای سرگشاده انتظارات خود را از رییس جمهور آینده ایران اعلام كردند.

در این نامه آمده است:

در ایامی به‌سر می‌بریم كه مردم ایران شاهد برپایی دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری خود هستند. انتخابی كه در این شرایط حساس كشور، از اهمیت ویژه ای نسبت به انتخابات پیشین برخوردار است. این انتخاب در شرایطی برگزار می‌شود كه مردم و كشور مواجه با مسایل و مشكلات متعددی در عرصه‌های گوناگون می‌باشند. عمق و گستره این مسائل، بحران‌ها و چالش‌های بنیادینی را بوجود آورده‌است. از این‌رو به این باور و امید هستیم كه حاكمیت نظام از مجموعه قوای سه‌گانه تا احزاب، تشکل ها و مردم هوشمند كشور انتخابات آتی را آزمونی جدی برای ایجاد دگرگونی های اساسی قرار دهند. باشد تا با اصلاح نگرش‌ها و با تكیه بر ارزش‌ها و خرد جمعی بر مشكلات فائق آمده و با توجه به توانمندی‌های فراوان خود به جایگاه درخور تحسین منطقه ای و جهانی نائل آیند.

در تعقیب دستیابی به این جایگاه باید همگان(دولت و ملت) فرصت انتخابات ریاست جمهوری را تبدیل به كوشش همه‌جانبه و آزمونی بزرگ برای خود سازند. از این‌رو لازم است جامعه ایرانی، كارنامه قابل قبولی در سه حوزة ذیل از خود داشته باشد:

الف-كارآمدی مجموعة حاكمیت (دولت، شورای نگهبان، قوة قضائیه، مجلس و سایر اركان نظام) جهت تحقق انتخاباتی آزاد و شفاف با حداكثر مشاركت مردمی تا در مرحله بعدی رئیس جمهور منتخب و مجموعه اركان نظام بتوانند با پشتوانه حمایت مردم و استفاده بهینه از منابع كشور، رشد و توسعه‌ای پایدار تامین نمایند.

ب- وقوف همه‌جانبه و توان لازم كاندیداهای محترم برای باز‌آفرینی دولت در جهت ضرورت كاهش نا كارآمدی‌های فعلی و حركت سریع‌ترجامعه ایرانی به سوی هدف‌های متعالی نظام در چارچوب سند چشم‌انداز بیست ساله كشور

ج- حضوری حداكثری و خردمندانه و هوشمندانه مردم كه از طرفی پشتوانه اصلی انجام تغییرات ساختاری و ارتقاء وضع موجود است و ازطرف دیگر عامل بسیار مهمی در كنترل ونظارت عمومی بر مجموعه تصمیمات و اقدامات اجرایی دولت خواهد بود.

در همین راستا ما جمعی از استادان اقتصاد دانشگاه‌های كشور برخود فرض دانستیم این بار نیز در تعقیب نامه‌های قبلی، دیدگاه‌‌های خود به‌صورت كلی در قالب این نامه تدوین كرده و انتظارات اقتصادی خود از رئیس جمهوری آینده را بیان نمائیم.

اقتصاددانان كشور هم به‌صورت جمعی و هم فردی تاكنون نقطه نظرات اصلاحی خویش را به اشكال مختلف بیان كرده‌اند، اما متاسفانه در فضای پر هیاهوی دولت نهم، گوش شنوایی برای آن‌ها نیافتند. اکنون که دوران فرصت های طلایی سپری شده و به رغم هزینه کردن درآمدهای هنگفت نفتی، وعده‌های کاهش تورم، بیکاری و فقر و محرومیت تحقق نیافته و اقتصاد ایران با رکودِ تورمی مزمنی دست به گریبان است، باردیگر به حكم وظیفة ملی و حرفه‌ای خود نامزدهای ریاست جمهوری دهم را مخاطب قرار داده و توجه آنان را به تدوین، اجرا و عملی كردن برنامه‌های اقتصادی مبتنی بر علم و خِرد و به ‌كارگیری تجربه‌ها و پندها از نارسایی‌های گذشته جلب كرده و امید داریم كه دریك فضای انتخابات سالم و با حضور گسترده مردم، سكان قوة مجریه كشور در دستان كسانی قرارگیرد كه در عمل و نظر رشد و شكوفایی اقتصاد كشور را پیشة خود سازند و مردم ایران را از بلایای بیكاری و تورم برهانند و امید و رفاه را برای آنان به‌ ارمغان آورند.

از این‌رو در چارچوب نامه‌ها و تذكرات قبلی مجددا مواردی را جهت اصلاح نظام تصمیم‌سازی و تصمیم‌گیری برای اقتصاد كشور در حوزه های ذیل یادآور می‌شویم:
1- ضرورت وجود چارچوب فكری معین و سازگار برای اداره امور
نامزدهای ریاست جمهوری باید چارچوب فکری خود را در رابطه با چگونگی جایگاه دولت، بازار، بخش خصوصی، نظام بانکی، پولی و ارزی، تعامل فعال و سازنده با اقتصاد جهانی، نظام ملی نوآوری و سیاست های علم و فناوری، بهره‌مندی از حلقه مشاوران ملی که متکی بر دانش بشری، قانونمندی و تجارب کشور و دنیا باشد، به وضوح برای خود و گروه اجرایی همراه تدوین و اعلام کنند.
2- متناسب کردن اندازه دولت و سیاست‌های مالی
حسب الزامات زمانی و همچنین الزامات قانونی نسبت به متناسب سازی ساختار و کارکرد دولت در راستای کارآمدی و اثر بخشی وظایف حاکمیتی ، دولتمردان آتی باید اصلاحاتی را انجام دهند تا از رهگذر آن فضای کسب و کار برای بخش خصوصی بهبود یافته و امكان خصوصی سازی مالکیت‌های دولتی با عنایت به حقوق صنفی كارگران فراهم گردد.
از نامزدهای ریاست جمهوری انتظار داریم، با احیا و اصلاح نهاد برنامه ریزی کشور را در دستور کار خود قرار دهند و پس از به‌عهده گرفتن مسئولیت قوه مجریه در راستای تهیه و اجرای برنامه پنجم توسعه؛ مشارکت بخش خصوصی و نهادهای مدنی را در مرکز توجه خود قرار دهند و پایبندی خود را به قوانین مصوب و اصول شفافیت و پاسخگویی درست به اثبات برسانند. بر اساس یک برنامه زمانبندی شده در جهت تمرکز زدایی گام بردارند و با اصلاح ساختار دولت، اندازه آن را متناسب سازند و با اتخاذ سیاست مالی مسئولانه از گسترش بی رویه مخارج دولت اجتناب کنند.
3- استقلال بانک مرکزی و اصلاح ساختار و کارکردهای آن
استقلال بانک مرکزی در راستای انجام وظایف امور حاکمیتی، اثر بخش بودن آن در حوزه های صیانت از ارزش پول ملی، سیاست گذاری و برنامه ریزی در نظام بانکی، استقلال سیاست‌های پولی کشور در عین تعامل فعال آن با سیاست های مالی دولت، ارتقا استاندارد های امور بانکی و ثبات بخشی به نظام پولی و بانکی از جمله وظایف بسیار عاجل دولت آتی است. در این زمینه نكات زیر مورد تاكید است:
یکم- باید جداً از اتخاذ سیاست‌های مالی و پولی انبساطی که بر گرایشات تورمی موجود در اقتصاد دامن می زند و موجب بی ثباتی اقتصادی می گردد، پرهیز کرد. زیرا همان‌طور كه همگان دیدند با استفاده نادرست و ساده اندیشانه از درآمدهای هنگفت نفتی تورمی 25 درصدی بر كشور تحمیل گردید، حال آنكه این درآمدها می‌توانست سرمایه راهبردی بلند مدت كشور باشد.
دوم- اگر نرخ اسمی ارز كم و بیش ثابت نگهداشته شود و اقتصاد كشور با نرخ های بالای تورم مواجه باشد و در عین حال سیاست درهای باز برای واردات اتخاذ شود، تولید كنندگان داخلی بیش از پیش توان رقابت خود را در سطح ملی و بین المللی از دست می‌دهند و ركود تورمی در بخش های تولیدی كشور شكل می‌گیرد.
سوم- افزایش تسهیلات تكلیفی و الزام بانكها به تخصیص منابع بیشتر به طرحهای زود بازده و اشتغال زا نه تنها سیستم بانكی را در معرض مخاطرات افزایش مطالبات مشكوك الوصول قرار می‌دهد، بلكه دست مدیران شركت های خصوصی را از اعتبارات بانكی كوتاه می‌كند. در چنین وضعیتی تامین مالی سرمایه‌گذاری‌های بزرگ و بلندمدت هر روز دشوارتر و حجم سرمایه گذاری بخش خصوصی كاهش می یابد.
چهارم- افزایش دخالت دولت در زمینه نرخ گذاری رسمی تعدادی از كالاها موجب خسران و زیاد بخش خصوصی و زیان دهی سرمایه گذاری های انجام شده می شود. این نوع مداخله ها به زیان بخش خصوصی است و موجب فرار سرمایه ها از بخش های مورد مداخله می شود.
از نامزدهای ریاست جمهوری انتظار داریم در برنامه اقتصادی خود، باز گرداندن شورای پول و اعتبار را به جایگاه قانونی خود در اولویت قرار دهند و چارچوب های قانونی لازم برای استقلال بانک مرکزی را فراهم نمایند. برداشتن موانع موجود در راه گسترش بانکداری خصوصی را در برنامه خود ملحوظ کنند. در عین حال قواعد بین المللی نظارت بر کار کرد سالم نهادهای مالی را در نظر داشته باشند. در صورت اجرای این تدابیر نظام مالی کشور می تواند در خدمت رشد و شکوفایی اقتصاد ملی قرار گیرد و از باز تولید مناسبات مخرب بخش عمومی در اقتصاد کشور اجتناب شود.
4 - سیاست فناوری صنعتی در خدمت شکوفایی اقتصاد ملی
در سال‌های اخیر پیشرفت هایی در زمینه تکنولوژی هسته ای، هوا فضا، بیو تکنولوژی و تکنولوژی مواد بدست آورده ایم، اما هنوز جایگاه ما از دید اقتصاد دانش بنیان مطلوب نیست. نظام ملی نوآوری کشور متشکل از دولت، دانشگاه‌ها، موسسات تحقیقاتی و شرکت‌های تولیدی اساسا دولتی است و موسسات تحقیقاتی کشور با تداخل وظایف بسیار مواجهند. در این نظام تخصیص منابع برای انجام تحقیقات از سمت عرضه و توسط بخش عمومی صورت می گیرد و تقاضا برای تحقیق و توسعه اندک است. به همین جهت در صنایع نوین از تبدیل یافته ها به محصولات و تجاری کردن آن خبری نیست.
از نامزدهای ریاست جمهور انتظار می‌رود بدون افتادن در دام شعارهای عوام پسندانه برنامه کاری منسجمی در زمینه نظام ملی نو آوری تهیه و به دو بعد دیگر کسب فناوری یعنی انتقال فناوری از خارج و یاد گیری در حین انجام کار توجه کافی مبذول فرمایند.
5-تعامل خارجی و سیاست های تجاری در خدمت توسعه اقتصادی
در عصر حاضر تعامل سازنده با كشور‌های دیگر و استفاده از موقعیت‌های راهبردی جغرافیائی کشور برای توسعه همه جانبه امری اجتناب ناپذیراست که باید بدان آگاهانه و مسئولانه پرداخته شود. یکی از معضلاتی که نامزدهای ریاست جمهوری دهم باید برای آن چاره و برنامه اجرایی داشته باشند، تنش‌زدایی بین‌المللی و منطقه‌ای از طریق گفتگوی سازنده با دولت‌های خارجی در راستای اهداف منافع ملی و برطرف کردن هزینه تحریم های اقتصادی از دوش اقتصاد ایران و بستر سازی برای جریان آزاد علم و فناوری کالاهای سرمایه‌ای، جلب سرمایه‌گذاری خارجی، درجهت بهره‌گیری از فرصت‌‌های نوین برای کشور و تقویت توان تولیدات ملی است.
از نامزدهای ریاست جمهوری انتظار می‌رود در جهت حمایت از تولیدات داخلی گام بردارند تا بخشهای تولیدی کشور را از ورطه رکود عمیق کنونی برهانند. هدایت نظام ارزی باید به نحوی باشد که توان رقابتی تولید کنندگان کشور در بازارهای داخلی و خارجی حفظ شود و تعیین نرخ سود بازرگانی با هدف حمایت گزینشی از تولید داخلی و مبارزه با قاچاق کالا می تواند مفید افتد. فراهم کردن زمینه مذاکرات برای پیوستن ایران به سازمان جهانی تجارت و تقویت اکو برای تسهیل تجارت منطقه ای و تنش زدایی در مناسبات بین المللی از طریق گفتگوهای سازنده با دولت ها در دستور کار قرار گیرد و بار هزینه تحریم های اقتصادی کاهش یابد.
6- برپایی نهاد های اقتصاد بازار محور در چارچوب اجرای سیاست‌های کلی اصل 44
تجربه چهار برنامه توسعه به مسئولان نظام آموخته است كه رهایی از یك اقتصاد دولتی ناكارآمد و بزرگ به سادگی امكان‌پذیر نیست. با آن كه در اسناد گوناگون، نظام اقتصادی كشور به شكلی ترسیم شده بود كه در آن اقتصاد بازار نقش بیشتری را باید ایفا می‌كرد اما یك مانع بزرگ قانونی در این راه وجود داشت و آن روشن نبودن حدود و قلمرو بخش های دولتی، خصوصی و تعاونی در اقتصاد بود. این موضوعی بود كه مطابق قانون اساسی باید بر اساس قوانین عادی تعیین می‌شد ولی با سپری شدن نزدیك به سه دهه از انقلاب به‌طور شفاف تحقق نیافته‌است. بهر صورت امروز متناسب سازی اندازه دولت، توانمند سازی بخش خصوصی و بازار، قرار دادن بازار و دولت در یک مدار تعاملی سازنده و همراه با تقسیم کار اصولی بین این دو نهاد به‌منظور شتاب بخشیدن به رشد اقتصادی و بهره وری کلی منابع تولیدی و کاستن از بار مالی و مدیریتی تصدی دولتی، ضروری است.
نامزدهای محترم باید به صراحت به مردم ایران بگویند که چه برنامه هایی برای اجرای سیاست‌های کلی اصل 44، بهبود محیط باز دارنده كسب و كار و تغییر فضای نامساعد سرمایه گذاری كنونی در نظر دارند . چرا که تحت شرایط موجود نمی توان از بخش خصوصی انتظار داشت شوق و اشتیاق وافری برای مالکیت صنایع دولتی نشان دهد.
سخن آخر ولی بسیار مهم آن كه بدون تردید طی سه دهه گذشته پیشرفت‌هایی در زمینه‌های مختلف با حضور و مشاركت مردم بزرگ ایران تحقق یافته است، ولی همان‌گونه كه به كرات اندیشمندان كشور عنوان داشته‌اند، این جایگاه نسبی جمهوری اسلامی ایران در منطقه و جهان است كه می‌تواند معیار نهایی موفقیت ملت و دولت ایران در برابر جهانیان و نسل‌های آتی كشور باشد. متاسفانه از این جهت كارنامه اقتصادی موفقیت آمیزی نداشته‌ایم. گام‌های بر داشته شده بسیار كند و در مواردی نادرست بوده است كه توجه عاجل مردم و رئیس جمهور آینده را طلب می‌نماید.
به امید ایرانی پیشرفته و سرفراز
به گزارش ایلنا، اسامی امضاكنندگان این نامه بدین شرح است:

1 دكتر عباس آخوندی - مركز مطالعات خارجی - دانشگاه‌تهران

2 دكتر عزیز آرمن - دانشگاه شهید چمران اهواز

3 دكتر سید جواد آقاجری - دانشگاه شهید چمران اهواز

4 دكتر عبدالمجید آهنگری - دانشگاه شهید چمران اهواز

5 آقای تقی ابراهیمی سالاری - دانشگاه فردوسی مشهد

6 دكتر حمیدرضا ارباب - دانشگاه علامه طباطبائی

7 دكتر سید مرتضی افقه - دانشگاه شهید چمران اهواز

8 دكتر نعمت اله اكبری - دانشگاه اصفهان

9 دكتر علی اصغر بانوئی - دانشگاه علامه طباطبائی

10 دكتر لطفعلی بخشی - دانشگاه علامه طباطبائی

11 دكتر حمید رضا برادران شركا - دانشگاه علامه طباطبائی

12 دكتر فاطمه بزازان - دانشگاه الزهراء

13 دكتر حمید بهمن‌پور - دانشگاه علامه طباطبائی

14 دكتر صفر پیش‌بین - دانشگاه شهید چمران اهواز

15 حسن تحصیلی - دانشگاه فردوسی مشهد

16 دكتر نوشین تركیان - دانشگاه علامه طباطبائی

17 دكتر مهدی تقوی - دانشگاه علامه طباطبائی

18 دكتر مهدی تكیه - دانشگاه علامه طباطبائی

19 دكترمحمد مهدی جهرمی - دانشگاه علامه طباطبائی

20 آقای مرتضی چینی‌چیان - دانشگاه علامه طباطبائی

21 دكتر محمد حسین حسنی‌صدرآبادی - دانشگاه الزهراء

22 دكتر محمود ختائی - دانشگاه علامه طباطبائی

23 دكتر مسعود خداپناه - دانشگاه شهید چمران اهواز

24 دكتر منصور خلیلی عراقی - دانشگاه تهران

25 دكتر سهراب دل انگیزان - دانشگاه رازی كرمانشاه

26 دكتر حمید دیهیم - دانشگاه تهران

27 دكتر حسین راغفر - دانشگاه الزهراء

28 دكتر علیرضا رحیمی بروجردی - دانشگاه تهران

29 دكتر محسن رنانی - دانشگاه اصفهان

30 دكتر محمد زاهدی - دانشگاه پیام نور

31 دكتر منصور زراء نژاد - دانشگاه شهید چمران اهواز

32 دكتر عبدالحسین ساسان - دانشگاه اصفهان

33 دكتر محمد ستاری‌فر - دانشگاه علامه طباطبائی

34 دكتر بهرام سحابی - دانشگاه تربیت مدرس

35 آقای‌محمد تقی سیدصدر - دانشگاه شهید چمران اهواز

36 دكترهوشنگ شجری - دانشگاه اصفهان

37 دكتر مصطفی شریف - دانشگاه علامه طباطبائی

38 دكتر نورالدین شریفی - دانشگاه مازندران

39 دكتر سعید شیركوند - دانشگاه تهران

40 دكتر حسین صادقی - دانشگاه تربیت مدرس

41 دكتر علی صادقی تهرانی - دانشگاه علامه طباطبائی

42 دكتر حسن طائی - دانشگاه علامه طباطبائی

43 دكتر عبداله طاهری - دانشگاه علامه طباطبائی

44 دكتر محمد طبیبیان استاد - دانشگاه‌های مختلف

45 دكتر علی طیب نیا - دانشگاه تهران

46 دكتر كمیل طیبی - دانشگاه اصفهان

47 دكترلطفعلی عاقلی - دانشگاه تربیت مدرس

48 دكتر جعفر عبادی - دانشگاه تهران

49 دكتر حسین عبده تبریزی مدرس - دانشگاه‌های مختلف

50 دكتر سعید عیسی‌زاده - دانشگاه بوعلی همدان

51 دكتر اصغر فخریه كاشان مؤسسات آموزش عالی

52 دكتر حسن فرازمند - دانشگاه شهید چمران اهواز

53 دكتر غلامعلی فرجادی استاد - دانشگاه‌های مختلف

54 دكترعلی قنبری - دانشگاه تربیت مدرس

55 دكترحمید كردبچه - دانشگاه الزهراء

56 دكتر زهرا كریمی - دانشگاه مازندران

57 دكتر اكبر كمیجانی - دانشگاه تهران

58 آقای محمدولی كیانمهر - دانشگاه علامه طباطبائی

59 دكتر محمد لشگری - دانشگاه پیام نور

60 دكترسیدابوالقاسم مرتضوی - دانشگاه تربیت مدرس

61 دكتر بایزید مردوخی استاد - دانشگاه‌های مختلف

62 دكتر سعید مشیری - دانشگاه علامه طباطبائی

63 آقای‌سیدمحمد‌حسن مصطفوی - دانشگاه تربیت مدرس

64 دكتر عبدالعلی منصف - دانشگاه پیام نور

65 دكتر فرشاد مومنی - دانشگاه علامه طباطبائی

66 آقای‌حجت اله میرزائی - دانشگاه علامه طباطبائی

67 دكتر غلامرضا نادری - دانشگاه تهران

68 دكتر علیرضا ناصری - دانشگاه تربیت مدرس

69 دكتر علی اكبر نیكو اقبال - دانشگاه تهران

70 دكتر مسعود نیلی - دانشگاه صنعتی شریف

71 دكتر محمد حسین ودیعی - دانشگاه فردوسی مشهد

72 دكتر بهروز هادی زنوز - دانشگاه علامه طباطبائی

73 دكتر سیدنظام‌الدین مكیان - دانشگاه یزد

74 دكتر احمد میدری استاد - دانشگاه‌های مختلف

75 دكتر مهدی مصطفوی - دانشگاه فردوسی مشهد

76 دكتر مهدی خداپرست مشهدی - دانشگاه فردوسی مشهد

77 دكتر طاهر احمد شادمهری - دانشگاه فردوسی مشهد

78 دكترسید محمد حسینی مدرس - دانشگاه

79 دكتر جعفر خیرخواهان مدرس - دانشگاه

80 دكترمحمود هوشمند - دانشگاه فردوسی مشهد

منبع: ایلنا


رکود اقتصاد ایران در سال88

رکود اقتصادی ایران در سال 88
 
طبق گزارش بانک مرکزی دولت آقای احمدی نژاد ، که بر اساس آمارهای 9 ماهه اول سال 87 تهیه و منتشر شده است ، اذعان شده است که اقتصاد ایران در سال گذشته به سمت رکود رفته است . طبق نماگرهای آمار اقتصادی مربوط به بانک مرکزی ، تأسیس واحد های جدید صنعتی در 6 ماهه اول 87 ، حدود 40% و بهره برداری از واحد های فوق ، حدود 21% نسبت به مدت مشابه سال 86، کاهش را نشان می دهد ، و این در حالی است که اقتصاد ایران مطابق همین گزارش ، در 9 ماهه منتهی به آذر ماه سال گذشته بیش از 72 میلیارد دلار نفتی را دریافت داشته است و در همین مدت 14 میلیارد دلار صادرات غیر نفتی را بخود تزریق نموده است .
از سوی دیگر گزارش های دیگر بانک مرکزی در حوزۀ ملکی ، از مهمترین حوزه های تولیدی کشور ( ساخت و ساز ) حاکی است که در سال گذشته ، صدور پروانه های ساختمانی در کشور ، کاهشی معادل 33% را نسبت به سال گذشته تجربه کرده است .این شاخص بیانگر رکود بسیار بالا در بسیاری از واحد های تولیدی وابسته به صنعت ساختمانی است که بطور سیستماتیک و سازمانی ، بر سایر بخش های خدماتی و سایر حوزه ها به طور غیر مستقیم تاثیر منفی خواهد گذاشت ، بطوریکه طبق آمار های غیر رسمی ، در سال گذشته بیش از 500 واحد تولیدی با بیش از 240 هزار نفر کارگر ، تعطیل شده است.
شاخص های کلان اقصادی نشان می دهد که کشور از نیمه دوم سال گذشته به سرعت به سمت رکود رفته است و سرمایه گذاری ها برای تأسیس واحد های جدید صنعتی در شش ماهه نخست سال 87 نسبت به مدت مشابه سال گذشته 7/17 درصد کاهش یافته است در صورتیکه با توجه به شرایط اقتصادی دنیا و رکود شدید قیمت های تکنولوژی و امکانات صنعتی جهانی ، حداقل شرایط داخلی برای سرمایه گذاری های صنعتی ، فوق العاده مهیا و ارزان است.
در 6 ماهه نخست سال گذشته حدود 17000 جواز صنعتی با سرمایه گذاری 580 میلیارد دلار صادر شده است که به لحاظ تعداد جواز صادر شده 30% نسبت به سال 86 ، کاهش داشته است ، همچنین در این مدت حدود سه هزار پروانۀ صنعتی به بهره برداری رسیده است که نسبت به شش ماهه نخست سال 86 ، 17% کاهش نشان میدهد .      
آمارهای فوق نشان از صعود رکود اقتصادی کشور با شیب بسیار بالا در تمامی حوز های اقتصادی است و تا آنجایی که اظلاعات و اخبار آشکار نشان می دهد ، ظاهراً دولت برنامه مشخص و مدونی برای برون رفت از این معضل را نیز در دست اقدام ندارد و به نظر میرسد که مدیران و متولیان اقتصادی کشور ، چه دولتی و چه خصوصی ، نیز موضوع فوق را بعنوان مسئله ای الویت دار و حساس در دستور کار سال 88 خود قرار نداده اند.
از طرف دیگر خبر میرسد که دولت بشدت تمام بدنبال تزریق در آمد های نفتی کشور به صورت نقدی به جامعه است و در یک نگاه کاملا سطحی وابتدائی تلاش میکند که خلاء های موجود ،رکودو بیکاری را با یارانه نقدی حل و فصل کند و بصورت مسکن و موقتی ، تب احتمالی مشکلات اقتصادی را پایین بیاورد و یا در نقطه های بحرانی ، بصورت موردی ، اقدامی را دست و پا کند ، بدون اینکه طرحی دراز مدت و کارشناسی و سیستماتیک را دنبال نماید و این یعنی بحران اقتصادی ، در میان انبوه دلار های نفتی ،انشالله که اطلاعات اینجانب غلط وناقص است و اینچنین نباشد که آمارها سخن می گویند.

بحران اقتصادی

خیز بحران اقتصادی به سوی فقرا
اقتصاد > اقتصاد کلان  - بحران اقتصادی اخیر جهان بر پایه گزارش رسمی سازمان ملل متحد بزرگ ترین بحران اقتصادی پس از 1929 لقب گرفت.

رهام وزیری: سازمان ملل متحد با انتشار گزارشی تحلیلی در مورد وضعیت اقتصاد جهان ، از دوره کنونی به عنوان در تنگناترین شرایط اقتصاد جهان از دهه 30 میلادی به این سو یاد کرد.گزارش سازمان ملل که به وضوح سعی شده در آن از واژه رکود اقتصادی استفاده نشود و در مقابل از واژه های معادل و معتدل تری همچون کسادی و افسردگی اقتصادی استفاده شود ، به این نکته اشاره کرده است که رشد تولید ناخالص جهان در سال 2009 به یکی از کمترین مقادیر پس از جنگ جهانی دوم خواهد رسید.
عامل اصلی این کاهش رشد اقتصادی در این گزارش کاهش تولید ناخالص داخلی ایالات متحده و اتحادیه اروپا عنوان شده است.یکی از نکات قابل اعتنا در این گزارش تداوم بحران و ادامه تاثیر آن بر بازارهای مالی و کشورهای فقیر است. بحران اقتصاد جهانی در ادامه کشورهای در حال توسعه را تحت تاثیر منفی خود قرار می دهد که در این جا کشورهای فقیر در آفریقا ، آمریکای لاتین و بخشی از آسیا بیش از دیگر کشورهای در حال توسعه آسیب خواهند دید. کاهش منابع نهادهای بین المللی بر اثر بحران اقتصادی ، متوقف شدن کمک های بلاعوض کشورهای صنعتی به برنامه مبارزه با فقر سازمان ملل و از دست رفتن بازارها مهمترین عواقب بحران اقتصادی جهان برای کشورهای در حال توسعه است.بسیاری از کشورهای در حال توسعه و فقیر صادرات اصلیشان محصولات کشاورزی است.بحران اقتصادی جهان در ادامه به کاهش قیمت مواد غذایی پایه به دلیل کاهش تقاضا منجر خواهد شد و این در حالی است که به دلیل ورود به بحران ، کشورهای در حال توسعه و فقیر نیازمند منابع مالی بیشتری برای حفظ اقتصادهای در خطر خود دارند.در این میان شاید تنها شانس آنها نداشتن ابزارهای نوین در بازار پول باشد.ابزارهایی همچون وام های اعتباری و وام هایی با بهره های پلکانی.
بحران اقتصاد جهانی در حالی به سوی کشورهای فقیر جهان خیز برداشته است که آنها برای بهبود زندگی مردمان خود بیش از کشورهای صنعتی و اقتصادهای نوظهور به رشد اقتصادی بالا و با ثبات نیاز دارند.از سوی دیگر این کشورها در برابر بحران آسیب پذیرتر خواهند بود.خزانه های خالی تر و مردمان گرسنه تر ، دولت های فقیر را در آفریقا و آمریکای لاتین بی ثبات خواهند کرد.به این ترتیب بحران اقتصادی در این کشورها ظرفیت بالقوه فروانی برای تبدیل شدن به یک بی ثباتی و بحران سیاسی دارد.
در همین حال سازمان همکاری های اقتصادی و توسعه در گزارشی پیش بینی کرد که بحران مالی کنونی سبب خواهد شد که بسیاری از ثروتمندترین کشورهای جهان با بدترین رکود اقتصادی از اوایل دهه 1980 تا کنون روبرو شوند.این پیش بینی البته خوشبینانه تر از گزارش سازمان ملل است.این سازمان در پیش بینی وضعیت اقتصادی جهان در شش ماه آینده می گوید: در اثر سقوط سریع بازار مسکن و نیز کمبود نقدینگی، میزان تولید در آمریکا و اروپا در این مدت کاهش خواهد یافت و در دو سال آینده تعداد بیکاران در کشورهای عضو این سازمان 8 میلیون نفر افزایش خواهد رفت.در ایالات متحده اکنون شمار بیکاران از 4 میلیون نفر گذشته و به بالاترین میزان در 16 سال گذشته رسیده است.این سازمان در گزارش خود عنوان کرده تا قبل از نیمه سال 2009 میلادی نباید در انتظار احیای وضعیت اقتصادی جهان بود.
یکی از مهمترین عوامل عدم جوابگویی برنامه های به اجرا در آمده از سوی کشورها برای مهار بحران کنونی را باید در عدم همگرایی این برنامه ها جستجو کرد.کشورهای مختلف صنعتی به طور پیوسته اقدام به تزریق نقدینگی به بازارها کرده اند ، اما این اقدامات نه در زمان های هماهنگ انجام شده است و نه در بخش های یکسان.به عنوان نمونه زمانی که بریتانیا در حال رسیدگی به وضعیت بانک ها بود ، ایالات متحده بخش مسکن را تقویت می کرد و اکنون که اتحادیه اروپا قصد دارد با یک برنامه 200 میلیون یورویی اعتماد مصرف کنندگاه را بازگرداند ، ایالات متحده تمرکز خود را متوجه خودروسازان کرده است.اتحادیه اروپا از اعضا خود درخواست کرده تا نسبت به این کمک ها همگرایی داشته و الگوهای یکسانی را به اجرا بگذارند.
در کشورهای در حال توسعه نیز که عمدتا اقتصادهای دولتی دارند نیز بسته های حمایتی مالی مورد توجه قرار گرفته است.در چین به عنوان پیشرو ترین اقتصاد در حال توسعه جهان آمارهای رشد اقتصادی نگران کننده شده اند. به گونه ای که پیش بینی صندوق بین المللی پول این است که رشد اقتصادی این کشور در سال آینده تحت تاثیر کاهش صادرات و مصرف داخلی به هفت درصد برسد.برای بیرون کشیدن اقتصاد چین از این وضعیت بانک مرکزی خلق چین بسته 590 میلیارد دلاری را پیش بینی کرده است.که در آن مجموعه ای از وام های کم بهره ، مشوق های صادراتی ، کمک تعرفه های وارداتی و همچنین وام های اشتغال تعریف شده است.رشد اقتصادی چین اگر چه همچنان بسیار بالا خواهد بود اما دولتمردان چینی به طور ویژه اعتقاد دارند که رشد اقتصادی کمتر از هفت درصد باعث بی ثبات شدن وضعیت اجتماعی خواهد شد.


رییس جمهور احمدی نژاد در دیدار رؤساى نهادهاى مختلف سازمان ملل متحد:

رییس جمهور در دیدار رؤساى نهادهاى مختلف سازمان ملل متحد:
نظام آینده جهان باید بر اساس عدالت، اخلاق و ارزش های انسانی پایه گذاری شود
تهران- خبرگزاری ایسکانیوز:دکتر محمود احمدى نژاد با اشاره به لزوم تجدید نظر اساسى در سازوکارهاى مدیریت جهان، اظهارداشت: سازوکارها و نظام های جدید در ابعاد و بخش هاى گوناگون باید بر اساس تعریف درست از انسان و نیازهاى انسان ارائه شود.

به گزارش باشگاه خبرنگاران دانشجویی ایران"ایسکانیوز" به نقل از پایگاه اطلاع رسانی رییس جمهور، رییس جمهوری اسلامی ایران صبح امروز در صبحانه کاری با رؤساى نهادهاى مختلف سازمان ملل متحد مستقر در ژنو، نگاه یکسویه، توسعه طلبی و نژادپرستى در عرصه های گوناگون سیاسی و اقتصادی را از مهمترین مشکلات اصلى جهان امروز دانست و تصریح کرد: احترام به انسان و کرامت انسانی، رعایت حقوق آحاد بشر با معیارهاى واحد، پذیرفتن حقوق یکسان براى همه ملت ها و فراهم کردن فرصت مشارکت همگان در مدیریت جهان و اصلاح جهان راهکارهای برطرف کردن مهمترین مشکلات بشریت است.
دکتر محمود احمدى نژاد با اشاره به لزوم تجدید نظر اساسى در سازوکارهاى مدیریت جهان، اظهارداشت: سازوکارها و نظام های جدید در ابعاد و بخش هاى گوناگون باید بر اساس تعریف درست از انسان و نیازهاى انسان ارائه شود.

**سازمان ملل متحد باید پیشتاز در اصلاح ساختارها باشد
رییس جمهوری اسلامی ایران با بیان اینکه امیدواریم مجموعه حرکت در حال شکل گیرى در جهان، به وضعى بهتر و زیباتر براى جامعه بشری منجر شود، تاکید کرد: سازمان ملل متحد باید پیشتاز در اصلاح ساختارها باشد و فرصت هاى مشارکت را براى این اصلاح فراهم کند تا در نظم جدید برای حقوق و زمینه رشد همه انسان ها برنامه ریزى شود.
دکتر احمدی نژاد با تأکید بر ضرورت بازنگری در نظام اقتصاد جهانی گفت: اقتصاد باید در خدمت انسان ها، دوستی و صلح باشد؛ نه انسان ها در خدمت اقتصاد و نظام آینده جهان باید بر پایه عدالت، اخلاق و ارزش های انسانی پایه گذاری شود.
رییس جمهوری اسلامی ایران ریشه بحران ناشی از نظام سرمایه داری را در اندیشه این نظام و فاصله داشتن نظام سرمایه داری از عدالت و پایه گذاری نادرست آن دانست و خاطرنشان کرد: چند ده سال بخش هایی از جهان، اقتصاد کمونیستی را تجربه کرد اما این اقتصاد به پایان و بن بست رسید و امروز نظام سرمایه داری نیز به پایان راه خود رسیده است زیرا این نظام در جهت رشد و شکوفایی، برادری و برابری ملت ها نیست بلکه مبنای آن بر تبعیض، برتری جویی و نوعی نژادپرستی پایه گذاری شده است.
دکتر احمدی نژاد با بیان اینکه اصالت سرمایه دار به معنای نادیده انگاشتن طبیعت، شخصیت و کمال انسان ها است، اظهارداشت: در نظام سرمایه داری، فریبکاری، دروغ و تحمیل مقررات یک سویه، امری پذیرفته شده است.

**حل مشکلات بشریت، نیازمند عزم و مشارکت همگانی
رییس جمهوری اسلامی ایران با انتقاد از کشتار و ترور روزافزون در جهان، وضع دنیای امروز را شکننده ارزیابی کرد و گفت: اختلافات سیاسى و درگیرى میان کشورها و در درون کشورها، افزایش یافته و وقت آن رسیده است که با تلاش جمعى و همفکرى و هم اندیشی، ریشه مشکلات جهان امروز را به درستى بشناسیم و با عزم همگانى براى اصلاح وضع موجود اقدام کنیم.
دکتر احمدی نژاد با تاکید بر اینکه خدا بشر را براى زندگى زیبا، متعالى و سرشار از امید و محبت، صلح و دوستی، خلق کرده است، تاکید کرد: برپایى چنین زندگى زیبایى نیازمند درک درست از انسان و جامعه بشرى و پذیرش تعهدات جمعى و همکارى همگان است.
رییس جمهوری اسلامی ایران با بیان اینکه در شصت سال گذشته حتى یک روز هم نگذشت که جنگ و تهدید بر بشر سایه نیفکنده باشد، خاطرنشان کرد: در جهان امروز، بیکارى و کاهش امید به آینده روزافزون است؛ چند کشور در اشغال هستند و مردم این کشورها به سختى زندگى مى کنند؛ تجارت مواد مخدر نیز به امرى عادى تبدیل شده است و علاوه بر آثار منفى بر مردم و به ویژه جوانان، تأثیر فراوانى در کاهش امنیت و گسترش تروریسم دارد؛ قبل از بحران اقتصادى جهان، بیش از یک میلیارد نفر از جمعیت دنیا در فقر و تنگدستى بودند که به طور قطع این بحران بر شمار آنان افزوده است.

**ایران راهکارهای مقابله با بحران اقتصادی جهان را ارایه می کند
دکتر احمدی نژاد در ادامه صبحانه کاری با رؤسای سازمان های بین المللی سازمان ملل متحد مستقر در ژنو، همه کشورها را در قبال رهایی از بحران اقتصاد جهانی مسئول دانست و بر آمادگی ایران برای همه گونه همکاری و تبادل تجربیات در این زمینه تأکید کرد و گفت: امواج بعدی مهلک تر و سنگین تر است و همگان باید چاره جویی کنند و به زودی دیدگاه ها و راهکارهای ایران برای مقابله با بحران اقتصاد جهانی به رؤسای کشورها ارائه خواهد شد.
رییس جمهوری اسلامی ایران با اعلام اینکه بیش از 31 هزار میلیارد دلار پول بدون پشتوانه و نظارت حتی مردم امریکا و سایر ملت ها در دنیا منتشر شده است، اظهارداشت: این بدان معناست که کسری بودجه، تراز تجاری، تورم و ضعف بنیه اقتصادی امریکا به سایر نقاط جهان تحمیل و هزینه دولت امریکا از جیب سایر ملت ها پرداخت شده است.

**آمریکا فقر و مشکلات خود را به دیگران تحمیل می کند
دکتر احمدی نژاد با بیان اینکه دولت امریکا امروز جزو بدهکارترین دولت ها است، گفت: دولت هایی که بر مبنای نظام سرمایه داری اداره می شوند، بدهی آنها بیش از تولید ناخالص داخلی آنهاست و این نشان می دهد درآمد آنها غیرواقعی است و آنها با اقداماتی فقر و مشکلات خود را به دیگران تحمیل می کنند.
رییس جمهوری اسلامی ایران با تاکید بر اینکه جهان در حال انقلاب اقتصادی است و این انقلاب باید در ساز و کارها و نوع نگاه پدیدار شود، گفت: اقتصاد باید در جهت برابری، عدالت و صلح به کار گرفته شود البته باید در مدیریت اقتصاد جهان همگان مشارکت فعال و عادلانه داشته باشند.
دکتر احمدی نژاد با انتقاد از عملکرد برخی سازمان های بین المللی مانند صندوق بین المللی پول و بانک جهانی تصریح کرد: سازمان هایی که درجه خطرپذیری کشورها را تعیین می کنند، کشورهای سرمایه داری را که درجه ریسک آنها بالاست امن ترین مکان ها و در مقابل، کشورهایی را که ضد نظام سرمایه داری هستند دارای درجه ریسک بالا معرفی می کنند.
رییس جمهوری اسلامی ایران با اشاره به اینکه اگر اقتصاد در اختیار یک کشور، گروه یا نژاد باشد به طور طبیعی مشکلات امروز روزافزون خواهد شد، گفت: در اقتصاد سرمایه داری، برده داری به شکل جدیدی بازسازی شده است؛ بخش هایی از جهان باید کار کنند تا سردمداران نظام سرمایه داری جیب های خود را پر کنند.

**مقاومت نظام سرمایه داری در برابر اصلاح ساختار و تعریف مبانی جدید اقتصاد
دکتر احمدی نژاد با بیان اینکه برای مقابله با پیامدهای بحران جهانی باید فعالیت ها در دو سطح متمرکز شود، اظهارداشت: باید به اصلاح ساختار سازمان های بین المللی همچون صندوق بین المللی پول و بانک جهانی توجه جدی شود و همچنین تعریف جدید از اقتصاد و مبانی آن به وجود آید که مطمئنا مقاومت نظام سرمایه داری را در پی خواهد داشت.
رییس جمهوری اسلامی ایران با بیان این نکته که کشورهای منشأ بحران اقتصادی اخیر با تغییر ساختارهای کنونی مخالفت می کنند و به سادگی تسلیم عدالت نخواهند شد، گفت: تا آن زمان و برای جلوگیری از انتقال بحران به کشورهای ضعیف باید اقدامات جدی تری انجام دهیم و جمهوری اسلامی ایران به تازگی اجلاس کشورهای عضو اکو را برای چاره اندیشی در این باره در تهران برگزار کرد و پس از آن نیز اجلاس گروه 13 آسیایی در چین به منظور بررسی پیشنهادها و راهکارهای مناسب تشکیل شد.

**تغییر در مناسبات حاکم بر روابط بین الملل راهکار ایجاد امنیت در جهان
دکتر احمدی نژاد در ادامه سخنان خود در جمع مدیران سازمان های بین المللی مستقر در ژنو گفت: یکی از راه های ایجاد امنیت در جهان ایجاد تغییر و تحول در مناسبات حاکم بر روابط بین الملل است زیرا ناامنی موجود در جهان ناشی از رفتار و افکار نظام هایی است که ناعادلانه و با بی عدالتی رفتار می کنند.
رئیس جمهوری اسلامی ایران گفت: وقتی چند کشور در شورای امنیت سازمان ملل متحد حق وتو دارند به معنای این است که این کشورها در مناسبات جهانی، هم شاکی هستند، هم دادستان، هم قاضی و هم مجری حکم؛ و ریشه ناامنی ها اینجاست.
دکتر احمدی نژاد افزود: وقتی عده ای برای خود حق بیشتری قائلند و به راحتی به کشورها حمله و آنها را اشغال می کنند و ملت ها در زیر سیطره این بی عدالتی ها راهی برای دفاع ندارند، امنیت در جهان محقق نمی شود.
رئیس جمهوری اسلامی ایران نقش حاکمان را در ایجاد امنیت بسیار مهم توصیف کرد و گفت: حاکمانی که قدرت را برای پر کردن جیب هایشان می دانند ریشه ناامنی ها هستند و در دنیای امروز متأسفانه این حاکمان از رانت های سیاسی و اقتصادی سوء‌ استفاده می کنند و راه را برای گسترش امنیت می بندند.

**علی رغم تلاش برخی کشورها، امنیت ایران ممتاز است
دکتر احمدی نژاد با اشاره به امنیت مستحکم موجود در ایران گفت: با وجود ناامنی ها در همسایگان شرقی و غربی و اشغال این کشورها، امنیت امروز ایران ممتاز است.
رییس جمهوری اسلامی ایران با تاکید بر اینکه برخی کشورهای اروپایی و امریکا با ایران مشکل دارند ، تصریح کرد: هدف اصلی اشغالگران بر هم زدن امنیت جمهوری اسلامی ایران است زیرا ملت ایران نظام ناعادلانه و یکجانبه را نمی پذیرد و خواهان تغییر این نظام است اما به لطف خدا و به خاطر فرهنگ و همبستگی مردم کشورمان، ایران امروز از امن ترین کشورهای جهان است.
دکتر احمدی نژاد خاطرنشان کرد: ما منتظر تغییرات جدی در رفتار و گفتار برخی حاکمان جهان هستیم و آماده ایم به آنها در تغییر در رفتار و گفتارشان کمک کنیم.

**انحصارطلبی قدرت ها مهمترین مشکل برای تحقق مالکیت معنوی
رییس جمهوری اسلامی ایران در ادامه مالکیت معنوی را از موضوعات بسیار مهم و محترم دانست و گفت: مهم ترین مشکل در برابر تحقق مالکیت معنوی، انحصارطلبانی هستند که پیشرفت، اندیشه، خلاقیت و فناوری را در انحصار خود می دانند و برای دیگران حق دسترسی به این موهبت های الهی را قائل نیستند.
دکتر احمدی نژاد مانع دوم در برابر تحقق قوانین مالکیت معنوی را نبود مقررات لازم برای صیانت از این موضوع مهم بیان کرد و افزود: باید در این جهت قوانین عادلانه وضع کنیم و ایران برای محقق شدن این موضوع آماده مشارکت کامل است.
رییس جمهوری اسلامی ایران در پایان صبحانه کارى با رؤسا و مدیران نهادهای مختلف سازمان ملل مستقر در ژنو از تلاش هاى آنان که در بخش هاى گوناگون در حال فعالیت هستند، قدردانى کرد.

خبرنگار:120


زناشویی وتنظیم خانواده تک بانو

جهت تبادل لینک پس از قراردادن  لینک در وبتان اطلاع دهید تا شما را در لینک دوستان قراردهیم

آرشیو برای زناشویی و تنظیم حانواده
انزال زنان

ژوئن 6, 2008 روی 1:38 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر زناشویی و تنظیم حانواده

این سئوال برای زن و شوهرها همیشه مطرح بوده است که آیا خانم ها هم انزال داشته و مایعی از خود دفع می کنند؟ باید در جواب گفت که خانم ها به هنگام ارگاسم، مایعی از غدد بارتولن (در داخل واژن) خود دفع می نمایند. نظر اغلب بر این است که تحریک نقطه جی می تواند به دفع مایع به هنگام ارگاسم منجر شود. مقدار مایع دفع شده کاملاً متغییر است. این مایع به هنگام خروج، گرم، چسبنده و کمی تیره رنگ است. عوام فکر می کنند که این ماده از پیشابراه ترشح می شود، امّا اصلاًصحت ندارد و این ماده صرفاً از واژن ترشح شده و جنبه پزشکی دارد. (برای لیز کردن مجرا و ورود راحت اسپرم به داخل رحم می باشد).

دیدگاه‌ها
تحریک جنسی همسر

ژوئن 6, 2008 روی 1:38 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر زناشویی و تنظیم حانواده

همچنانکه در موضوع سرد مزاجی زنان گفته شد، بسیاری از همسران خود را بری برقراری رابطه بی میل نشان می دهند و طوری رفتار می کنند که گویا در حال لطف به شوهر می باشند و برای آنان رابطه جنسی اهمیت چندانی ندارد. این امر باعث می شود که شوهران همواره برای نزدیکی با همسر مدام التماس کنند و در نهایت هم همه چیز با سرعت پایان پذیرد. برای مقابله با این رفتار از شیوه های متفاوت، ابراز و محبت، آشنا ساختن وی با مسایل زناشوئی و … می توانید استفاده کنید ولی در ابتدا باید بیآموزید که:
ادامه مطلب »

(2) دیدگاه
علائم سرد مزاجی ..

ژوئن 6, 2008 روی 1:36 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر زناشویی و تنظیم حانواده

علائم سرد مزاجی: ضعف نیاز جنسی- بی رغبتی به داشتن مقاربت - بیزاری و نفرت و یا ناسازگاری و یا هر گونه تلاشی از طرف شریک خود - نفرت از آمیزش به علت تجارب ناهنجار قبلی (مثل دیر ارضاءشدن) - عدم احساس آرامش در حین مقاربت - احساس درد بلافاصله قبل از آمیزش و یا در حین و بعد از آمیزش - انقباض ماهیچه های اطراف مهبل هنگامی که مرد قصد دخول داشته باشد به طوری که ورود آلت مرد به واژن را ناممکن و یا مشکل می کند - کاهش جریان خون به واژن و منطقه لگن و عدم توانائی در رسیدن به ارگاسم. مبتلا بودن به مشکلات فوق همسر را تحت فشارهای روحی و روانی شدیدی قرار می دهد. نکته ای که نباید از آن غافل بود این است که آیا فرد از اوّل دارای این مشکلات بوده و یا اینکه اخیراً به آن دچار شده است. همچنین نقش عوامل درونی ، آموزشی و … در سرد مزاجی را نباید دست کم گرفت.
ادامه مطلب »

دیدگاه‌ها
سرد مزاجی زنان

ژوئن 6, 2008 روی 1:35 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر زناشویی و تنظیم حانواده

بسیاری از خانمها از اینکه رغبت جنسی نداشته باشند، رنج میبرند. بخصوص اگر چنین زنانی همسری داشته باشند که قدرت جنسی زیادی دارد. این نوع زنان احساس می کنند که نمی توانند پاسخگوئی نیازهای شوهر خود باشند و این مسئله زمانی بدتر می شود که همسران چنین زنی نه از آناتومی زن اطلاعاتی دارند و نه خود را مؤظف به تلاش برای حل مشکل می دانند.
این اشتباه بزرگی است که مرد فکر کند، سرد مزاجی همسرش ربطی به او ندارد. این مسئله مشکل هر دو می باشد و باید برای حل آن احساس مسئولیت کرده و تلاش نمایند که با هم راه حلی برای آن پیدا کنند. احساس نارضایتی از زندگی زناشوئی، کم شدن مهر و علاقه به همدیگر، عدم احساس خوشبختی و حتی طلاق و خیانت از عوارض سرد مزاجی می باشد.

دیدگاه‌ها
گرایش های بانوان

ژوئن 6, 2008 روی 1:33 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر زناشویی و تنظیم حانواده

بعضی از خانم ها بدلیل طرز تفکر، شرایط زیستی و به خاطر ناکامی جنسی ناخودآگاه پس از ازدواج با یک سری از مشکلات و کشمکشهای روحی روبرو می شوند که افسردگی و ناامیدی را در پی دارد.
این مشکلات شامل سه مرحله پیوسته و در عین حال جدا از هم می باشد که آقایان باید حتماً باید آنها را بطور دقیق بشناسند، چرا که آنها اگر یک زندگی آرام می خواهند باید بتوانند مثل یک وزنه در طرف دیگر ترازو عمل کنند تا وضعیت متعادل و ثابتی شکل بگیرد. بارها ذکر شده است که روابط جسمانی تأثیر مستقیم بر روحیه و درجه شادابی افراد دارد. چنین مواردی بعد از ازدواج خودنمائی می کنند و این آقایان می باشند که نقش مهمی را در از بین بردن آنها بازی می کنند ولی متأسفانه آقایان به ندرت و یا اصلاً شناختی از این مسایل ندارند ولی تصور می کنند که چون مثلاً ۳ سال است که زندگی مشترک خود را شروع کرده اند طرف مقابل را به خوبی می شناسند! … به هر حال ما در زیر به این گرایش ها اشاره می کنیم:

ادامه مطلب »

دیدگاه‌ها
ارگاسم در زنان

ژوئن 6, 2008 روی 1:32 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر زناشویی و تنظیم حانواده

ارگاسم در زنان از فرآیند پیچیده تری نسبت به مردان برخوردار است و به همین دلیل زمانی بیشتر می برد تا زن به ارگاسم برسد. ارگاسم در زنان دارای یک روند برای تخلیه است به طوری که زمان خاصی برای بوجود آمدن آن نمی توان مشخص کرد. به عقیده برخی از محققان، زنان لذت بیشتری از یک رابطۀ جنسی می برند تا مردان! البته این موضوع اثبات نشده است که لذت جنسی زنان چه میزان است ولی در برخی موارد لذت جنسی زن را ۷ یا ۹ برابر قدرت جنسی مرد دانسته اند که این نشان از پیچیدگی این امر دارد. زن و شوهر با کسب مهارت باید بدانند که چگونه می توانند به ارگاسم مطلوب برسند. که در این میان مردان وظیفه سنگین تری دارند و بایستی با کسب مهارت در رسیدن به لذت جنسی به همسر کمک کنند و همچنین همسر نسبت به شوهر این وظیفه را انجام دهد.
همچنانکه ذکر شد ارگاسم در مردان صرفاً با تحریکات بدنی و تماس ایجاد می شود. در حالیکه این پدیده در خانم ها بسیار پیچیده تر بوده و تا حد بسیار زیادی به شرایط روحی و ارتباط عاطفی طرفین بستگی دارد. به ارگاسم نرسیدن خانم ها می تواند به دلیل بی علاقگی، اضطراب و شرایط روحی نامناسب و مقاربت به روش نادرست باشد و بعلاوه برای بعضی خانم ها این الزام وجود ندارد که با هر مقاربت الزاماً به ارگاسم برسد.
زناشویی و تقویت نیروی جنسی با داروهای گیاهی - تالیف : کاظم کیانی

دیدگاه‌ها
ارگاسم در مردان

ژوئن 6, 2008 روی 1:31 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر زناشویی و تنظیم حانواده

تحریکات جنسی سبب تغییرات گسترده ای در بدن می شود. هنگامی که زن و مرد در اثر آمیزش تحریک می شوند، طپش قلب دو جنس سریعتر می شود و فشار خون افزایش می یابد. این افزایش در اندام تناسلی مردان شامل آلت می شود که باعث افزایش اندازۀ آن و رسیدن به حالت نعوظ می شود. در همین زمان تنشهای عصبی هم افزایش می یابد و کل بدن را متأثر می کند. رفته رفته این تغییرات در جریان مداوم مقاربت به اوج خود می رسد و سپس به ناگاه این تحریکات و تنش ها فروکش می کند (این همان حالت ارگاسم و رسیدن به اوج لذت جنسی است). در هنگام ارگاسم مرد، انزال و خروج منی صورت می گیرد و این مایع در هنگام انزال از طریق آلت از بدن خارج میشود و به داخل واژن منتقل می شود. ارگاسم در مردان نسبت به زنان از زمان کمتری برخوردار است که این امر به خاطر شرایط بدنی و عصبی زنان است که باعث این شرایط می شود.

دیدگاه‌ها
ارگاسم یعنی بدن از لحاظ احساسی و بدنی ..

ژوئن 6, 2008 روی 1:31 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر زناشویی و تنظیم حانواده

ارگاسم یعنی بدن از لحاظ احساسی و بدنی به اوج فعالیت می رسد. وقتی زن با شوهر تحریک جنسی می شوند. به تدریج تمام بدن چه از نظر فیزیولوژی و چه از نظر احساسی به حالتی می رسد که هر لحظه در حال افزایش است. در مردان؛ آلت تناسلی حالت نعوظ پیدا کرده و مجرای ادرار به طور مکرر منقبض می گردد. کیسه بیضه ضخیم شده بالا می آید. نبض و فشار خون بالا می رود که به تدریج هم بیشتر می شود. تنفس افزایش پیدا می کند. در زنان نیز؛ سینه ها سفت می شود، آرئول ها بزرگ شده، لبهای مهبل بزرگتر می شود، کلیتوریس بزرگتر می شود، مجرای رحم نرم و بزرگتر شده و اتساع پیدا میکند، گاهی مجرای رحم منقبض می گردد، خون رحم منقبض شده و بیشتر بالا می آید، ضربان فشار خون کمی بالا می آید و تنفس افزایش پیدا می کند و …

 

دیدگاه‌ها
شب زفاف

ژوئن 6, 2008 روی 1:29 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر زناشویی و تنظیم حانواده

نباید زفاف را با جبر آغاز کرد و بایستی این عمل دنباله نتیجه نوازشی صبورانه و معاشقه ای جاودانه باشد و شوهر باید عروس را به تدریج متمایل و راغب به عمل نماید نه آن که با شتابکاری و به کار بردن جبر تنها حس شهوت خویش را فرو نشاند. شوهر در شب زفاف باید تمام تمهیدات لازم را بکار گیرد و در نهایت ملایمات و ظرافت عمل کند و بداند که کوچکترین اشتباه، چنان او را خسته و دل آزرده می کند که به آسانی التیام پذیر نخواهد بود و گاهی اوقات تا پایان زناشوئی آثار آن بر جای می ماند. از نظر روانشناسی این دردهای روحی به پیدایش هزاران نوع اختلالات فکری و … خواهند شد که درمان آن بسیار مشکل خواهد بود.

دیدگاه‌ها
تناسب جسمی و جنسی

ژوئن 6, 2008 روی 1:27 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر زناشویی و تنظیم حانواده

در تناسب جسمی زوج ها همین کافی است که زن و شوهر ظاهر همدیگر را به پسندند. در این صورت در مورد مسائل جنسی مشکلی نخواهند داشت. ادامه مطلب »

مشاورین املاک منتظریم تا قیمت ها htm بشکند.

خريد و فروش در بازار مسکن اين روزها با سردرگمي مواجه شده به طوري که بي ثباتي قيمت ها سبب شده برخي از فروشندگان تمايلي به فروش ملک خود نداشته باشند. در اين بين برخي مشاوران املاک مي گويند قيمت خانه نسبت به قيمت هاي اواخر سال گذشته تفاوتي نکرده است و بازار همچنان در نوسان است اما بعضي ديگر از بنگاه داران عنوان مي کنند قيمت خانه از شب عيد گران شده و اين روند ادامه دارد. اين در حالي است هر دو اين گروه معتقدند وضعيت بازار مسکن در جهت افزايش يا تثبيت قيمت ها در اواخر ارديبهشت و اوايل خردادماه مشخص مي شود زيرا اين بازار آشفته در انتظار اتفاقات آينده است. در اين ميان خريداران و فروشندگان مسکن در سردرگمي باقي مانده اند که آيا قيمت خانه بازهم گران تر مي شود يا بازار به سمت تعديل قيمت ها حرکت مي کند. يکي از مشاوران املاک گفت: در شب عيد تقاضا براي خريد خانه افزايش يافت زيرا بسياري تصور مي کردند در اوايل سال گذشته که قيمت خانه گران شد امسال نيز همين اتفاق مي افتد اما در مقابل فروشندگان بسيار اندک بودند زيرا آنها نيز به تصور اينکه بعد از سال جديد خانه گران تر مي شود پاي معامله نمي آمدند. وي ادامه داد: در حال حاضر با توجه به تورم بالايي که در اين بخش وجود دارد و هر سال نيز رشد بيشتري پيدا مي کند نمي توان انتظار داشت قيمت مسکن پايين بيايد. بنگاه دار ديگري نيز عنوان کرد: در حال حاضر قيمت خانه 20 درصد نسبت به سال گذشته گران شده است اما نمي توان حکم قطعي در اين باره داد چراکه هم خريدار و هم فروشنده تا خردادماه صبر کرده اند و منتظرند ببينند وضعيت بازار چگونه مي شود. مشاور املاک ديگري نيز معتقد است: اگر وضعيت به همين منوال پيش رود فروشندگان مجبورند براي آنکه ملک آنها به فروش برود قيمت ها را بشکنند زيرا خانه آنقدر گران شده که از توان اغلب مردم خارج است و نمي توانند پول آن را تهيه کنند. ما هم منتظر هستيم تا قيمت ها بشکند چراکه هر اندازه قيمت ملک بالا رود، خريد و فروش از رونق مي افتد و بازار کار ما نيز کساد مي شود. مشاور املاک ديگري نيز اعتقاد دارد: گراني  خانه به کمبود عرضه برمي گردد و بخش هاي مربوطه نتوانستند چاره اي براي اين مساله پيدا کنند از سوي ديگر عرصه را براي هجوم نقدينگي به اين بخش باز گذاشته است و در نتيجه قيمت خانه هر روز گران تر مي شود. وي ادامه داد: در شرايط فعلي بازار در نوسان است، فروشنده حاضر نيست ملک خود را بفروشد چراکه اگر امروز اين کار کند و وضع بازار نيز مشخص نيست ممکن است يک دفعه قيمت ها رشد کند در نتيجه ضرر مي کند. بنگاه دار ديگري با اشاره به وضعيت بازار مسکن در سال هاي اخير  گفت: در نيمه دوم سال 85 بازار مسکن پس از يک دوره رکود چند ساله با سرازير شدن حجم بالاي نقدينگي به اين سمت رونق دوباره اي پيدا مي کند و اين مساله به افزايش نجومي قيمت خانه دامن مي زند به طوري که در اوايل سال 86 قيمت ها به حدي رشد مي کند که خريد خانه از توان اغلب مردم جامعه خارج مي شود. وي ادامه داد: افزايش قيمت خانه بر بازار اجاره بها و رهن نيز تاثير گذاشت و با افزايش نرخ ها مواجه  شد. اواسط سال گذشته بازار مسکن به دليل افزايش بالاي قيمت ها و نبود خريدار به رکود  رفت. به گزارش ايسنا; در اين ميان وزارت مسکن براي ساماندهي بازار مسکن و مهار قيمت ها، طرح جديدي در قالب مسکن مهر يا همان زمين هاي اجاره اي 99 ساله را در اولويت برنامه هاي خود قرار داد تا به نياز مصرف کنندگان مسکن که بيشتر اقشار کم درآمد جامعه را تشکيل مي دهند، پاسخ دهد. مسوولان وزارت مسکن معتقدند: اجراي طرح مسکن مهر سبب شد بخشي از تقاضاها از بازار خريد مسکن خارج شوند و اين امر علت اصلي ثابت ماندن قيمت ها پس از يک دوره افزايش قيمت در سال گذشته بود. وزير مسکن گفت: تقريبا از بازار عمومي کشور بخشي از تقاضاها در حدود 30 تا 40 درصد به سمت مسکن مهر سوق داده شده است بنابراين اينکه مي گوييم به سوي تعادل در بازار مسکن حرکت مي کنيم به اين علت بوده است. سعيدي کيا عنوان کرد: عرضه و تقاضا تعيين کننده قيمت ها در بازار هستند از اين رو وقتي بخشي از تقاضاها به سمت زمين هاي 99 ساله رفته اند اين تعادل در بازار عمومي کشور حاصل شده است. اين در حالي است که برخي کارشناسان و صاحب نظران بخش مسکن عنوان مي کنند اگر بازار مسکن اواخر سال گذشته دچار رکود شده و قيمت ها افزايش نيافت به اين علت بود قيمت خانه به يکباره آنقدر گران شد که خريد خانه از توان اغلب مردم خارج شد و کسي توانايي خريد مسکن مورد نياز خود را نداشت. از سوي ديگر زمين هاي 99 ساله مورد اقبال مردم کلان شهرها به ويژه تهران نبوده چراکه براي خارج از شهرهاي بزرگ درنظر گرفته شده است. اين شرايط در حالي است که چندي پيش رييس  جمهوري با ابراز ناخرسندي از فشاري که امروز در بخش مسکن بر مردم وارد مي شود، خطاب به وزير مسکن گفت: منتظرم هرچه سريع تر طرح هايي را که پيش بيني شده است اجرا کنيد تا مردم از اين فشار بي جهت رهايي يابند. محمود احمدي نژاد، در ديدار با مسوولان بنياد مسکن انقلاب اسلامي ضمن تشريح آخرين وضع بازار مسکن و علل تشديد قيمت ها در اين زمينه، افزود: آقاي سعيدي کيا بايد هرچه زودتر طرح هاي بزرگي را که آماده است اعلام و در مرحله نخست 1500 هکتار زميني که در تهران مشخص شده و در اختيار دولت است به مردم واگذار کند. وي با بيان اينکه مردم بي جهت در اين زمينه تحت فشار قرار گرفته اند، گفت: اجاره خانه ها با بازار تبليغاتي که درست کرده اند بي جهت و به صورت کاذب بالا رفته است. وزارت مسکن بايد اطلاع رساني درست و به موقع داشته باشد. رييس جمهوري يادآور شد: در محله اي نسبتا شلوغ براي اجاره خانه اي 70 تا 80 متري مي گويند 20 ميليون تومان پول بيش با 150 هزار تومان اجاره بايد پرداخت کنند. يک دختر و پسر جوان چطور مي توانند با درآمدهاي حدود 250 تا 300 هزار تومان اين مبلغ را به همراه کرايه هر ماه بپردازند و تازه هم گذران زندگي کنند و هم آينده خود را بسازند. ما بايد هرچه سريع تر طرح هاي ضربتي خود را اجرا کنيم. سعيدي کيا نيز در خصوص سخنان رييس جمهوري عنوان کرد:  در بند دوم سخنان رييس جمهوري آنچه عنوان شده درباره زمين است و در مورد مسکن نيست. رييس جمهوري اين مساله را براي ايجاد تعادل در قيمت مسکن و جمع کردن نقدينگي عنوان کرده اند. چراکه پول هايي که به بخش آمده باعث گراني خانه شده است. سعيدي کيا چندي پيش در يک برنامه تلويزيوني عنوان  کرد:  علت عمده گراني مسکن به حجم نقدينگي در اين بخش برمي گردد. اين در حالي است که سال گذشته مسوولان امر اعلام کرده بودند قيمت مسکن امسال چندان افزايش نخواهد يافت. بايد منتظر ماند و ديد اينکه مسوولان وزارت مسکن مي گويند بخش عمده اي زمين 99 ساله امسال به مرحله  ساخت مي رسند و حجم بالاي تقاضاها از بازار خارج مي شود، محقق مي شود و آيا بازار مسکن به تعادل مي رسد يا خير؟ و آيا عواملي مانند گراني مصالح ساختماني به ويژه کمبود سيمان بر روند ساخت اين خانه ها تاثير نمي گذارد؟ و...

نگاهي به وضعيت بانک ها پس از کاهش نرخ سود

 نگاهي به وضعيت بانک ها پس از کاهش نرخ سود


 اين روزها کمتر بانک خصوصي،  دولتي يا موسسه مالي - اعتباري را مي توان يافت که وام بدهد.  در هفته هاي اخير اکثريت قريب به اتفاق بانکهاي دولتي و خصوصي و حتي موسسه هاي مالي و اعتباري پرداخت وامهاي کم مبلغ خود به شهروندان نظير وام خريد خودرو، وام تعمير مسکن ، وام خريد مسکن - بويژه مسکن دست دوم - وام کارمندي ، وام خريد وسايل منزل ، وام وديعه اجاره مسکن و تسهيلات ليزينگ را تقريبا به طور کامل متوقف کرده اند و اگر تسهيلاتي پرداخت مي شود يا متعلق به تقاضاهاي پيش از مصوبه کاهش نرخ سود بانکي است يا رقم آن ، دست کم بالاي 30ميليون تومان است.  به گزارش بينا، يکي از کارمندان بانک در اين باره خاطرنشان کرد: طبق مصوبه بانک ، فعلا شعب امکان پرداخت وام مسکن ، خودرو، جعاله تعمير مسکن ، خريد لوازم منزل و ديگر وامهاي تا 20ميليون تومان را ندارند.  وي افزود: فقط پرداخت وام ازدواج متوقف نشده که براي آن هم فعلا اعتباري موجود نيست و به خاطر تعداد زياد متقاضيان ، بايد مدت زيادي در نوبت بمانيد و بنا به دستور هيات مديره ، تا مشخص شدن ماجراي نرخ سود بانکي ، پرداخت وامها در قالب عقود غيرمشارکتي متوقف شده است.  وي در پاسخ به اين پرسش که مگر مصوبه کاهش نرخ سود بانکي از سوي بانک مرکزي ابلاغ نشده است ، افزود: چرا مصوبه ابلاغ شده ، اما هنوز هيات مديره تصميم نگرفته که رقم جديد سود را براي کدام وام اجرا کند، و براي کدام وام اجرا نکند.  وي پيش بيني کرد: پرداخت وامهاي مصرفي و کم بهره در تمام بانکها به نحو قابل توجهي کاهش يابد، چراکه پرداخت اين وامها براي بانک صرف نمي کند.  اما وضعيت در بانکهاي خصوصي و موسسه هاي مالي و اعتباري نيز چندان تفاوتي با همتايان دولتي خود ندارد; به طوري که بسياري از آنها، پرداخت وامهاي خود به مردم بويژه وام خريد مسکن تا سقف 20و 50ميليون تومان را متوقف کرده اند.  يکي ديگر از کارمندان بانک در اين باره مي گويد: پس از ابلاغيه کاهش نرخ سود از 23درصد به 11درصد، بانک هاي خصوصي سقف وام خريد مسکن خود را از 50 به 20ميليون تومان کاهش داده و با مصوبه جديد فعلا پرداخت همان وام 20ميليوني نيز متوقف است.  اين در حالي است که قبلا براي خريد محل کار نيز تا 50ميليون تومان وام  تعلق مي گرفت که آن نيز متوقف شده است.  گفتني است، پرداخت وامهاي مسکن به طور کامل متوقف شده و اين موسسه تنها به امور جاري بانکي و جذب سپرده براي اجراي پروژه هاي مسکوني مي پردازد. بر اساس گزارش هايي درباره تغيير در پرداخت وامهاي مصرفي بانکها يک نکته روشن شد و آن تغيير جهت منابع بانکي از وامهاي خرد به وامهاي کلان است.  چرا که وامهاي کلان با استفاده از ابزاري به نام "عقود مشارکتي" از شمول کاهش نرخ سود بانکي معاف مي شود.  مصطفي کريم ، دبير کانون بانکهاي خصوصي مي گويد: منابع کل نظام بانکي به 2دسته تقسيم مي شود: بخشي از آنها در قالب عقود غيرمشارکتي که همان وام باسود مشخص باشد، صرف مي شود و بخش ديگر در قالب عقود مشارکتي صرف مي شود. در اين حالت بانک در پروژه اي با طرف ديگر مشارکت مي کند و درصد سود آن نامحدود است. 
وي افزود: عقود مشارکتي تمام بانکها از شمول مصوبه شوراي پول و اعتبار مستثنا است ، لذا با مصوبه جديد چون اختصاص منابع به عقود غيرمشارکتي با توجه به نرخ بالاي تورم براي بانکها و بويژه بانکهاي خصوصي به صرفه نيست ، ترازوي منابع بانکها به سمت عقود مشارکتي سنگين تر شده و طبيعي است که در چنين حالتي ، وامهاي خرد بانکها کاهش يابد.  وي اظهار کرد: بانکهاي خصوصي تا حد امکان سعي مي کنند وامهاي مصرفي مورد نيازشان کاهش نيابد اما واقعيت آن است که تخصيص منابع به اين وامها براي بانک صرف نمي کند و بانکها به عنوان يک بنگاه اقتصادي پولشان را به جايي مي برند که سود بيشتري داشته باشد.  دکتر رحمت الله نيکنام ، کارشناس پولي بانکي نيز در اين باره گفته: پول ، کالاي قابل فروش بانک است ، مانند کفش يا لباس که در فروشگاهي عرضه شده باشد. تصور اين که يک کفاش کفش خود را زير قيمت تمام شده توليد به مشتري بفروشد، همان اندازه غيرمنطقي است که توقع داشته باشيم بانک پول يا کالاي خود را زير قيمت تمام شده که همان نرخ تورم است ، بفروشد. 
وي اظهار کرد: دولت مي تواند با اجراي طرح ساماندهي تسهيلات بانکي در اول سال به تناسب مراجعه مردم به بانکهاي دولتي ، درصدي از اين تسهيلات را در قالب تسهيلات تکليفي به امور ضروري مردم اختصاص دهد تا جلوي وارد آمدن ضرر به شهروندان از اين طريق گرفته شود.


 

چکیده

نقد و بررسي اشكالات غزالي بر فلسفه

چكيده

با نگاهي اجمالي به تاريخ علم و سير انديشه در ميان ملل و اقوام مختلف اين نكته مشترك در ميان تمامي تمدنها و ملتها جلب توجه مي‏كند كه در هر دوره‏اي برخي از انديشمندان و بزرگان مسير علم و انديشه را تعيين كرده و آنرا در جهتي نو و بديع قرار داده‏اند . ملت ايران نيز در طول تاريخ به تنها از اين امر مستثني نبوده كه همواره از پيشگامان و مشوقان علم و انديشه محسوب گرديده است.

يكي از بزرگترين و اصيل ترين اين انديشمندان نه فقط در ايران كه در طول تاريخ تفكر بشري ابوحامل غزالي است . وي كه بعنوان يك متفكر مسلمان و خلاق شناخته مي‏شود ، در طول زندگي پر نشيب و فراز خويش همواره در صدد بود تا طريق صحيح وصول به حقيقت قصوي را يافته و به ديگران نيز نشان دهد . او بدين منظور عملاً مكاتب و عقايد مهم عصر خويش را مورد نقد و بررسي قرار داده و سرانجام طريق تصوف را تنها طريق وصول به حقيقت و واقعيت دانست . البته تصوفي كه مبني عقل و شرع تكيه داشت نه تصوفي كه اساس آنرا وصول و مسائل ساختگي وخيالي تشكيل بدهد.

در اين ميان يكي از مهمترين مكاتبي كه مورد نقد و بررسي غزالي قرار گرفت ‹‹ مكتب فلاسفه›› بود . وي با جد و جهد تمام ، فلسفه زمان خويش را به خوبي آموخت و پس از غور و تعميق بسيار در آن ، در بيست مساله بر فلاسفه خرده گرفت و ساير عقايد آنان را صحيح و قابل قبول دانست . از اين بيست اشكال كه در كتابي به نام تهافت الفلاسفه مطرح شده‏اند ، چهار نكته آن در خصوص علوم طبيعي و باقي مربوط به حكمت ماوراء طبيعي است . بلحاظ موضوع فلسفي پايان نامه ، مسائل مربوط به علوم طبيعي در اين رساله مورد نقد و بررسي قرار نگرفت . مسائل مورد بحث غزالي در ماوراء طبيعت به قرار ذيل است:

1-ابديت عامل 2- ازليت عامل 3- مصنوع بودن جهان 4- اثبات وجود خدا 5- وحدانيت الهي 6- صفات خدا 7- منقسم نشدن مبدا، اول به جنس و فصل 8- بساطت الهي 9- جسم نبودن خداوند 10- اثبات صانع 11- علم خداوند به ذات خويش 12- علم خداوند به غير ذات خويش 13- علم خداوند به جزئيات 14- معجزات انبياء‌ و قاعده ضرورت علي و معلول 15- جوهر بودن و مجرد بودن نفوس انساني 16- جاويد بودن نفوس انساني 17- معاد جسماني.

غزالي درمساله اول ( ابطال ابديت عالم) كه مفصل ترين مساله كتاب تهافت الفلاسفه مي‏باشد ، چهار دليل از دلايل محكم و متقن فلاسفه را بطور كامل نقل كرده و سپس اعتراضات خود را بر اين دلايل مطرح نموده است. در مجموع مي‏توان گفت اعتراضات غزالي بر دلايل فلاسفه در خصوص قدم عالم ،اعتراضي به جا و صحيح است كه البته خود اين اعتراضات اشكالاتي نيز دارد . ولي به هر حال فلاسفه پس از اعتراضات غزالي بر قدم عالم ، نظرات و ديدگاههاي متفاوتي درخصوص مساله حدوث يا قدم عالم مطرح كرده و هر يك سعي نموده به طريقي اين مساله مشكل و جدال انگيز را حل نمايد.

مساله دوم يعني ابطال ازليت عالم در واقع ادامه مسئله اول است ، غزالي در اين مساله علاوه بر دلايل قدم عالم و به طبع همان اعتراضات مطرح شده قدم عالم دو دليل از دلايل خاص فلاسفه را در مورد ازليت عالم نقل نموده و انتقاداتي بر آنها مطرح كرده است . نظر گاه غزالي در بابت دليل اول به نظريات علمي معاصر بسيار نزديك است ولي انتقاد او بر دومين دليل كه به تفصيل بر مساله سوم بيان شده ، انتقادي اشتباه و غلط است.

در سومين مسئله غزالي با ارائه يك دليل از قول فلاسفه دال بر مصنوع بودن جهان در مجموع سه اعتراض بر نظريات آن وارد كرده است . سومين اعتراض كه اعتراضي صحيح و بدون خدشه بر وجود عقول عشره ابن سينا به عنوان رابطه ميان خدا و جهان است . يكي از اساسي ترين اعتراضات كتاب تهافت الفلاسه مي‏باشد.

مسائل چهارم تا سيزدهم كتاب تهافت الفلاسفه درخصوص خداوند و صفات او است برخي از اعتراضات غزالي در اين ده سال اعتراضات صحيح و قابل قبولي است ، از قبيل اشكالات او به دليل جسم نبودن خدا و دلايل اثبات صانعي براي جهان و برخي ديگر از اعتراضات و انتقادات او ، اعتراضات ناوارد و ناصوابي است كه البته غزالي در پايان عمر خود به بعضي از اين اشتباهات پي برده و در كتاب معارج القدس آنها را تصحيح كرده است . از اين نمونه است اعتراضات او بر دلايل اثبات يگانگي خدا ، ماهيت نداشتن خداوند ، ديدگاه فلاسفه درخصوص علم خداوند به جزئيات و ديدگاه فلاسفه در باب انكار بعضي از معجزات.

اشكالات مربوط به مسائل هيجدهم و نوزدهم در باب جوهر بودن و مجرد و جاويد بودن نفوس انساني امروزه در حوزه علومي چون روانشناسي ، زيست شناسي و پزشكي قرار مي‏گيرند.

و سرانجام مسئله بيستم در بابت ابطال اعتقاد به انكار حشر جسماني كه از مهمترين مسائل كتاب تهافت الفلاسفه مي‏باشد ، حاوي انتقاداتي صحيح و قابل قبول است كه بعدها مورد تاييد صدر المطالهين نيز قرار گرفت.

ابوحامد غزالي در پايان كتاب خويش فلاسفه درخصوص اعتقاد به سه مسئله قدم عالم ، عدم علم خدا به جزئيات و انكار معاد جسماني به كفر متهم كرد و در هفده مساله باقي مانده حكم بدعت را بر آنان جاري نمود.

باري پس از انتقادات غزالي بر مذاهب و مكاتب زمان خويش مخصوصاً فلسفه ، علومي چون كلام ، تصوف و فلسفه در مسيري نو و تازه قرار گرفت . عكس العمل انديشمندان پس از غزالي نسبت به نظرات و ديدگاههاي او بسيار متفاوت است كساني چون ابن رشد و ابن قيم از مخالفان سر سخت وي به شمار مي‏آيند و افرادي چون امام فخر رازي و شهرستاني راه غزالي و در مخالف با فلاسفه ادامه دادند . همچنين تاثير غزالي بر افرادي چون شيخ اشراق ، مولوي ، ابن عربي و صدرالمتالهين كاملاً مشهود است . حتي مي‏توان خطوطي از تاثيرات غزالي را بر تفكر جهان غرب نيز يافت . تاثير وي بر افرادي چون رايموند مارتين ، هيوم و ديگران كاملاً مشهود است . حتي عده‏اي خط سير تاثير غزالي را تا فلسفه معاصر غرب نيز دنبال كرده‏اند.



 

نظم و خشونت

آن زمان که همه ی انسان ها آزاد و برابر بودند هیچ کس از تعرض دیگری در امان نبود. زندگی کوتاه بود و ترس، بی نهایت. هیچ قانونی انسان ها را از دست اندازی و تجاوز هم دیگر در امان نگاه نداشت. همه به هم بی اعتماد بودند و هرکس مجبور بود از جان و مال خود در برابر دیگری دفاع کند، زیرا ضعیف ترین انسان نیز به آن اندازه قوی بود که با مکر و حیله یا همدستی با شخص سوم قوی ترین انسان را زخمی کرده و به قتل برساند.

بدین گونه انسان ها برای امنیت همگانی پیمان بستند. پس از تاملات دشوار، آن ها پیمانی را امضا کردند که برای همه مقرر ساخت چکار کنند و چکار نکنند. گام بزرگی برداشته شد، برای لحظه ای به نظر رسید ترس رخت بر بسته است. بااین وصف، خطر از میان نرفته بود. هرکس می دانست تازمانی که در قید حیات است همیشه ممکن است مورد ظلم و تعدی قرار بگیرد. برخی ها این پیمان را فقط با شک و تردید تائید کردند، عده ای دیگر فقط منتظر فرصت بودند تا این پیمان را نقض کنند. سوظن و ترس دوباره همه جا را دربرگرفت.
این جا بود که انسان ها قاطعانه تصمیم گرفتند گام مهمی بردارند. آن ها همه اسلحه هایی را که طی زمان ساخته بودند کنار گذاشتند و آن ها را به پاره ای از رهبران، که قبلا از میان خود انتخاب کرده بودند، تحویل دادند. این رهبران موظف بودند به نام همه امنیت را برقرار کنند و با آنانی که مقاومت کرده، برخورد کنند. اربابان با پشتکار و وسواس دست به کار شدند. آن ها یکی پس از دیگری قوانین را تصویب کردند، انحرافات را ثبت و تنظیم کردند و از سراسر کشور اخبار را دریافت کردند. هرآنکس را که نمی خواست حرف بزند در مکان های مخفی مجبور کردند حرف بزند. هرکس را که مورد توجه قرار گرفت یا خود را تطبیق نداد، یا تبعید کرده یا در برابر دیدگان عموم کیفر دادند. هنگام تجسس در محله یا منطقه، تعقیب و پیگرد بدکاران و بی دینان، اعدام یک قانون شکن، همیشه تماشاگران زیادی جمع می شدند. زیردستان زیادی به همکاری جذب شدند. آن ها مجریان نظم نام گرفتند.این زیردستان در خانه هایی که برای آن ها ساخته شده بود زندگی و کار کردند، خانه هایی که بزرگ تر از قصرهای مقامات بود. در هر محل ساختمان هایی ساخته شد. محل هایی برای زندانی کردن مجرمان، محل هایی برای تربیت و پرورش نیروهای تازه نفس. هرازگاهی سخنرانانی پا به صحنه گذاشته، انسان ها را به حفظ روح جمعی سوگند داده و از بازگشت به هرج و مرج برحذر داشتند. و انسان ها برای این که هیچ کس از قدرت سواستفاده نکند هرازگاهی نمایندگان جدید را جانشین نمایندگان کهنه کار ساختند.
برای دفاع از اجتماع درمقابل خطرات خارجی، ماموران مرزی سرحدات را با تیرها، دیوارها و سیم خاردار که شبانه روز توسط نگهبانان مراقبت می شد، محصور کردند. بعضی مواقع لشگرهایی از جنگجویان تا دندان مسلح به اطراف گسیل شدند، که در مبارزه علیه بیگانگان و دشمنان در هر کاری مجاز بودند. آن ها کالاها و چیزهای قیمتی را به غنیمت گرفتند، و گاهی موفق شدند تیرهای مرزی را در سرحدات قبلی شان بگذارند. دراین میان، کار نظم با سرعت پیش رفت. قانون ازپی قانون و مصوبه از پی مصوبه تصویب شدند. کار قواعدسازی بی پایان بود. زیرا هر فرمانی مواد نقض تازه، هر قاعده ای استثناهای جدید به بار آورد، که این هم قواعد جدید و دستورات تازه به دنبال داشت. نظم مانند پنجه های یک هیولا زندگی را محاصره کرد.
ناتوانی و خشم فروخورده بر روزمرگی سایه افکندند. برون رفتی از یکنواختی تنظیم شده وجود نداشت. این جا بود که برخی انسان ها دوران گذشته آزادی را به یاد آورند. اعلامیه ها سر درآوردند و مخفیانه دست به دست گشتند، شایعات دهان به دهان گشتند، ناآرامی ها زبانه کشیدند. با فرارسیدن زمان مناسب، انسان ها در برابر خانه قانون جمع شدند و به آن هجوم بردند و اسلحه و مهمات را دوباره تصاحب کردند. سندِ پیمان را که مدت ها تحت محافظت بود آتش زدند. همه انسان ها در این کار حضور داشتند. انسان ها پیروزی خود را بر قدرت، قانون جشن گرفتند. این جشن آزادی بود، و آتش فینال آن بود. وقتی در اواخر شب شعله ها خاموش شد، انسان ها دسته دسته در خیابان ها رژه رفتند. برخی دست به دست هم داده، به زور وارد خانه ها شدند و هر چیزی را که سر راه شان قرار گرفت تکه تکه کردند. آن ها کتاب ها را از قفسه پائین کشیدند، تصاویر را پاره پاره کردند، تندیس هایی را که از قدیم الایام در معابد نگاهداری می شد شکستند. صبح همه جا را مرده گرفته بود، در آستان در خانه ها، در حیاط ها، در حاشیه شهر. گله های انسانی هلهله کنان بیرون ریختند و مزارع را ویران کردند. در مزارع کوهی از جنازه بوجود آمد، رودها رنگ خون گرفت. یکدفعه انسان ها مجاز بودند هر آن چه را که قبلا ممنوع بود انجام دهند. بدین سان آن ها به اصل شان بازگشتند. آن ها به چیزی بدل شدند که بودند.
هیچ اسطوره ای نمی گوید واقعا چه روی داده است. اسطوره فقط یک داستان را روایت می کند. نه شرح می دهد و نه خبر می دهد، اسطوره فقط توضیح می دهد چرا جهان یک باره کاملا دگرگون گشت و چرا آن گونه گشته است که هست. همان گونه که می دانیم، اسطوره خویشاوندی غریبی با ایدئولوژی های سیاسی دارد. اسطوره با توضیح دادن پیمان، قانون، سلطه، آن ها را هم توجیح می کند.
بااین حال، آیا قوه تخیل از این حق ویژه برخوردار نیست به اصل جلوه هایی بیفزاید و تاریخ را به راه دیگری رهنمون کند؟ ازهمین روی این افسانه بشارتگر پیام دیگری است تا نسخه آشنای کهن. اسطوره فقط و صرفا از سرمنشا و سردلیل دولت روایت نمی کند، بلکه از چرخه تمدن، از بازگشت به آغاز. پایانِ خشونت را شرح نمی دهد، بلکه تغییر اشکال اش را وصف می کند. آن چه پس از وضع طبیعی می آید، سیادت، شکنجه و تعقیب است. نظم به قیام ختم می شود، به جشن و پایکوبی قتلِ عام. خشونت در زمان می ماند. و بر تاریخ بشر، از اغاز تا انجام، فرمان روایی می کند. خشونت هرج و مرج می آفریند، و نظم خشونت می آفریند. این تناقض غیرقابل حل است. نظم که برپایه ترس از خشونت بناگشته است، خود موجی تازه از ترس و خشونت بوجود می آورد. به همین جهت است که اسطوره پایان تاریخ را نمی داند.
آن چه انسان ها را گرد هم می آورد چیست؟ پاسخ این پرسش عیان است. جامعه نه بر بنیاد تمایل مهارناپذیر به جمعی بودن استوار است نه بر ضرورت های کار. این تجربه خشونت است که انسان ها را متحد می کند. جامعه یک تدبیر برای امنیت متقابل است. جامعه به حالت آزادی مطلق پایان می دهد. ازاین به بعد، دیگر هر چیزی مجاز نیست. اسطوره با الگوی کم خرجی کار می کند. نه اقتصاد را وجه همت خود قرار می دهد نه روان شناسی. از مال پرستی، مالکیت و رقابت همان قدر اندک سخن است که از جاه پرستی، پلیدی یا میل به حمله. اسطوره فقط و صرفا به واقعیات فیزیکی و اجتماعی فکر می کند، به قواعد و قدرت، به بدن و خشونت. وقتی عرف و عادات حیطه عمل را محدود نکند دست اندازی ها و دخالت ها هر زمان ممکن است و مبارزه برای بقا اجتناب ناپذیر است. این که هرکس همیشه خشونت اعمال کند صفت ممیزه وضعی بی قانونی نیست، بلکه، او هر زمان ممکن است به عمد یا غیرعمد حمله کند. جنگ همه علیه هم خونریزی بی وقفه نیست، بلکه در ترس مستمر از این خون ریختن است. انگیزه و دلیل جامعه پذیری ترس انسان از انسان است. به همین جهت است که اسطوره نه از قتل ها حکایت می کند نه از گرگ صفتی ظلمانی انسان، بلکه از قربانیان، و نیاز قربانی به حمایت و خدشه ناپذیری. همه انسان ها با یک دیگر برابر هستند چون همه بدن هستند. چون انسان ها آسیب پذیر هستند، چون آن ها از هیچ چیز بیشتر از درد در تن خود نمی هراسند، آن ها به قرارداد نیاز دارند. انسان ها یک دیگر را می جویند تا از گزند هم دیگر در امان بمانند. آن ها با توافق درباره این که چگونه با یک دیگر برخورد کنند زندگی خود را حفظ می کنند. درآخر بنای جامعه در قاموس جسمی موجود انسانی مبرهن است.
منشا جامعه در کنش نیست، در دردکشیدن است. اسطوره تصویر نامفهوم فعالیتگرایی مدرن را اصلاح می کند. و بر آن روی سکه زندگی چون فعالیت پای می فشارد. البته کنش یک اقدام آزادی است. انسان در کنش شرط های جدیدی برای خود و برای دیگران می نهد، اما آزادی یک انسان آزادی انسان دیگر را به خطر می اندازد. اگر همه انسان ها آزاد بودند هرآن چه را که می خواهند انجام دهند زندگی شان کوتاه بود. و هیچ چیز آن ها را از خودکامگی و خشونت بازنمی داشت. بیش از هر تاملی، ترس از دست اندازی، ترس از حمله حکمفرمااست. کنش اجتماعی همواره یک وجهه جسمانی دارد. آزادی حرکت دیگری را مختل می کند. هرکس کاری کند به دیگری لطمه می زند. او به بدن دیگری آسیب می رساند، با او در تماس قرار می گیرد، به او آسیب می رساند. هر عملی- خشونت، ضرب و جرح است (۱). به رغم آن اشکال اجتماعی متنوعی که انسان ها ابداع کرده اند تا از هراسِ تماس فروکاهند و از تن خود در برابر آن دفاع کنند، هر لحظه ممکن است اقدام پیشگیرانه به دست اندازی و حمله بدل شود. قراراست قرارداداجتماعی از این کار پیشگیری کند. قرارداداجتماعی انواع معاشرت اجتماعی را سروسامان می دهد و با تعیین چارچوبی که همه موظف اند آن را رعایت کنند از ترس پیش گیری می کند. حال هر کس می تواند توقع داشته باشد که لازم نیست حساب همه چیز را کرد. این اعتماد به خدشه ناپذیری خویشتن از زمره مبانی غیرقابل امر اجتماعی شمرده می شود، و از توانایی تحول در چشم اندازها، ایمان به تداوم جهان، تبادل کلام و ایماء و اشارات حمایت می کند. نخست چشم پوشی از خشونت، فقط قرارداد در باره تعرض ناپذیری متقابل است که شرط امکان اجتماعیت را فراهم می کند.
ترس از درد انسان ها را به امضای قرارداد وامی دارد. اما مانند هر معاهده ای این قرارداد هم قابل فسخ است. در یک چشم به هم زدن می توان آن را فسخ کرد، خوار داشت، از اعتبار ساقط کرد. برطبق افسانه، قطعا برخی فقط علی رغم میل باطنی خود زیر این قرارداد را امضا کردند، شاید از روی هواوهوس یا به خاطر مزایای کوتاه مدت. اما حتا وقتی همه به معنامندبودن معاهده ایقان داشتند درنهایت چه چیزی اعتبار و الزامی بودن آن را تضمین می کرد؟ بدون حمایت شمشیر قراردادی در کار نیست. قاعده نیاز به نظارت دارد، هنجار به مجازات. به ارزش ها اطمینانی نیست. آن ها کمتر از هنجارهایی که قراراست آن ها را مبرهن کنند، محل جدل نیستند. انسان های ماقبل تاریخ آن قدر عاقل بودند که [قراردادی] را بر پایه اصول بنا نسازند. سختی شامه آن ها را برای تکالیف اخلاقی قوی کرده بود، اما آن ها به امنیت های غایی باور نداشتند. چه کاری از دست آن ها برمی آمد؟ گزارش اسطوره بر همگان آشکار است: از پی قرارداداجتماعی، قراردادسلطه می آید. بنااست انحصار قوه قهریه دمدمی مزاجی را برطرف کرده و از نقضِ پیمان جلوگیری کند. اسطوره درباره شکل حکومت سکوت می کند. او فقط از نمایندگان برگزیده، از تفویض قدرت حرف می زند، نه از غصب حرف می زند و نه از حاکمیت مطلق. انسان ها اسلحه های شان را بر زمین می نهند و به رهبران خود وظیفه ایجاد نظم را محول می کنند. آن ها برای مستحکم کردن همبستگی خود و برای مهارکردن خطرات از وسایل دفاع از خود چشم پوشیده، و اسلحه و رای خود را به نمایندگان اراده جمعی وامی گذارند. آن ها بر وضع درد با معرفی کردن برخی به عنوان نگهبانان امنیت، به اربابان قهر چیره می شوند.
ما نمی دانیم آیا کسی پیامدهای این امر را پیش بینی کرده بود یا نه. اسطوره در این باره هم مهر سکوت بر لب دارد. بااین همه، اسطوره بهای نظم را بی رحمانه پیشاپیش حساب می کند. دوباره ترس باز می گردد، اوج می گیرد، دلیل و شکل اش عوض می شود. خشونت هیچ وقت از بین نمی رود، تنها چهره اش عوض می شود. در آغاز زمان انسان ها آن قدر با هم جنگ و پیکار کردند تا یکی برنده شده یا هر دو طرف خسته و بی رمق از جنگ و پیکار دست کشیدند. آن جهان ترس متقابل و بی واسطه بود. دفاع از خود ناامیدکننده نبود. آن چه را مایه برتری نیروی بدنی یکی بر دیگری بود، آن دیگری توسط مکر و فریب، بیباکی یا تردستی خنثا کرد. قوی ترین انسان هم از ضعیف ترین انسان ترس داشت، مهاجم هم آسیب پذیر بود. همین که خشونت فقط در دستان قدرتِ نظم قرار می گیرد، مناسبات نیروها با یک دیگر سراپا دگرگون می شود. مقاومت پذیری اصلا دیگر چشم اندازی به سوی موفقیت ندارد. مبارزه علیه مرجعیت پیش از آن که شروع شود از دست رفته است، مگر آن که همه به هم بپیوندند و باهم به اسلحه خانه ها و قصرها حمله کنند. سلطه تهدیدات ناسنجیدنی و همه گیر را ازطریق خطر مشخص و دفاع ناپذیر جانشین می کند. سلطه دشمنان همتراز ماقبل زمان را در قربانیان بی دفاع پیگرد و مجازات، شکنجه و اعدام بدل می کند. علی رغم این که سلطه موظف شده است ترس را در هراس دگرگون کند انسان ها را هم چنان در ترسِ از مرگ نگاه می دارد. رژیمِ نظم بنده، هم رنگ گرا، حاشیه نشین به وجود می آورد- و قربانی انسانی، که در پای خدای دولت ذبح می شود.
اسطوره از تفاوت های اشکالِ سلطه کم می گوید. بر تفاوت های میان ترور و حق، میان خودکامگی و قانون، میان نظام های تامگرا و دمکراتیک چشم می بندد. سرکوب در ذاتِ آن نظمِ سلطه واقع است. برای شخص فرق چندانی نمی کند توسط چه خشونتی مورد تهدید و ارعاب قرار بگیرد. از زمان انعقاد پیمان با حکومت، تاریخ سرراست، بدون هیچ زیگزاگ و راه میانبری، به گونه بی بازگشتی به استبداد قانون رهنمون می سازد. اسطوره تنوع تحولات و اشکال، سکون ها و عقب گردها را انکار می کند.
این سرپوش نهادن بر تفاوت ها به چه معنا است؟ قطعا سخن از بنیادساختاری هر سلطه ای است! هر سلطه ای درآخر مبتنی است بر خودکامگی و ترسِ از مرگ. رژیم های مطلقه و تامگرا اشکالِ انحطاط نیستند. آن ها درواقع در آن چه در اصل سلطه به خودی خود وجود دارد افراط می کنند. حتا قانونی را که نمایندگان به خاطر رفاه همگانی تصویب می کنند درآخر بر یک اقدام خودکامانه، یک اقدام وضع کردن استوار است. و قانون فقط زمانی به اعتبار دایمی دست می یابد، که درواقعیت جامه عمل بپوشد. همیشه، درصورت لزوم با خشونت. هیچ سلطه ای وجود ندارد که تحت پوشش سلاح نباشد. سرنیزه از زمره تجهیزات اولیه اش شمرده می شود. سلطه اگر نخواهد از خود چشم بپوشد هم در درون و هم در بیرون به خشونت نیاز دارد. سلطه باید قادر باشد خشونت کند تا حفظ شود. درواقع، سلطه در اصل فقط تاجایی سلطه است که از این وسیله برخوردار است. ارج شناسی و مشروعیت را تاآن جا به دست می آورد که چگونه واقعا نظم را تضمین کند. آخرین دلیل سلطه اعتقاد به برحق بودن آن نیست. آن را می توان بلافاصله تکذیب کرد. آخرین دلیل درواقع ترس از خشونت، ترس از مرگ است. ارج شناسی دست آخر مبتنی بر ترساندن است. چون بنده را می توان کشت، او ارباب را محترم دانسته و از او فرمانبری می کند. چون انسان ها از نیروی نابودگر طبقه حاکم هراس دارند در میان خود از خشونت صرف نظر می کنند. آن ها برای زنده ماندن از فرمان پیروی کرده و قدرت را در اقتدار استحاله می کنند. بدین سان سلطه با زهرچشم گرفتن از همه توسط خشونتِ سلطه، خشونت اجتماعی را مهار می کند.
هزینه های این زهرچشم گرفتن سنگین است. در محرابِ نظم آزادی ها و جان انسان های بی شمار قربانی می شوند. خون بهای دولت ها بی حد و نصاب است و روزشمار تاریخی اش روزشمار صلح و تمدن نیست، تاریخ ممتد قدرتِ ویرانگری، غارتگری ها، جنگ ها، پیگردها در لوای وحدت و عدالت اجتماعی است. این است بهای آتش بس درونی. ایدئولوژی انحصار قهر که توسط قدیسانِ نوکرصفتِ قدرت بی پروا اعلام می گردد، این ترازنامه منفی تاریخِ حکمروایی را رنگ و لعاب می دهند. انسان ها درامان بودن از تعرض همسایه را از گذر بندگی آزادانه، ازطریق ناتوانی و انقیاد خریدند. بااین حال، همان قدر که قرارداداجتماعی آن ها را از دست اندازی های دیگران حفظ کرد، همان قدر هم پیمان با حکومت خشونت را مهار کرد! برخلاف: خشونت در مجرای دیگری هدایت می شود، متمرکز می شود، رشد داده می شود، با نیروی ضربتی تصورناپذیری مجهز می شود. حالا فقط اربابان امنیت اسلحه در اختیار دارند. تنها آن ها از نیروهای کمکی آماده به خدمت و نهادهایی برخوردارند که نظم را برقرار کرده و زندگی انسان ها را اداره می کنند. مخمصه قرارداد در فراز بالاتر پیمان با حکومت باز می گردد. گویی زمانِ تاریخی از همان معبر گذر کرده. زیرا چه کسی تضمین می کند که از قدرت سواستفاده نشود؟ چه کسی از بندگان در مقابل نمایندگانی که به سبعیت، جنون و هوسِ کشتار مبتلا می شوند، حمایت و دفاع می کند؟ کی جنگجویان را رام نگاه می دارد، کی بر نگهبانان نظارت می کند، کی از نصِ قانون دفاع می کند، وقتی این اربابان سلاح هستند که مبانی قانون اساسی را تعیین می کنند؟ یک حرکت قلم کافی است تا قانون اساسی را ساقط کرد. سلطه برآن است خشونت را محدود و مقید کند، اما خشونت را تا نهایت آن افزایش می دهد. هیچ مفری از این بن بست تاریخی وجود ندارد. پروژه نظم انسان ها را به قلبِ پیشرفت بیکران خشونت راهبری کرد.
نه اقدام غصب و نه گناهان و فساد نمایندگان [قدرت] و زیردستان شان دلیل وارونه گشتن معنای نظم در ضد خود نبود. هر کس کار خود را همان طور که به او محول شده بود با وظیفه شناسی، بصیرت و منطبق با روح نظم انجام داد. همه ی آن ها، از سفیر و سرباز ساده گرفته تا ژنرال و وزیر، خدمتگزاران وفادار اجتماع بودند. هر کس بر این باور بود که آن چه انجام داده، درعمل در خدمت رفاه همگان بود. حتا شاهان و رئیس جمهورها که جای خود را با یک دیگر در ریاست امورات دولتی عوض کردند خود را فقط عالی ترین خدمتگزاران خلق دانستند. درواقع بالارفتن مستمر خشونت در خود پروژه نظم واقع بود. پیکار علیه انحراف ها، تبعید حاشیه نشینان، پیگرد بیگانگان از قبل در سندبنیانگزاری سلطه درج شده بود. نظم فقط به معنای صرف نظرکردن از خشونت، داوری کردن هنگام منازعات، تصمیم در مواردمشکوک نیست. نظم فقط به معنای ایجاد هماهنگی میان کار، برنامه ریزی مراودات اجتماعی، مدیریت روزمرگی نیست. آماج نظم قبل ازهرچیز همگرایی و همگونی است. حفظ قواعد لازم است، و باید بر رعایت قواعد نظارت کرد و درصورت لزوم اجبار کرد تا قواعد رعایت شود. قواعد برای همه، صرف نظر از شهرت و منزلت شخص، صادق است. آن ها همه را برابر و مساوی در آستان قانون و برابر برطبق قانون می سازند. نظم: یعنی تعریف هنجارها و بهنجارسازی ها، تولید همگونی، حذف و سرکوب هرگونه دیگرگونگی.
راه کارهای نظم چیست؟ افسانه فقط از چند راه کار نام می برد و به همین جهت نیاز به تکمیل دارد. نخست روش های مسالمت آمیز و نامرئی. برای هر کس جایی در نظر گرفته می شود، محل کار و زندگی. هرازگاهی انسان ها اجازه دارند جای شان را عوض کنند، برخی صعود می کنند، دیگران باید سقوط کنند. هرکس به وضع عادی خللی وارد کند، به جاهای دربسته و تحت نظر فرستاده می شود. هرکس از فرمان ها اطاعت کند، اجازه دارد در فضای عمومی آزادانه رفت و آمد کند. و هرکس بیشتر خود را نشان دهد در جشن سالانه سلطه در ردیف اول می نشیند. فراترازاین، برای هر کس زمانی قائل می شود، زمان تولد، تربیت و تحصیل، کار و لذت، زمان گذارها، تغییر در جایگاه و گروه ها، زمان نهایی مرگ. در تمام طول زندگی پیشرفت انسان ها را محک می زند. نظم انسان ها را شکل می دهد و توانایی های شان را شکوفان می سازد، به آن ها درس می دهد، آن ها را به سکوت وا می دارد و ذهن آن ها را شست و شو می دهد. این اجبار به تربیت توسط این فرض موجه جلوه داده می شود که درس دادن سرانجام روزی به بصیرت آتی راه می برد. هرکس لازم است از خرد بهره مند شود، معیارها را در ذهن خود نقش زند، وظایف اش را چونان همسایه و بنده یادبگیرد. هر کس بجااست یک عضو کامل اجتماع انسانی، یکی مانند دیگران شود. قدرتِ انضباط در درون حرکات روح، روان و جسم می رسد. انسان ها فرا می گیرند چگونه راه بروند، بایستند و بنشینند، آن ها ژست های نمایش و علائم بیان را یاد می گیرند، آن ها یاد می گیرند چه احساساتی بجا هستند و کدام نیستند. درآخر همه مانند یک دیگر اعتقاد دارند، فکر می کنند و می گویند. هیچ کس اعتراضی نمی کند، هیچ کس راه دیگری نمی رود، هیچ کس پیوستگی درونی را مختل نمی کند، هیچ جا ناباوری و خودسری در کار نیست. نظم انسان ها را به شکل مناسب در می آورد، تاآن جا که آن ها بدون هیچ اعتراضی از فرمان ها و آداب فرمانبری می کنند. سلطه فرهنگ هم را پرورش می دهد. سلطه یک تصور همگون از جهان ایجاد می کند که در آن، افکار مسلط افکار سلطه هستند. نه فقط شمشیر، بلکه کتاب، کتاب الفبا (۲) و صنف کشیشان هم از زمره ابزار قدرتِ نظم به شمار می آیند.
راهکارهای دیگر سلطه شامل تجهیزات زندگی، تولید کالاها، حاصلخیزکردن زمین هستند. پیمان با حکومت حاوی یک تبصره درباره بی عدالتی توازنی است. بندگان هم که برای اربابان کار می کنند، از حمایت آن ها برخوردار هستند. آن ها حکومتی را سرپا نگاه می دارند و تامین می کنند که آزادی را از آن ها سلب می کند. آن ها مالیات می پردازند تا حکومت بتواند به فعالیت خود ادامه دهد. درمقابل اربابان امنیت برای بقای زندگی و افزایش رفاه کار می کنند. آن ها از کار و تجارت حمایت می کنند، پول و کالا را تقسیم می کنند، و وقتی این خطر وجود دارد که منابع مالی [اربابان امنیت] ته بکشد و خشک شود، آن ها جنگجویانی را گسیل می کنند تا در جاهای دیگر طعمه صید کنند یا زمین بیگانه را تسخیر کنند. کارِ نظم هیچ وقت بدون اجبار میسر نیست زیرا کار زحمت و باری است که انسان ها تنها با اکراه به دوش می گیرند تا هستی خود را تحمل کرده، و بقای خود را تامین کنند. با سرکشی و عدم اعتماد رژیم جامعه کار مقابله می کند. این رژیم اهداف زندگی را با تولید تطبیق می دهد. کار تنها یک وسیله حفظ بقای خویشتن است، اما به والاترین کالا ارتقا داده می شود. کار دیگر در خدمت زندگی نیست، برعکس، زندگی خدمتکار زندگی است. زندگی چنان تدارک دیده می شود که به درد کار بخورد. قراراست انسان ها در کار خوشبختی و رستگاری مقدر خود را بجویند. آن کس که از این فرمان سرباز زند یا با آن به ستیز برخیزد به طبقه انگل ها و بی چیزان سقوط می کند، که در حاشیه جامعه نان شب شان را هم ندارند. هرکس کار نکند نباید غذا بخورد، این هم از زمره اصول هادی قدرتِ نظم به شمار می آید.
برای تامین و تضمین همسانی اغلب کار توجیهی و نظارت کفایت نمی کند. برای بیدارنگاه داشتن ترس، قدرتِ نظم، گاه طبق قانون و گاه با خودکامی تمام، به تدابیر مستقیمی دست می زند. جرایمی را وضع می کند: خودکامگی اجتماعی، جسمی و روانی. حاشیه نشینان تحقیر می شوند، به سلول انداخته می شوند یا شکار می شوند. از دیرباز دربرگیری و حذف و طرد زنجیرهای امر اجتماعی هستند. آن ها مرگ اجتماعی را به دنبال دارند. خسارت مادی، مصادره یا تخریب اموال تاثیرش کمتر نیست. قدرتِ نظم انسان ها را از وسایل حیات، زنده ماندن ساقط می کند. بااین حال، کارآترین تدبیر آسیبِ بدنی است. از سر ناچاری می توان از تعلقات اجتماعی و کالاهای مادی دل کند، اما از بدن خود نه. خشونت بدنی قوی ترین مدرکِ قدرت است. درست به قلب وجود قربانی، به بدن اش می زند. هیچ زبانی دارای نیروی ایقان بیشتری از زبان خشونت نیست. نه به ترجمه احتیاج دارد و نه پرسشی را بدون پاسخ می گذارد. هیچ جا قدرت از نیروی تاثیرگذار بیشتری برخوردار نیست، هیچ جا آن این همه واقعیت نیست. هیچ اقدام دیگری برتری ارباب بر بنده را به این صراحت نشان نمی دهد. بنده با آسیب جسمی قدرت را در تن خویش حس می کند. این یکی از دلایلی است چرا سلطه به رغم نوید رایج از خشونت چشم پوشی نمی کند. خشونت در کوتاه مدت بی نظمی به وجود می آورد، اما درهمان حال قدرت را از طریق واقعیت خود مشروعیت می بخشد. و خشونت نیاز به تکیه و حمایت را تقویت می کند. خیلی از انسان ها می خواهند آن چه را که ناگزیراند تحمل کنند بتوانند هم تاکید کنند. آن ها می خواهند وفاداری را حس کنند و به اقتدار که در انقیاد آن هستند باور کنند. برای این کار اما هدفمند است آن ها را گاه و بی گاه، وقتی خطرش کم است، به یاد آورد چه چیزی را باید تحمل کنند و از چه چیزی باید در هراس باشند. خشونت سلطه دارای نیروی الزامی بسیار بیشتر از یک جریمه برای ارتکاب یک جرم است. خشونتِ سلطه امضای بی مانند قدرت شکست ناپذیر و تقدس آمیز است. خشونت مرگ، ترس از مرگ را که بنیاد اقتدارِ قدرت است زنده نگاه می دارد.
کار نظم هیچ وقت پایان ندارد. همه چیزها، اشخاص و رویدادها را باید ثبت و سوا کند، طبقه بندی و طوری به هم وصل کند، که آن ها به عنوان عوامل برنامه ریزی فراگیر به درد بخورند. آن چه نامعین، ناآشنا، چندمعنایی است باید چنان مهیا شوند که خود را وفق بدهند. رویای نظم، رویای چیرگی کامل بر چندمعنایی است، رویای شفافیت کامل، رویای یک جامعه شیشه ای است. هیچ چیز جایز نیست از چشم پاسداران[نظم] دور بماند، زیرا کوچک ترین رخداد هم ممکن است نطفه تحول طلبی باشد. می تواند شروع به ریشه دوانیدن کند، خود را تکثیر کند و پیکره درونی جامعه را که با زحمت ساخته شده، از بین ببرد. ازهمین روی همه جا ارگان هایی مستقر می شوند که خستگی ناپذیر اطلاعات را ثبت و یادداشت کرده و به مراکز بالا منتقل می کنند. آماج نظم دست یافتن به دانش مطلق است، زیرا تنها دانش مطلق ضامن تامین تام است. با هر اتفاقی که در آن هرج و مرج بتواند عرض اندام کند مقابله می شود. اما آیا این خود نظم نیست که دائم ترس از هرج و مرج را می آفریند، که تصویر دشمن اش را از درون خود برمی کشد؟ هر قاعده ای را که خشونت وضع کند نه تنها تجربه و رفتار [بندگان] را تنظیم می کند، بلکه مقدم برهمه نقض قاعده ای را فراافکنی می کند که بجااست شناخته و با آن برخورد شود. آن چه در قیمومیت هیچ مقوله و قاعده ای نیست نمی تواند هم به منزله انحراف قلمداد شود. فقط هنجار است که عادی و غیرعادی را معین می کند. تدبیر خود عللی را که علیه آن ها نشانه رفته است تولید می کند. و مدام وقایع تازه ای را به وجود می آورد، که علیه آن ها تدابیر بعدی لازم هستند. پروژه نظم فقط به پروگرس قطعی نظم راه نمی برد بلکه مستقیم به رشد بی پایان تنظیم سازی، به یک خانه قانون، به آن جایی راه می برد که هر واقعه ای، هر انسانی جای خود را دارد، برای هر طبقه یک بخش، برای هر شخص یک سلول وجود دارد. یوتوپیای نظم ریشه کن سازی کامل آزادی را نشانه گرفته است. آرمانش جامعه ماشینی است که فقط باید گاه به گاه آن را تعمیر و ترمیم کرد. اما این، چنان چه به پایان اندیشید، نه تنها به معنای مرگ انسان چونان موجود کنشگر و حسگر می بود، بلکه مرگ هر امر اجتماعی و هم مرگ سلطه اجتماعی بود.
نظم هم در درون هم رو به بیرون رشد می کند. نظم هیچ چیز را جز خود تحمل نمی کند. خدای فانی هم خدایان دیگر را در کنار خود مدارا نمی کند. نظم معتبر است، و به همین جهت بایستی برای همه، دوست و دشمن، برای کل جهان معتبر باشد. اندیشه نظم در بطن خود حاوی یک رسالت است که در تلاش است هر «دیگری» را بیرون بریزد. امپریالیسم در جهانروایی اصلِ وحدت نقش بسته است. «دیگری» همانا [قدرتِ نظم] را به حمله می طلبد. یک منبع لایزال تجدیدنظر، عدم یقین و خطر است که باید سریع خشکانده شود. هر قدرتی شالوده دعوی نظم فراگیر را زیروزبر می کند. یک حمله ناگهانی کافی است تا داربست درونی نظم با خطر فروریختن روبرو شود. جنگ های دولت ها تنها با حرص طعمه همراه نیست، بلکه با محاسبه اقدامات پیشگیرانه و رسالت فرمانروایی هم هست. درباره توسعه چشم پوشی درونی خشونت صادق نیست. آن کس که در ورای مرزها زندگی کند بیرون از نظام اجتماعی وجود دارد. [نظام اجتماعی] یا باید بر او غلبه کند، یا از او مومن بسازد یا نابودش کند. ازهمین روی در جنگ با بیگانه همه چیز مجاز است.
سرکوب و انبساط اشکالِ خشونت نظم سلطه را تعیین می کنند. آن ها درخواست کاربست ضربتی وسایل در دسترس را دارند. دولت به ددمنشی وحشیانه و خشونت آئینی، آن طور که در تحت مناسبات آرخائیک متداول است، بسنده نمی کند. فرمانِ نظم در مورد خشونت هم صادق است. نمایش علنی اجرای حکم اعدام نتیجه قاعده کار صحنه سازی است. شکنجه برطبق نظم با حد معینی از ضربات کار می کند و از دانش درباره بدن انسانی خدمت می گیرد. وحشت مبارزه در ذیل محاسبه راهکاری هنر جنگ قرار می گیرد. نه خشم، نه انتقام، نه پیروزی بنانیست خشونت را رهبری کنند، بلکه روح غایتمندی. نه خودبخودی لحظه، بلکه حسابگری و درایت درباره انتخاب لوازم تصمیم می گیرند. خشونت طراحی، سازماندهی و خودکار می شود، نیروی تاثیرش شدیدتر می شود و پراکنده می گردد. قاتلان و جانیان به پیشه ورانِ هنرهای رزمی آموزش داده می شوند، به کارگران خشونت، که دستگاه ها را به کار انداخته، و در هیرمندی دستورات جای می گیرند. سرباز جانشین جنگجو می شود، ژنرال جانشین سردارجنگ. دولتی شدن خشونت به معنای عقلانی سازی، رشد هدفمند نیروهای ویرانگر هم هست.
بااین وجود امیالٍ خشونت کامل از میان نمی رود. دولت هم قادر نیست از نیروهای محرکه کهن چشم پوشی کند. دولت عواطف را به خدمت خود می گیرد و در صورت مغتنم آن ها را آزاد می گذارد. شانه به شانه سرباز مطمئن جنگجو وحشی ایستاده است، راسیای سازمان یافته ای توسط قیام خیابانی لینچ کننده تحریک می شود، ددمنشی سرد مامور اجرا از طریق گرمای خونریزی عمل شور وحال می گیرد. معمولا خشونتِ احساسی فراز و نشیب دارد، اغلب بی رویه است، ابزارش خشن است و حیطه عمل اش محدود است؛ درمقابل خشونتِ عقلانی یکنواخت، فشرده و حد و حدودش مشخص است. اما فاهمه فقدان انرژی را از طریق عواطف و هیجانات جبران می کند و آن دقتی را که هیجانات فاقد آن است فاهمه از طریق حسابگری به دست می آورد. هردو استطاعت مشترکا نیروهای ویرانگری را بی نهایت به اوج می رسانند.
با گذشت زمان نظم به یک منظومه قواعد فراگیر رشد کرد. انسان ها به ورطه یک چارچوب ازخودبیگانگی سیاسی فروغلتیدند. هربار نمایندگان بیشتر از انتخابگران خود و مقامات امنیتی فاصله گرفتند. برای تدوین و تبیین همه جانبه جزئیات، آن ها وظایف و دانایی را تقسیم کردند، به طوری که درآخر هیچ کس، مقامات بلندپایه هم، دیگر قادر نبود همه جزئیات را از یاد ببرند. آن چه بندگان که سابق بر این قدرت را به آن ها تفویض کرده بودند واقعا می خواستند، قطع نظر از این که آیا آن ها پس از آن همه سال های فرمانبرداری چیزی هم می خواستند یا نه، از دید اربابات امنیت پوشیده ماند. دستیارانِ اربابان امنیت به خودی خود از تیررس هشیاری عمومی دور بودند. و هم انسان ها به جشن های سالانه ای که در ان ها سلطه با آب و تاب تقدیس می شد، بدون اشتیاق می رفتند. تنها در زمان های وضعیت فوق العاده، وقتی آن ها به جنگ یا یا پیکار علیه بیگانگان فراخوانده شدند، اکثریت گرد هم می آمد و اجتماع شان را جشن می گرفتند. در بار سنگین سلطه به زیرکشیدن نمایندگان هیچ تغییری نداد. عمر ساختار نهادها طولانی تر از همه تغییر اشخاص بود. گاهی، در دوران قحطی یا پس از بازگشت سربازان شکست خورده، اپیزودهای کوتاه مدت قیام روی داد. بایگانان چنین رخدادهایی را بعد «انقلابات» نامیدند. آن ها اغلب به آن جا پایان گرفتند که برخی از نمایندگان را با نمایندگان دیگر عوض کرد و نهادهای جدیدی تاسیس کرد که همان وظایفی را به عهده گرفتند، که نظم کهن در مورد آن ها اهمال کرده بود. تداوم سلطه را چنین برخوردهایی متوقف نکردند، آن ها بیشتر آن را شتاب بخشیدند. انقلاب ها مایه هیچ تغییروتحول بنیادی نبودند. آن ها جلساتی بودند که با یادآوری پیمان کهن با حکومت، تاحدی هم ازطریق برخی پاراگراف ها تکمیل شدند. شعارهای قیام کنندگان بیانگر تمنای نان، صلح و عدالت بودند، اما نه تمنای آزادی. بدین گونه انقلاب ها درنهایت تنها تداوم نظم را تامین و تضمین کردند. همیاران اونیفورم های جدید به تن کردند، سفیران به محل های تازه اعزام شدند، صاحبان منصب و افتخار کوشک های نو ساختند. مخالفان دشمن خوانده شدند، یا از کشور تبعید شده یا در کوچه و بازار به دار آویخته شدند. سلول ها، زیرزمین ها و کلونی های تنبیهی ای در مدت زمانی کوتاه پر شدند، تا این که همه به فراست افتادند که نظم نوین تنها ادامه نظم کهن بود.
بدین گونه زمانِ سلطه مدام تا آن لحظه به پیشروی خود ادامه داد که انسان ها از آن جان شان به لب رسیده بود. داستان با قیام نهایی، با آتش زدن قرارداد، با ویرانی جهان فرهنگ پایان می گیرد. طغیان آخرین علیه رژیم کهن نشانه نگرفته است، بلکه در اساس علیه اصلِ نظم. انسان ها اسلحه و آرای خود را پس می گیرند. عربده کشان به وسط شهر و روستا می ریزند و هر آن چه را که ممکن است آن ها را به یاد رژیم سابق بیندازد نابود و ویران می کنند. یک دفعه ترس می ریزد. کشتار یک اقدام خودارضایی است. هرکس ارباب خویش است، و هرکس از آزادی تازه لذت می برد. سرانجام مجازاست هرکس همان کاری را که می خواهد انجام دهد، اجازه دارد هرآن جا که می خواهد برود، برای اولین بار اجازه دارد دوباره هر کاری که دلش می خواهد بکند. نفرتِ سرکش عنان می شکند، نفرت از سلطه، نفرت از دیگرانی که خدمتکار سلطه بودند. نیروهای محرکه فوق العاده ای را جشن و سرور قدرت آزاد می کند. پیکر فرمانبری از هم فرو می پاشد. با پاره کردن همه ی بندها، برخی در گروه های کوچک جمع شده، به شهر و خیابان ریخته شروع به ویرانگری می کنند. آن ها را نمی توان بازداشت. آن ها آتش، آتش قدرت را کشف می کنند. هیچ قدرت، هیچ اخلاق و فرهنگی دیگر انسان ها را به یک دیگر زنجیر نمی کند. آن ها یک وجهه مشترک کاملا تازه را کشف می کنند، تجربه ویرانگری مشترک، شکار و کشتار. خشونتِ نظم به خشونتِ وحشی قبیله ها تغییر می کند. همه [انسان ها] دوباره با هم برابر هستند.
هیچ دلیلی در دست نیست این آخرین اقدام در تاریخ خشونت را پیشرفت تلقی کرد و بر غریو پیروزی آنارشی صحه نهاد. پیام روایت اسطوره ای چندان جایی برای یقین نمی نهد. بر روی پایان خشونت حساب نمی کند، فقط از تحول شکل آن تا پایان زمان خبر می دهد. خشونت همیشه پیروس است. نظم چیزی نیست مگر نظام مندسازی خشونت. سلطه صلح را به ارمغان ندارد، فقط در خدمت امیالِ.....، فتح کردن، هم سطح ساختن، تسخیر و ضمیمه کردن است. سلطه فوروم اخلاقیت و تمدن نیست. تنها تسلی این است که آغاز و پایان روایت در مجاز گم می شوند. هیچ دولتی هیچ وقت توسط قواعد و قرارداد پدید نیامده است. تاسیسِ دولت اغلب همراه با اقدامات خشونت و انقیاد صبعانه بوده است. انحصار قهر از درون اشک و خون مستقر شد. هیچ وقت انسان ها در انجمنی گرد نیامدند که بتواند آن ها را از ترس و ناامیدی شان رهایی دهد. آن ها قربانی بودند، و قربانی مانده اند. زیرا دوران قبل و پس از سلطه عاری از خشونت نیست. این ها دوران جنایات شنیع افسارگسیخته هستند. این قطعا افسانه است که شکارچیان و گردآورندگان آغازتاریخ مدام با یک دیگر و علیه هم دیگر در جنگ و جدل بودند. قبایل، گله های انسانی و اراذل و اوباش جنگ آرخائیک، جنگ آئینی مانند جنگ خونین را رهبری کردند، نه افراد. بااین همه، این تصور هم که در بهشت های طبیعی هرگز صلح و آرامش همه جانبه حکمفرما نبود گمراه کننده است. شوق وصال به آغاز هیچ چیز نیست جز شوقی رمانتیک. هرگز روایت بزرگ منشاء چیز دیگری نبوده است مگر یک بازفراافکنی زمان حال در یک گذشته بی زمان.از تصاویرخیالی و کابوس های معاصران حرف می زند، و نه از گوهر طبیعت نوع بشر. و مدت ها به منزله فرضیه مفیدی کمک کرد تا خشونت نظم را توجیح کند. برای این کار هیچ دلیلی دیگر وجود ندارد. دراین میان پراتیک و پیامدهای نظم آشکار گشته اند. آن بربریتی که نظم وانمود کرد بر آن غلبه کرده است، هرگز تمام نشد.
آن زمان که همه ی انسان ها آزاد و برابر بودند هیچ کس از تعرض دیگری در امان نبود. زندگی کوتاه بود و ترس، بی نهایت. هیچ قانونی انسان ها را از دست اندازی و تجاوز هم دیگر در امان نگاه نداشت. همه به هم بی اعتماد بودند و هرکس مجبور بود از جان و مال خود در برابر دیگری دفاع کند، زیرا ضعیف ترین انسان نیز به آن اندازه قوی بود که با مکر و حیله یا همدستی با شخص سوم قوی ترین انسان را زخمی کرده و به قتل برساند.

بدین گونه انسان ها برای امنیت همگانی پیمان بستند. پس از تاملات دشوار، آن ها پیمانی را امضا کردند که برای همه مقرر ساخت چکار کنند و چکار نکنند. گام بزرگی برداشته شد، برای لحظه ای به نظر رسید ترس رخت بر بسته است. بااین وصف، خطر از میان نرفته بود. هرکس می دانست تازمانی که در قید حیات است همیشه ممکن است مورد ظلم و تعدی قرار بگیرد. برخی ها این پیمان را فقط با شک و تردید تائید کردند، عده ای دیگر فقط منتظر فرصت بودند تا این پیمان را نقض کنند. سوظن و ترس دوباره همه جا را دربرگرفت.
این جا بود که انسان ها قاطعانه تصمیم گرفتند گام مهمی بردارند. آن ها همه اسلحه هایی را که طی زمان ساخته بودند کنار گذاشتند و آن ها را به پاره ای از رهبران، که قبلا از میان خود انتخاب کرده بودند، تحویل دادند. این رهبران موظف بودند به نام همه امنیت را برقرار کنند و با آنانی که مقاومت کرده، برخورد کنند. اربابان با پشتکار و وسواس دست به کار شدند. آن ها یکی پس از دیگری قوانین را تصویب کردند، انحرافات را ثبت و تنظیم کردند و از سراسر کشور اخبار را دریافت کردند. هرآنکس را که نمی خواست حرف بزند در مکان های مخفی مجبور کردند حرف بزند. هرکس را که مورد توجه قرار گرفت یا خود را تطبیق نداد، یا تبعید کرده یا در برابر دیدگان عموم کیفر دادند. هنگام تجسس در محله یا منطقه، تعقیب و پیگرد بدکاران و بی دینان، اعدام یک قانون شکن، همیشه تماشاگران زیادی جمع می شدند. زیردستان زیادی به همکاری جذب شدند. آن ها مجریان نظم نام گرفتند.این زیردستان در خانه هایی که برای آن ها ساخته شده بود زندگی و کار کردند، خانه هایی که بزرگ تر از قصرهای مقامات بود. در هر محل ساختمان هایی ساخته شد. محل هایی برای زندانی کردن مجرمان، محل هایی برای تربیت و پرورش نیروهای تازه نفس. هرازگاهی سخنرانانی پا به صحنه گذاشته، انسان ها را به حفظ روح جمعی سوگند داده و از بازگشت به هرج و مرج برحذر داشتند. و انسان ها برای این که هیچ کس از قدرت سواستفاده نکند هرازگاهی نمایندگان جدید را جانشین نمایندگان کهنه کار ساختند.
برای دفاع از اجتماع درمقابل خطرات خارجی، ماموران مرزی سرحدات را با تیرها، دیوارها و سیم خاردار که شبانه روز توسط نگهبانان مراقبت می شد، محصور کردند. بعضی مواقع لشگرهایی از جنگجویان تا دندان مسلح به اطراف گسیل شدند، که در مبارزه علیه بیگانگان و دشمنان در هر کاری مجاز بودند. آن ها کالاها و چیزهای قیمتی را به غنیمت گرفتند، و گاهی موفق شدند تیرهای مرزی را در سرحدات قبلی شان بگذارند. دراین میان، کار نظم با سرعت پیش رفت. قانون ازپی قانون و مصوبه از پی مصوبه تصویب شدند. کار قواعدسازی بی پایان بود. زیرا هر فرمانی مواد نقض تازه، هر قاعده ای استثناهای جدید به بار آورد، که این هم قواعد جدید و دستورات تازه به دنبال داشت. نظم مانند پنجه های یک هیولا زندگی را محاصره کرد.
ناتوانی و خشم فروخورده بر روزمرگی سایه افکندند. برون رفتی از یکنواختی تنظیم شده وجود نداشت. این جا بود که برخی انسان ها دوران گذشته آزادی را به یاد آورند. اعلامیه ها سر درآوردند و مخفیانه دست به دست گشتند، شایعات دهان به دهان گشتند، ناآرامی ها زبانه کشیدند. با فرارسیدن زمان مناسب، انسان ها در برابر خانه قانون جمع شدند و به آن هجوم بردند و اسلحه و مهمات را دوباره تصاحب کردند. سندِ پیمان را که مدت ها تحت محافظت بود آتش زدند. همه انسان ها در این کار حضور داشتند. انسان ها پیروزی خود را بر قدرت، قانون جشن گرفتند. این جشن آزادی بود، و آتش فینال آن بود. وقتی در اواخر شب شعله ها خاموش شد، انسان ها دسته دسته در خیابان ها رژه رفتند. برخی دست به دست هم داده، به زور وارد خانه ها شدند و هر چیزی را که سر راه شان قرار گرفت تکه تکه کردند. آن ها کتاب ها را از قفسه پائین کشیدند، تصاویر را پاره پاره کردند، تندیس هایی را که از قدیم الایام در معابد نگاهداری می شد شکستند. صبح همه جا را مرده گرفته بود، در آستان در خانه ها، در حیاط ها، در حاشیه شهر. گله های انسانی هلهله کنان بیرون ریختند و مزارع را ویران کردند. در مزارع کوهی از جنازه بوجود آمد، رودها رنگ خون گرفت. یکدفعه انسان ها مجاز بودند هر آن چه را که قبلا ممنوع بود انجام دهند. بدین سان آن ها به اصل شان بازگشتند. آن ها به چیزی بدل شدند که بودند.
هیچ اسطوره ای نمی گوید واقعا چه روی داده است. اسطوره فقط یک داستان را روایت می کند. نه شرح می دهد و نه خبر می دهد، اسطوره فقط توضیح می دهد چرا جهان یک باره کاملا دگرگون گشت و چرا آن گونه گشته است که هست. همان گونه که می دانیم، اسطوره خویشاوندی غریبی با ایدئولوژی های سیاسی دارد. اسطوره با توضیح دادن پیمان، قانون، سلطه، آن ها را هم توجیح می کند.
بااین حال، آیا قوه تخیل از این حق ویژه برخوردار نیست به اصل جلوه هایی بیفزاید و تاریخ را به راه دیگری رهنمون کند؟ ازهمین روی این افسانه بشارتگر پیام دیگری است تا نسخه آشنای کهن. اسطوره فقط و صرفا از سرمنشا و سردلیل دولت روایت نمی کند، بلکه از چرخه تمدن، از بازگشت به آغاز. پایانِ خشونت را شرح نمی دهد، بلکه تغییر اشکال اش را وصف می کند. آن چه پس از وضع طبیعی می آید، سیادت، شکنجه و تعقیب است. نظم به قیام ختم می شود، به جشن و پایکوبی قتلِ عام. خشونت در زمان می ماند. و بر تاریخ بشر، از اغاز تا انجام، فرمان روایی می کند. خشونت هرج و مرج می آفریند، و نظم خشونت می آفریند. این تناقض غیرقابل حل است. نظم که برپایه ترس از خشونت بناگشته است، خود موجی تازه از ترس و خشونت بوجود می آورد. به همین جهت است که اسطوره پایان تاریخ را نمی داند.
آن چه انسان ها را گرد هم می آورد چیست؟ پاسخ این پرسش عیان است. جامعه نه بر بنیاد تمایل مهارناپذیر به جمعی بودن استوار است نه بر ضرورت های کار. این تجربه خشونت است که انسان ها را متحد می کند. جامعه یک تدبیر برای امنیت متقابل است. جامعه به حالت آزادی مطلق پایان می دهد. ازاین به بعد، دیگر هر چیزی مجاز نیست. اسطوره با الگوی کم خرجی کار می کند. نه اقتصاد را وجه همت خود قرار می دهد نه روان شناسی. از مال پرستی، مالکیت و رقابت همان قدر اندک سخن است که از جاه پرستی، پلیدی یا میل به حمله. اسطوره فقط و صرفا به واقعیات فیزیکی و اجتماعی فکر می کند، به قواعد و قدرت، به بدن و خشونت. وقتی عرف و عادات حیطه عمل را محدود نکند دست اندازی ها و دخالت ها هر زمان ممکن است و مبارزه برای بقا اجتناب ناپذیر است. این که هرکس همیشه خشونت اعمال کند صفت ممیزه وضعی بی قانونی نیست، بلکه، او هر زمان ممکن است به عمد یا غیرعمد حمله کند. جنگ همه علیه هم خونریزی بی وقفه نیست، بلکه در ترس مستمر از این خون ریختن است. انگیزه و دلیل جامعه پذیری ترس انسان از انسان است. به همین جهت است که اسطوره نه از قتل ها حکایت می کند نه از گرگ صفتی ظلمانی انسان، بلکه از قربانیان، و نیاز قربانی به حمایت و خدشه ناپذیری. همه انسان ها با یک دیگر برابر هستند چون همه بدن هستند. چون انسان ها آسیب پذیر هستند، چون آن ها از هیچ چیز بیشتر از درد در تن خود نمی هراسند، آن ها به قرارداد نیاز دارند. انسان ها یک دیگر را می جویند تا از گزند هم دیگر در امان بمانند. آن ها با توافق درباره این که چگونه با یک دیگر برخورد کنند زندگی خود را حفظ می کنند. درآخر بنای جامعه در قاموس جسمی موجود انسانی مبرهن است.
منشا جامعه در کنش نیست، در دردکشیدن است. اسطوره تصویر نامفهوم فعالیتگرایی مدرن را اصلاح می کند. و بر آن روی سکه زندگی چون فعالیت پای می فشارد. البته کنش یک اقدام آزادی است. انسان در کنش شرط های جدیدی برای خود و برای دیگران می نهد، اما آزادی یک انسان آزادی انسان دیگر را به خطر می اندازد. اگر همه انسان ها آزاد بودند هرآن چه را که می خواهند انجام دهند زندگی شان کوتاه بود. و هیچ چیز آن ها را از خودکامگی و خشونت بازنمی داشت. بیش از هر تاملی، ترس از دست اندازی، ترس از حمله حکمفرمااست. کنش اجتماعی همواره یک وجهه جسمانی دارد. آزادی حرکت دیگری را مختل می کند. هرکس کاری کند به دیگری لطمه می زند. او به بدن دیگری آسیب می رساند، با او در تماس قرار می گیرد، به او آسیب می رساند. هر عملی- خشونت، ضرب و جرح است (۱). به رغم آن اشکال اجتماعی متنوعی که انسان ها ابداع کرده اند تا از هراسِ تماس فروکاهند و از تن خود در برابر آن دفاع کنند، هر لحظه ممکن است اقدام پیشگیرانه به دست اندازی و حمله بدل شود. قراراست قرارداداجتماعی از این کار پیشگیری کند. قرارداداجتماعی انواع معاشرت اجتماعی را سروسامان می دهد و با تعیین چارچوبی که همه موظف اند آن را رعایت کنند از ترس پیش گیری می کند. حال هر کس می تواند توقع داشته باشد که لازم نیست حساب همه چیز را کرد. این اعتماد به خدشه ناپذیری خویشتن از زمره مبانی غیرقابل امر اجتماعی شمرده می شود، و از توانایی تحول در چشم اندازها، ایمان به تداوم جهان، تبادل کلام و ایماء و اشارات حمایت می کند. نخست چشم پوشی از خشونت، فقط قرارداد در باره تعرض ناپذیری متقابل است که شرط امکان اجتماعیت را فراهم می کند.
ترس از درد انسان ها را به امضای قرارداد وامی دارد. اما مانند هر معاهده ای این قرارداد هم قابل فسخ است. در یک چشم به هم زدن می توان آن را فسخ کرد، خوار داشت، از اعتبار ساقط کرد. برطبق افسانه، قطعا برخی فقط علی رغم میل باطنی خود زیر این قرارداد را امضا کردند، شاید از روی هواوهوس یا به خاطر مزایای کوتاه مدت. اما حتا وقتی همه به معنامندبودن معاهده ایقان داشتند درنهایت چه چیزی اعتبار و الزامی بودن آن را تضمین می کرد؟ بدون حمایت شمشیر قراردادی در کار نیست. قاعده نیاز به نظارت دارد، هنجار به مجازات. به ارزش ها اطمینانی نیست. آن ها کمتر از هنجارهایی که قراراست آن ها را مبرهن کنند، محل جدل نیستند. انسان های ماقبل تاریخ آن قدر عاقل بودند که [قراردادی] را بر پایه اصول بنا نسازند. سختی شامه آن ها را برای تکالیف اخلاقی قوی کرده بود، اما آن ها به امنیت های غایی باور نداشتند. چه کاری از دست آن ها برمی آمد؟ گزارش اسطوره بر همگان آشکار است: از پی قرارداداجتماعی، قراردادسلطه می آید. بنااست انحصار قوه قهریه دمدمی مزاجی را برطرف کرده و از نقضِ پیمان جلوگیری کند. اسطوره درباره شکل حکومت سکوت می کند. او فقط از نمایندگان برگزیده، از تفویض قدرت حرف می زند، نه از غصب حرف می زند و نه از حاکمیت مطلق. انسان ها اسلحه های شان را بر زمین می نهند و به رهبران خود وظیفه ایجاد نظم را محول می کنند. آن ها برای مستحکم کردن همبستگی خود و برای مهارکردن خطرات از وسایل دفاع از خود چشم پوشیده، و اسلحه و رای خود را به نمایندگان اراده جمعی وامی گذارند. آن ها بر وضع درد با معرفی کردن برخی به عنوان نگهبانان امنیت، به اربابان قهر چیره می شوند.
ما نمی دانیم آیا کسی پیامدهای این امر را پیش بینی کرده بود یا نه. اسطوره در این باره هم مهر سکوت بر لب دارد. بااین همه، اسطوره بهای نظم را بی رحمانه پیشاپیش حساب می کند. دوباره ترس باز می گردد، اوج می گیرد، دلیل و شکل اش عوض می شود. خشونت هیچ وقت از بین نمی رود، تنها چهره اش عوض می شود. در آغاز زمان انسان ها آن قدر با هم جنگ و پیکار کردند تا یکی برنده شده یا هر دو طرف خسته و بی رمق از جنگ و پیکار دست کشیدند. آن جهان ترس متقابل و بی واسطه بود. دفاع از خود ناامیدکننده نبود. آن چه را مایه برتری نیروی بدنی یکی بر دیگری بود، آن دیگری توسط مکر و فریب، بیباکی یا تردستی خنثا کرد. قوی ترین انسان هم از ضعیف ترین انسان ترس داشت، مهاجم هم آسیب پذیر بود. همین که خشونت فقط در دستان قدرتِ نظم قرار می گیرد، مناسبات نیروها با یک دیگر سراپا دگرگون می شود. مقاومت پذیری اصلا دیگر چشم اندازی به سوی موفقیت ندارد. مبارزه علیه مرجعیت پیش از آن که شروع شود از دست رفته است، مگر آن که همه به هم بپیوندند و باهم به اسلحه خانه ها و قصرها حمله کنند. سلطه تهدیدات ناسنجیدنی و همه گیر را ازطریق خطر مشخص و دفاع ناپذیر جانشین می کند. سلطه دشمنان همتراز ماقبل زمان را در قربانیان بی دفاع پیگرد و مجازات، شکنجه و اعدام بدل می کند. علی رغم این که سلطه موظف شده است ترس را در هراس دگرگون کند انسان ها را هم چنان در ترسِ از مرگ نگاه می دارد. رژیمِ نظم بنده، هم رنگ گرا، حاشیه نشین به وجود می آورد- و قربانی انسانی، که در پای خدای دولت ذبح می شود.
اسطوره از تفاوت های اشکالِ سلطه کم می گوید. بر تفاوت های میان ترور و حق، میان خودکامگی و قانون، میان نظام های تامگرا و دمکراتیک چشم می بندد. سرکوب در ذاتِ آن نظمِ سلطه واقع است. برای شخص فرق چندانی نمی کند توسط چه خشونتی مورد تهدید و ارعاب قرار بگیرد. از زمان انعقاد پیمان با حکومت، تاریخ سرراست، بدون هیچ زیگزاگ و راه میانبری، به گونه بی بازگشتی به استبداد قانون رهنمون می سازد. اسطوره تنوع تحولات و اشکال، سکون ها و عقب گردها را انکار می کند.
این سرپوش نهادن بر تفاوت ها به چه معنا است؟ قطعا سخن از بنیادساختاری هر سلطه ای است! هر سلطه ای درآخر مبتنی است بر خودکامگی و ترسِ از مرگ. رژیم های مطلقه و تامگرا اشکالِ انحطاط نیستند. آن ها درواقع در آن چه در اصل سلطه به خودی خود وجود دارد افراط می کنند. حتا قانونی را که نمایندگان به خاطر رفاه همگانی تصویب می کنند درآخر بر یک اقدام خودکامانه، یک اقدام وضع کردن استوار است. و قانون فقط زمانی به اعتبار دایمی دست می یابد، که درواقعیت جامه عمل بپوشد. همیشه، درصورت لزوم با خشونت. هیچ سلطه ای وجود ندارد که تحت پوشش سلاح نباشد. سرنیزه از زمره تجهیزات اولیه اش شمرده می شود. سلطه اگر نخواهد از خود چشم بپوشد هم در درون و هم در بیرون به خشونت نیاز دارد. سلطه باید قادر باشد خشونت کند تا حفظ شود. درواقع، سلطه در اصل فقط تاجایی سلطه است که از این وسیله برخوردار است. ارج شناسی و مشروعیت را تاآن جا به دست می آورد که چگونه واقعا نظم را تضمین کند. آخرین دلیل سلطه اعتقاد به برحق بودن آن نیست. آن را می توان بلافاصله تکذیب کرد. آخرین دلیل درواقع ترس از خشونت، ترس از مرگ است. ارج شناسی دست آخر مبتنی بر ترساندن است. چون بنده را می توان کشت، او ارباب را محترم دانسته و از او فرمانبری می کند. چون انسان ها از نیروی نابودگر طبقه حاکم هراس دارند در میان خود از خشونت صرف نظر می کنند. آن ها برای زنده ماندن از فرمان پیروی کرده و قدرت را در اقتدار استحاله می کنند. بدین سان سلطه با زهرچشم گرفتن از همه توسط خشونتِ سلطه، خشونت اجتماعی را مهار می کند.
هزینه های این زهرچشم گرفتن سنگین است. در محرابِ نظم آزادی ها و جان انسان های بی شمار قربانی می شوند. خون بهای دولت ها بی حد و نصاب است و روزشمار تاریخی اش روزشمار صلح و تمدن نیست، تاریخ ممتد قدرتِ ویرانگری، غارتگری ها، جنگ ها، پیگردها در لوای وحدت و عدالت اجتماعی است. این است بهای آتش بس درونی. ایدئولوژی انحصار قهر که توسط قدیسانِ نوکرصفتِ قدرت بی پروا اعلام می گردد، این ترازنامه منفی تاریخِ حکمروایی را رنگ و لعاب می دهند. انسان ها درامان بودن از تعرض همسایه را از گذر بندگی آزادانه، ازطریق ناتوانی و انقیاد خریدند. بااین حال، همان قدر که قرارداداجتماعی آن ها را از دست اندازی های دیگران حفظ کرد، همان قدر هم پیمان با حکومت خشونت را مهار کرد! برخلاف: خشونت در مجرای دیگری هدایت می شود، متمرکز می شود، رشد داده می شود، با نیروی ضربتی تصورناپذیری مجهز می شود. حالا فقط اربابان امنیت اسلحه در اختیار دارند. تنها آن ها از نیروهای کمکی آماده به خدمت و نهادهایی برخوردارند که نظم را برقرار کرده و زندگی انسان ها را اداره می کنند. مخمصه قرارداد در فراز بالاتر پیمان با حکومت باز می گردد. گویی زمانِ تاریخی از همان معبر گذر کرده. زیرا چه کسی تضمین می کند که از قدرت سواستفاده نشود؟ چه کسی از بندگان در مقابل نمایندگانی که به سبعیت، جنون و هوسِ کشتار مبتلا می شوند، حمایت و دفاع می کند؟ کی جنگجویان را رام نگاه می دارد، کی بر نگهبانان نظارت می کند، کی از نصِ قانون دفاع می کند، وقتی این اربابان سلاح هستند که مبانی قانون اساسی را تعیین می کنند؟ یک حرکت قلم کافی است تا قانون اساسی را ساقط کرد. سلطه برآن است خشونت را محدود و مقید کند، اما خشونت را تا نهایت آن افزایش می دهد. هیچ مفری از این بن بست تاریخی وجود ندارد. پروژه نظم انسان ها را به قلبِ پیشرفت بیکران خشونت راهبری کرد.
نه اقدام غصب و نه گناهان و فساد نمایندگان [قدرت] و زیردستان شان دلیل وارونه گشتن معنای نظم در ضد خود نبود. هر کس کار خود را همان طور که به او محول شده بود با وظیفه شناسی، بصیرت و منطبق با روح نظم انجام داد. همه ی آن ها، از سفیر و سرباز ساده گرفته تا ژنرال و وزیر، خدمتگزاران وفادار اجتماع بودند. هر کس بر این باور بود که آن چه انجام داده، درعمل در خدمت رفاه همگان بود. حتا شاهان و رئیس جمهورها که جای خود را با یک دیگر در ریاست امورات دولتی عوض کردند خود را فقط عالی ترین خدمتگزاران خلق دانستند. درواقع بالارفتن مستمر خشونت در خود پروژه نظم واقع بود. پیکار علیه انحراف ها، تبعید حاشیه نشینان، پیگرد بیگانگان از قبل در سندبنیانگزاری سلطه درج شده بود. نظم فقط به معنای صرف نظرکردن از خشونت، داوری کردن هنگام منازعات، تصمیم در مواردمشکوک نیست. نظم فقط به معنای ایجاد هماهنگی میان کار، برنامه ریزی مراودات اجتماعی، مدیریت روزمرگی نیست. آماج نظم قبل ازهرچیز همگرایی و همگونی است. حفظ قواعد لازم است، و باید بر رعایت قواعد نظارت کرد و درصورت لزوم اجبار کرد تا قواعد رعایت شود. قواعد برای همه، صرف نظر از شهرت و منزلت شخص، صادق است. آن ها همه را برابر و مساوی در آستان قانون و برابر برطبق قانون می سازند. نظم: یعنی تعریف هنجارها و بهنجارسازی ها، تولید همگونی، حذف و سرکوب هرگونه دیگرگونگی.
راه کارهای نظم چیست؟ افسانه فقط از چند راه کار نام می برد و به همین جهت نیاز به تکمیل دارد. نخست روش های مسالمت آمیز و نامرئی. برای هر کس جایی در نظر گرفته می شود، محل کار و زندگی. هرازگاهی انسان ها اجازه دارند جای شان را عوض کنند، برخی صعود می کنند، دیگران باید سقوط کنند. هرکس به وضع عادی خللی وارد کند، به جاهای دربسته و تحت نظر فرستاده می شود. هرکس از فرمان ها اطاعت کند، اجازه دارد در فضای عمومی آزادانه رفت و آمد کند. و هرکس بیشتر خود را نشان دهد در جشن سالانه سلطه در ردیف اول می نشیند. فراترازاین، برای هر کس زمانی قائل می شود، زمان تولد، تربیت و تحصیل، کار و لذت، زمان گذارها، تغییر در جایگاه و گروه ها، زمان نهایی مرگ. در تمام طول زندگی پیشرفت انسان ها را محک می زند. نظم انسان ها را شکل می دهد و توانایی های شان را شکوفان می سازد، به آن ها درس می دهد، آن ها را به سکوت وا می دارد و ذهن آن ها را شست و شو می دهد. این اجبار به تربیت توسط این فرض موجه جلوه داده می شود که درس دادن سرانجام روزی به بصیرت آتی راه می برد. هرکس لازم است از خرد بهره مند شود، معیارها را در ذهن خود نقش زند، وظایف اش را چونان همسایه و بنده یادبگیرد. هر کس بجااست یک عضو کامل اجتماع انسانی، یکی مانند دیگران شود. قدرتِ انضباط در درون حرکات روح، روان و جسم می رسد. انسان ها فرا می گیرند چگونه راه بروند، بایستند و بنشینند، آن ها ژست های نمایش و علائم بیان را یاد می گیرند، آن ها یاد می گیرند چه احساساتی بجا هستند و کدام نیستند. درآخر همه مانند یک دیگر اعتقاد دارند، فکر می کنند و می گویند. هیچ کس اعتراضی نمی کند، هیچ کس راه دیگری نمی رود، هیچ کس پیوستگی درونی را مختل نمی کند، هیچ جا ناباوری و خودسری در کار نیست. نظم انسان ها را به شکل مناسب در می آورد، تاآن جا که آن ها بدون هیچ اعتراضی از فرمان ها و آداب فرمانبری می کنند. سلطه فرهنگ هم را پرورش می دهد. سلطه یک تصور همگون از جهان ایجاد می کند که در آن، افکار مسلط افکار سلطه هستند. نه فقط شمشیر، بلکه کتاب، کتاب الفبا (۲) و صنف کشیشان هم از زمره ابزار قدرتِ نظم به شمار می آیند.
راهکارهای دیگر سلطه شامل تجهیزات زندگی، تولید کالاها، حاصلخیزکردن زمین هستند. پیمان با حکومت حاوی یک تبصره درباره بی عدالتی توازنی است. بندگان هم که برای اربابان کار می کنند، از حمایت آن ها برخوردار هستند. آن ها حکومتی را سرپا نگاه می دارند و تامین می کنند که آزادی را از آن ها سلب می کند. آن ها مالیات می پردازند تا حکومت بتواند به فعالیت خود ادامه دهد. درمقابل اربابان امنیت برای بقای زندگی و افزایش رفاه کار می کنند. آن ها از کار و تجارت حمایت می کنند، پول و کالا را تقسیم می کنند، و وقتی این خطر وجود دارد که منابع مالی [اربابان امنیت] ته بکشد و خشک شود، آن ها جنگجویانی را گسیل می کنند تا در جاهای دیگر طعمه صید کنند یا زمین بیگانه را تسخیر کنند. کارِ نظم هیچ وقت بدون اجبار میسر نیست زیرا کار زحمت و باری است که انسان ها تنها با اکراه به دوش می گیرند تا هستی خود را تحمل کرده، و بقای خود را تامین کنند. با سرکشی و عدم اعتماد رژیم جامعه کار مقابله می کند. این رژیم اهداف زندگی را با تولید تطبیق می دهد. کار تنها یک وسیله حفظ بقای خویشتن است، اما به والاترین کالا ارتقا داده می شود. کار دیگر در خدمت زندگی نیست، برعکس، زندگی خدمتکار زندگی است. زندگی چنان تدارک دیده می شود که به درد کار بخورد. قراراست انسان ها در کار خوشبختی و رستگاری مقدر خود را بجویند. آن کس که از این فرمان سرباز زند یا با آن به ستیز برخیزد به طبقه انگل ها و بی چیزان سقوط می کند، که در حاشیه جامعه نان شب شان را هم ندارند. هرکس کار نکند نباید غذا بخورد، این هم از زمره اصول هادی قدرتِ نظم به شمار می آید.
برای تامین و تضمین همسانی اغلب کار توجیهی و نظارت کفایت نمی کند. برای بیدارنگاه داشتن ترس، قدرتِ نظم، گاه طبق قانون و گاه با خودکامی تمام، به تدابیر مستقیمی دست می زند. جرایمی را وضع می کند: خودکامگی اجتماعی، جسمی و روانی. حاشیه نشینان تحقیر می شوند، به سلول انداخته می شوند یا شکار می شوند. از دیرباز دربرگیری و حذف و طرد زنجیرهای امر اجتماعی هستند. آن ها مرگ اجتماعی را به دنبال دارند. خسارت مادی، مصادره یا تخریب اموال تاثیرش کمتر نیست. قدرتِ نظم انسان ها را از وسایل حیات، زنده ماندن ساقط می کند. بااین حال، کارآترین تدبیر آسیبِ بدنی است. از سر ناچاری می توان از تعلقات اجتماعی و کالاهای مادی دل کند، اما از بدن خود نه. خشونت بدنی قوی ترین مدرکِ قدرت است. درست به قلب وجود قربانی، به بدن اش می زند. هیچ زبانی دارای نیروی ایقان بیشتری از زبان خشونت نیست. نه به ترجمه احتیاج دارد و نه پرسشی را بدون پاسخ می گذارد. هیچ جا قدرت از نیروی تاثیرگذار بیشتری برخوردار نیست، هیچ جا آن این همه واقعیت نیست. هیچ اقدام دیگری برتری ارباب بر بنده را به این صراحت نشان نمی دهد. بنده با آسیب جسمی قدرت را در تن خویش حس می کند. این یکی از دلایلی است چرا سلطه به رغم نوید رایج از خشونت چشم پوشی نمی کند. خشونت در کوتاه مدت بی نظمی به وجود می آورد، اما درهمان حال قدرت را از طریق واقعیت خود مشروعیت می بخشد. و خشونت نیاز به تکیه و حمایت را تقویت می کند. خیلی از انسان ها می خواهند آن چه را که ناگزیراند تحمل کنند بتوانند هم تاکید کنند. آن ها می خواهند وفاداری را حس کنند و به اقتدار که در انقیاد آن هستند باور کنند. برای این کار اما هدفمند است آن ها را گاه و بی گاه، وقتی خطرش کم است، به یاد آورد چه چیزی را باید تحمل کنند و از چه چیزی باید در هراس باشند. خشونت سلطه دارای نیروی الزامی بسیار بیشتر از یک جریمه برای ارتکاب یک جرم است. خشونتِ سلطه امضای بی مانند قدرت شکست ناپذیر و تقدس آمیز است. خشونت مرگ، ترس از مرگ را که بنیاد اقتدارِ قدرت است زنده نگاه می دارد.
کار نظم هیچ وقت پایان ندارد. همه چیزها، اشخاص و رویدادها را باید ثبت و سوا کند، طبقه بندی و طوری به هم وصل کند، که آن ها به عنوان عوامل برنامه ریزی فراگیر به درد بخورند. آن چه نامعین، ناآشنا، چندمعنایی است باید چنان مهیا شوند که خود را وفق بدهند. رویای نظم، رویای چیرگی کامل بر چندمعنایی است، رویای شفافیت کامل، رویای یک جامعه شیشه ای است. هیچ چیز جایز نیست از چشم پاسداران[نظم] دور بماند، زیرا کوچک ترین رخداد هم ممکن است نطفه تحول طلبی باشد. می تواند شروع به ریشه دوانیدن کند، خود را تکثیر کند و پیکره درونی جامعه را که با زحمت ساخته شده، از بین ببرد. ازهمین روی همه جا ارگان هایی مستقر می شوند که خستگی ناپذیر اطلاعات را ثبت و یادداشت کرده و به مراکز بالا منتقل می کنند. آماج نظم دست یافتن به دانش مطلق است، زیرا تنها دانش مطلق ضامن تامین تام است. با هر اتفاقی که در آن هرج و مرج بتواند عرض اندام کند مقابله می شود. اما آیا این خود نظم نیست که دائم ترس از هرج و مرج را می آفریند، که تصویر دشمن اش را از درون خود برمی کشد؟ هر قاعده ای را که خشونت وضع کند نه تنها تجربه و رفتار [بندگان] را تنظیم می کند، بلکه مقدم برهمه نقض قاعده ای را فراافکنی می کند که بجااست شناخته و با آن برخورد شود. آن چه در قیمومیت هیچ مقوله و قاعده ای نیست نمی تواند هم به منزله انحراف قلمداد شود. فقط هنجار است که عادی و غیرعادی را معین می کند. تدبیر خود عللی را که علیه آن ها نشانه رفته است تولید می کند. و مدام وقایع تازه ای را به وجود می آورد، که علیه آن ها تدابیر بعدی لازم هستند. پروژه نظم فقط به پروگرس قطعی نظم راه نمی برد بلکه مستقیم به رشد بی پایان تنظیم سازی، به یک خانه قانون، به آن جایی راه می برد که هر واقعه ای، هر انسانی جای خود را دارد، برای هر طبقه یک بخش، برای هر شخص یک سلول وجود دارد. یوتوپیای نظم ریشه کن سازی کامل آزادی را نشانه گرفته است. آرمانش جامعه ماشینی است که فقط باید گاه به گاه آن را تعمیر و ترمیم کرد. اما این، چنان چه به پایان اندیشید، نه تنها به معنای مرگ انسان چونان موجود کنشگر و حسگر می بود، بلکه مرگ هر امر اجتماعی و هم مرگ سلطه اجتماعی بود.
نظم هم در درون هم رو به بیرون رشد می کند. نظم هیچ چیز را جز خود تحمل نمی کند. خدای فانی هم خدایان دیگر را در کنار خود مدارا نمی کند. نظم معتبر است، و به همین جهت بایستی برای همه، دوست و دشمن، برای کل جهان معتبر باشد. اندیشه نظم در بطن خود حاوی یک رسالت است که در تلاش است هر «دیگری» را بیرون بریزد. امپریالیسم در جهانروایی اصلِ وحدت نقش بسته است. «دیگری» همانا [قدرتِ نظم] را به حمله می طلبد. یک منبع لایزال تجدیدنظر، عدم یقین و خطر است که باید سریع خشکانده شود. هر قدرتی شالوده دعوی نظم فراگیر را زیروزبر می کند. یک حمله ناگهانی کافی است تا داربست درونی نظم با خطر فروریختن روبرو شود. جنگ های دولت ها تنها با حرص طعمه همراه نیست، بلکه با محاسبه اقدامات پیشگیرانه و رسالت فرمانروایی هم هست. درباره توسعه چشم پوشی درونی خشونت صادق نیست. آن کس که در ورای مرزها زندگی کند بیرون از نظام اجتماعی وجود دارد. [نظام اجتماعی] یا باید بر او غلبه کند، یا از او مومن بسازد یا نابودش کند. ازهمین روی در جنگ با بیگانه همه چیز مجاز است.
سرکوب و انبساط اشکالِ خشونت نظم سلطه را تعیین می کنند. آن ها درخواست کاربست ضربتی وسایل در دسترس را دارند. دولت به ددمنشی وحشیانه و خشونت آئینی، آن طور که در تحت مناسبات آرخائیک متداول است، بسنده نمی کند. فرمانِ نظم در مورد خشونت هم صادق است. نمایش علنی اجرای حکم اعدام نتیجه قاعده کار صحنه سازی است. شکنجه برطبق نظم با حد معینی از ضربات کار می کند و از دانش درباره بدن انسانی خدمت می گیرد. وحشت مبارزه در ذیل محاسبه راهکاری هنر جنگ قرار می گیرد. نه خشم، نه انتقام، نه پیروزی بنانیست خشونت را رهبری کنند، بلکه روح غایتمندی. نه خودبخودی لحظه، بلکه حسابگری و درایت درباره انتخاب لوازم تصمیم می گیرند. خشونت طراحی، سازماندهی و خودکار می شود، نیروی تاثیرش شدیدتر می شود و پراکنده می گردد. قاتلان و جانیان به پیشه ورانِ هنرهای رزمی آموزش داده می شوند، به کارگران خشونت، که دستگاه ها را به کار انداخته، و در هیرمندی دستورات جای می گیرند. سرباز جانشین جنگجو می شود، ژنرال جانشین سردارجنگ. دولتی شدن خشونت به معنای عقلانی سازی، رشد هدفمند نیروهای ویرانگر هم هست.
بااین وجود امیالٍ خشونت کامل از میان نمی رود. دولت هم قادر نیست از نیروهای محرکه کهن چشم پوشی کند. دولت عواطف را به خدمت خود می گیرد و در صورت مغتنم آن ها را آزاد می گذارد. شانه به شانه سرباز مطمئن جنگجو وحشی ایستاده است، راسیای سازمان یافته ای توسط قیام خیابانی لینچ کننده تحریک می شود، ددمنشی سرد مامور اجرا از طریق گرمای خونریزی عمل شور وحال می گیرد. معمولا خشونتِ احساسی فراز و نشیب دارد، اغلب بی رویه است، ابزارش خشن است و حیطه عمل اش محدود است؛ درمقابل خشونتِ عقلانی یکنواخت، فشرده و حد و حدودش مشخص است. اما فاهمه فقدان انرژی را از طریق عواطف و هیجانات جبران می کند و آن دقتی را که هیجانات فاقد آن است فاهمه از طریق حسابگری به دست می آورد. هردو استطاعت مشترکا نیروهای ویرانگری را بی نهایت به اوج می رسانند.
با گذشت زمان نظم به یک منظومه قواعد فراگیر رشد کرد. انسان ها به ورطه یک چارچوب ازخودبیگانگی سیاسی فروغلتیدند. هربار نمایندگان بیشتر از انتخابگران خود و مقامات امنیتی فاصله گرفتند. برای تدوین و تبیین همه جانبه جزئیات، آن ها وظایف و دانایی را تقسیم کردند، به طوری که درآخر هیچ کس، مقامات بلندپایه هم، دیگر قادر نبود همه جزئیات را از یاد ببرند. آن چه بندگان که سابق بر این قدرت را به آن ها تفویض کرده بودند واقعا می خواستند، قطع نظر از این که آیا آن ها پس از آن همه سال های فرمانبرداری چیزی هم می خواستند یا نه، از دید اربابات امنیت پوشیده ماند. دستیارانِ اربابان امنیت به خودی خود از تیررس هشیاری عمومی دور بودند. و هم انسان ها به جشن های سالانه ای که در ان ها سلطه با آب و تاب تقدیس می شد، بدون اشتیاق می رفتند. تنها در زمان های وضعیت فوق العاده، وقتی آن ها به جنگ یا یا پیکار علیه بیگانگان فراخوانده شدند، اکثریت گرد هم می آمد و اجتماع شان را جشن می گرفتند. در بار سنگین سلطه به زیرکشیدن نمایندگان هیچ تغییری نداد. عمر ساختار نهادها طولانی تر از همه تغییر اشخاص بود. گاهی، در دوران قحطی یا پس از بازگشت سربازان شکست خورده، اپیزودهای کوتاه مدت قیام روی داد. بایگانان چنین رخدادهایی را بعد «انقلابات» نامیدند. آن ها اغلب به آن جا پایان گرفتند که برخی از نمایندگان را با نمایندگان دیگر عوض کرد و نهادهای جدیدی تاسیس کرد که همان وظایفی را به عهده گرفتند، که نظم کهن در مورد آن ها اهمال کرده بود. تداوم سلطه را چنین برخوردهایی متوقف نکردند، آن ها بیشتر آن را شتاب بخشیدند. انقلاب ها مایه هیچ تغییروتحول بنیادی نبودند. آن ها جلساتی بودند که با یادآوری پیمان کهن با حکومت، تاحدی هم ازطریق برخی پاراگراف ها تکمیل شدند. شعارهای قیام کنندگان بیانگر تمنای نان، صلح و عدالت بودند، اما نه تمنای آزادی. بدین گونه انقلاب ها درنهایت تنها تداوم نظم را تامین و تضمین کردند. همیاران اونیفورم های جدید به تن کردند، سفیران به محل های تازه اعزام شدند، صاحبان منصب و افتخار کوشک های نو ساختند. مخالفان دشمن خوانده شدند، یا از کشور تبعید شده یا در کوچه و بازار به دار آویخته شدند. سلول ها، زیرزمین ها و کلونی های تنبیهی ای در مدت زمانی کوتاه پر شدند، تا این که همه به فراست افتادند که نظم نوین تنها ادامه نظم کهن بود.
بدین گونه زمانِ سلطه مدام تا آن لحظه به پیشروی خود ادامه داد که انسان ها از آن جان شان به لب رسیده بود. داستان با قیام نهایی، با آتش زدن قرارداد، با ویرانی جهان فرهنگ پایان می گیرد. طغیان آخرین علیه رژیم کهن نشانه نگرفته است، بلکه در اساس علیه اصلِ نظم. انسان ها اسلحه و آرای خود را پس می گیرند. عربده کشان به وسط شهر و روستا می ریزند و هر آن چه را که ممکن است آن ها را به یاد رژیم سابق بیندازد نابود و ویران می کنند. یک دفعه ترس می ریزد. کشتار یک اقدام خودارضایی است. هرکس ارباب خویش است، و هرکس از آزادی تازه لذت می برد. سرانجام مجازاست هرکس همان کاری را که می خواهد انجام دهد، اجازه دارد هرآن جا که می خواهد برود، برای اولین بار اجازه دارد دوباره هر کاری که دلش می خواهد بکند. نفرتِ سرکش عنان می شکند، نفرت از سلطه، نفرت از دیگرانی که خدمتکار سلطه بودند. نیروهای محرکه فوق العاده ای را جشن و سرور قدرت آزاد می کند. پیکر فرمانبری از هم فرو می پاشد. با پاره کردن همه ی بندها، برخی در گروه های کوچک جمع شده، به شهر و خیابان ریخته شروع به ویرانگری می کنند. آن ها را نمی توان بازداشت. آن ها آتش، آتش قدرت را کشف می کنند. هیچ قدرت، هیچ اخلاق و فرهنگی دیگر انسان ها را به یک دیگر زنجیر نمی کند. آن ها یک وجهه مشترک کاملا تازه را کشف می کنند، تجربه ویرانگری مشترک، شکار و کشتار. خشونتِ نظم به خشونتِ وحشی قبیله ها تغییر می کند. همه [انسان ها] دوباره با هم برابر هستند.
هیچ دلیلی در دست نیست این آخرین اقدام در تاریخ خشونت را پیشرفت تلقی کرد و بر غریو پیروزی آنارشی صحه نهاد. پیام روایت اسطوره ای چندان جایی برای یقین نمی نهد. بر روی پایان خشونت حساب نمی کند، فقط از تحول شکل آن تا پایان زمان خبر می دهد. خشونت همیشه پیروس است. نظم چیزی نیست مگر نظام مندسازی خشونت. سلطه صلح را به ارمغان ندارد، فقط در خدمت امیالِ.....، فتح کردن، هم سطح ساختن، تسخیر و ضمیمه کردن است. سلطه فوروم اخلاقیت و تمدن نیست. تنها تسلی این است که آغاز و پایان روایت در مجاز گم می شوند. هیچ دولتی هیچ وقت توسط قواعد و قرارداد پدید نیامده است. تاسیسِ دولت اغلب همراه با اقدامات خشونت و انقیاد صبعانه بوده است. انحصار قهر از درون اشک و خون مستقر شد. هیچ وقت انسان ها در انجمنی گرد نیامدند که بتواند آن ها را از ترس و ناامیدی شان رهایی دهد. آن ها قربانی بودند، و قربانی مانده اند. زیرا دوران قبل و پس از سلطه عاری از خشونت نیست. این ها دوران جنایات شنیع افسارگسیخته هستند. این قطعا افسانه است که شکارچیان و گردآورندگان آغازتاریخ مدام با یک دیگر و علیه هم دیگر در جنگ و جدل بودند. قبایل، گله های انسانی و اراذل و اوباش جنگ آرخائیک، جنگ آئینی مانند جنگ خونین را رهبری کردند، نه افراد. بااین همه، این تصور هم که در بهشت های طبیعی هرگز صلح و آرامش همه جانبه حکمفرما نبود گمراه کننده است. شوق وصال به آغاز هیچ چیز نیست جز شوقی رمانتیک. هرگز روایت بزرگ منشاء چیز دیگری نبوده است مگر یک بازفراافکنی زمان حال در یک گذشته بی زمان.از تصاویرخیالی و کابوس های معاصران حرف می زند، و نه از گوهر طبیعت نوع بشر. و مدت ها به منزله فرضیه مفیدی کمک کرد تا خشونت نظم را توجیح کند. برای این کار هیچ دلیلی دیگر وجود ندارد. دراین میان پراتیک و پیامدهای نظم آشکار گشته اند. آن بربریتی که نظم وانمود کرد بر آن غلبه کرده است، هرگز تمام نشد
.

اميد به جهاني آرام تر در سايه آرامش خانواده

جهاني را که امروزه در آن زندگي مي کنيم، جهان ارتباطات نام داده اند. ارتباطات فضاي اجتماعي مورد نياز براي زيست انسان ها را فراهم ميآورد. اين عامل براي زيست جمعي به همان ميزان موثر و تاثيرگذار است که دريا براي ماهي. در پرداخت به مسائل ارتباطات انساني، شک نيست که فراگرد ارتباطات در محدوده روابط بستري شکل مي گيرد و اين روابط خود به ضرورت از جهات مختلف پديد ميآيند که عبارتند از: کار، تفريح، تشکيل خانواده و...
در اين گفت و گو سعي خواهيم کرد به اين روابط در زندگي زوج هاي جوان به درستي نگريسته و عوامل تسهيل کننده يا بازدارنده آنها به مخاطبين معرفي گردد تا آنان نيز در بهبود روابط خود با ديگران آنها را مورد توجه قرار داده و اين تعامل و ارتباط را بهبود بخشد.
نظر به اهميت موضوع بر آن شديم تا پاي سخنان ارزشمند يکي از کارشناسان محترم روانشناسي، سرکار خانم شکيبا بشير فرهمند نشسته و به بررسي مهمترين مشکلا ت ارتباطي زوج هاي جوان بپردازيم. اين گفت و گو بيست و هشتم ارديبهشت ماه، در دفتر کار ايشان صورت گرفت.
خانم فرهمند اگر مايل باشيد ابتدا از معيارهاي ازدواج شروع کنيم:
معيارهاي ازدواج در گذشته بسيار کلي بود، به عنوان مثال بيشتر جوانان و والدين آنها به موضوعاتي نظير نجابت، اصالت خانوادگي، ميزان درآمد مکفي و... اهميت داده و همواره آنها را به عنوان معياري براي انتخاب همسر مد نظر داشته به آن عمل مي کردند اما امروزه قشر جوان جامعه برداشت درستي از معيارها نداشته و خود نيز نمي دانند تا براي انتخاب همسر و تشکيل خانواده چه مسائلي را بايستي در نظر بگيرند که البته در چند دهه اخير دستاوردهاي روانشناسي تا حد بسيار زيادي به انتخاب بهتر منجر گرديده است.
من ازدواج را به باغ پر از گلي تشبيه مي کنم که با انتخاب صحيح و مناسب کليد اين باغ رويايي به دست فرد سپرده مي شود اما بايستي توجه داشت که اين باغ زيبا همواره نياز شديدي به توجه و مراقبت دارد تا بتواند هميشه با طراوت و شاداب باشد و در آرامش کامل، اعضاي خانواده بتوانند به سوي کمال حرکت نمايند و اين يکي از رسالت هاي بزرگ بشر است. لا زم به يادآوري است در اکثر موارد آگاهي به علم روانشناسي مي تواند زوجين و اعضاي خانواده را در راه رسيدن به اهداف بزرگ ياري دهد. يکي از اين راهکارها، مشاوره جوانان قبل از ازدواج و تشکيل زندگي مشترک است که توصيه مي گردد جوانان حداقل در سه جلسه مشاوره کارشناسي شرکت نموده و از نقطه نظرات يکديگر آشنا شوند. در اين جلسات ميزان توافق و سازگاري افراد با يکديگر سنجيده خواهد شد. تستي است معروف به تست (MMPI) که در جلسه سوم اين تست به دو جواني که قصد تشکيل خانواده را دارند داده مي شود که در آن به يازده خصوصيت اشاره شده و نتيجه آن بر روي منحني ترسيم مي گردد که البته به نتايج اين تست ها تا ميزان بسيار بالا يي (95-90 درصد) مي توان اطمينان داشت و چنان چه مشکلا ت خاصي در طول جلسات مطرح شود اين جلسات ادامه خواهد داشت.
او در ادامه اذعان داشت: يکي از مشکلا ت و مسائل مهمي که امروز در امر ازدواج به وجود آمده عدم انطباق فرهنگ جوان (پسر و دختر) با فرهنگ خانواده خويش است. در اغلب موارد خانواده داراي فرهنگي سنتي و بومي است در حالي که فرهنگ جوان منطبق بر فرهنگ جديد مدرن امروزي است و همين عدم انطباق و هماهنگي منجر به بروز مسائل و مشکلا تي در امر ازدواج و انتخاب همسر مي شود از سويي فرزند خانواده خواستار همسري منطبق بر خواسته ها و باورهاي ذهني خويش است و از سويي ديگر والدين خواستار همسري در شان و منطبق بر خواسته هاي خويش و اين نقطه آغاز و شروع اختلا فات خانوادگي است که در آينده گسترش خواهد يافت.
خانم فرهمند در پاسخ به اين پرسش که برخورد والدين چگونه بايد باشد تا از بروز بسياري مشکلا ت و تنش ها جلوگيري شود افزود: در برخي مواقع والدين به هنگام ازدواج فرزندانشان چنين احساس مي کنند که آنها را از دست خواهند داد که البته اين موضوع خود نوعي اختلا ل است و به قول شاعر بزرگ سهراب سپهري چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد.
چه بسا در بسياري موارد اختلا فات در اثر آن است که شخص چنين مي انديشد که ديگران او را نمي فهمند و درک نمي کنند که البته در چنين حالتي فرمول اصلي آن است که خود را به جاي شخص مقابل قرار داده و به او نشان دهيد که او را مي فهميد و درک مي کنيد.
در پاره اي از امور، عروس خانواده به مادر همسرش به چشم يک رقيب مي نگرد و نسبت به او داراي ذهن شرطي مي شود که البته تاکيد کليه کارشناسان روان شناسي بر آن است که تا حد امکان از اين افکار پوسيده حذر کنيد زيرا اين ذهنيات خانمان سوز خواهد بود.
وي همچنين تاکيد کرد همواره به ياد داشته باشيد که شخص تنها قادر است خود را تغيير دهد و اگر برخورد با طرف مقابل، برخوردي مثبت و منطقي باشد تنها مي توان اميدوار بود که او تحت تاثير قرار گيرد.
او در ادامه اين مطلب به جريان آب در رودخانه اشاره نمود و گفت: هنگامي که آب در رودخانه اي در حال جريان است و به مانعي برخورد مي کند سعي خواهد کرد تا ازگوشه و کنار مانع عبور کرده و هرگز در انديشه از جا کندن آن مانع نيست بنابراين اگر انسان نيز همچون آب روان و جاري باشد (با حفظ ارزش ها) و از انعطاف بيشتري برخوردار باشد قادر خواهد بود تا راه را تغيير دهد.
ايشان به نوع برخورد عروس و داماد خانواده با مادر همسرانشان اشاره نمود و گفت: اين نوع برخورد و ارتباط تا حد بسيار زيادي به ميزان هنرمندي شخص و به عبارتي هنر برقراري ارتباط وي بستگي دارد و هرچه در اين امر تبحر بيشتري داشته باشد قادر خواهد بود تا رابطه مطلوب تري را ايجاد کند.
چنانچه بخواهيم ارتباط بين زوجين را مورد بررسي قرار داده و آنها را طبقه بندي کنيم مي توان موارد زير را مطرح کرد:
1- ارتباط موثر: در اين نوع ارتباط بايستي خود را به جاي طرف مقابل قرار دهيم.
2- از توافق مي توان به توافق رسيد، نه از اختلا ف: براي برقراري ارتباط مفيد و موثر با مخاطب ابتدا بايستي سعي کنيم تا نقاط مشترک را از ميان نقطه نظرات و پيشنهادات وي استخراج کرده و به او تفهيم کنيم که در آن مورد خاص با نظرش توافق و اتفاق نظر داريم، در چنين شرايطي مي توانيم در جايي که داراي نظر مخالف هستيم، ابراز عقيده کنيم.
او همچنين به رابطه بين شادي، توقع و موفقيت اشاره کرد و افزود: بين شادي و توقع رابطه معکوس وجود دارد، به عبارتي هرچه ميزان توقع شخص بيشتر باشد از شادي او کاسته خواهد شد.


موفقيت
= شادي
توقع
با توقع نمي توان به خواسته رسيد و اين توقع بايستي کنترل شده و توان فرد نسبت به آن سنجيده شود. فرهمند همچنان ضمن تاکيد بر چند نکته در برقراري ارتباط موثر گفت: در جريان ارتباط تقريبا بيشتر افراد از لغات و عباراتي استفاده مي کنند که جايگزيني اين عبارات مي توانند به طرز چشمگيري نوع و نحوه برقراري ارتباط را تغيير دهند.
بعضي عبارات نظير (بايد، چرا) نه تنها باعث ايجاد تنش در مخاطب مي شود بلکه اکثر موارد شخص (به ويژه آقايان) در برابر اين عبارات حالت تدافعي به خود گرفته و به علا وه اين عبارات باعث ايجاد انقباض در شخص گشته و همين انقباض خود مي تواند منجر به بيماري هاي مختلف گردد. مثلا : (چرا ديرآمدي؟)، (بايد به خانه مادرم برويم) در چنين مواقعي مي توان از عباراتي نظير: (بهتر است به خانه مادرم برويم)، (چه خوب است به خانه مادرم برويم) و... استفاده کرد و خوب است بدانيم در زندگي تنها يک بايد وجود دارد و آن هم در برابر مرگ است. پس بايد از بايد اجتناب کرد.
اگر فکر و ذهن و عمل افراد هم جهت و همسو باشد مي توان به موفقيت اميدوار بود و چنانچه زوجين در ارتباط با يکديگر اين مسائل و موضوعات را در نظر گرفته و از آنها به شکلي صحيح استفاده نمايند مي توان به ايجاد يک رابطه صحيح و صميمي ميان آنها مطمئن بود! و همچنان ضمن تاکيد بر برخي از مسائل نظير تشويق، احترام، ورزش و تفريح، حسن جويي و توجه به توجه، از آنها به عنوان ويتامين هاي ارتباط ياد کرده و به نکته بسيار حساسي اشاره کرده و افزود:
هيچگاه يک انسان را تشويق نکنيد بلکه همواره عمل او را مورد تشويق قرار دهيد. گفتن اين جمله که (تو مرد خوبي هستي) مي تواند بسيار مخرب باشد اما تشويق عمل و رفتار وي بسيار مفيد و موثر است.
هيچگاه شخصيت و وجود همسر را تنبيه نکنيد زيرا اين عمل همواره باعث ايجاد ناراحتي در وي و احساس دوري و فاصله مي شود. مقايسه همسر با همسر ديگري نيز از جمله موارد بسيار مخرب در برقراري ارتباط است، زيرا اين ايجاد رقابت مي تواند سبب ايجاد تاثير منفي بر زوج يا زوجه گردد.
زيرا هنگامي که فردي را با ديگري مقايسه مي کنيم، همين عمل به ظاهر ساده، بذرهاي عناد و رقابت خصمانه نسبت به وي را در دل شخص مي کارد، پس هر فردي را تنها مي توان با خود او مقايسه کرد.
ايشان از اين موارد به عنوان ويروس هاي ارتباط نام برده و در پايان به چند کتاب مفيد و موثر در زمينه روان شناسي اشاره کرد و از کليه افراد قبل، حين و بعد از ازدواج خواست تا همواره آنها را مورد مطالعه قرار دهند
.

دیدگاه ولایت فقیه  امام خمینی

ولایت  فقیه وکرامت انسان


امام خمينی و ديدگاه ولايت فقيه و ...


کرامت انسان / عبدالله جوادی آملی

قبل از انقلاب خواستند برای مولوی صدمین سال بگیرند؛ آن طناز معروف گفته بود "تو که عقل و دین نداری چه ادای من درآری/ تو که بنده‌ی دلاری چه زنی دم از دلارا". آنکه گرفتار تکاثر است می‌تواند حرف کوثر بزند؟ این مولوی را قرآن تربیت کرده، این ایران شایسته است که شاگردانی چنین بپروراند


آنچه می خوانید گزیده ای از سخنان آیت الله جوادی آملی است، در همایش بین المللی امام خمینی (ره) و قلمرو دین:



عقل و نقل دو عنصر محوری است که باعث هماهنگی علوم با یکدیگر و از سوی دیگر "هم ترازی" عقل و نقل، جنگ را به صلح تبدیل کرد و سپس شیعه و سنی را با هم متحد کرد و سپس مسیحی و مسلمان و کلیمی را با هم متحد کرد. در قانون اساسی خود نیز ما سه وحدت داریم وحدت ملی، انسانی و الهی که هر سه از سیره امام (ره) نشات گرفته است.


در بسیاری از آیات ما را به نگهداری حرمت انسان دعوت کرده‌اند، چون انسان کریم و مکرم است. انسان کریم است، انسان خلیفه است و بقدری خلافت او ارزشمند است که خداوند با مبالغه از آن یاد کرده است. وقتی جهان مسخر انسان است که اولاً انسان کریم باشد و ثانیاً باور کند و ثالثاً اجرا کند. اگر به جای او بنشیند نان خلافت بخورد و حرف خودش را بزند می‌شود "کل انعام بل هم اضل" که شما در فلسطین اشغالی و عراق اشغالی و در افغانستان می‌بینید. اگر خلیفه است جز حرف مستخلف اهل، نباید بگوید. جز نام و یاد او نباید داشته باشد. جز پیام او را نباید بفهمد و اجرا کند.


انسان کریم است للخلافه. خلافت آن است که غاصبانه زندگی نکند. اگر کسی هوامدار بود نه خدامحور، این خلیفه الله نیست وقتی خلیفه الله نبود "کرمنا" شاملش نمی‌شود "بل هم اضل" شامل حالش می‌شود در هر جا که هم که باشد گرفتار همین است اگر آن بزرگوار گفت "ای بسا دانش که اندر سر رود تا شود سرور بدان خود سر رود". این مولوی را قرآن تربیت کرده، این ایران شایسته است که شاگردانی چنین بپروراند. گفت خیلیها عالم می‌شوند که سرور بشوند ولی سرشان را در این راه می‌دهند. "ای بسا دانش که اندر سر رود، تا شود سرور بدان خود سر رود" سر آن این است این بجای اینکه حرف مستخلف امر را بزند حرف خودش را می‌زند. از خلافت تنزل می‌کند از کرامت بدر می‌آید، احبس می‌شود "مالک ان تتکبر فیها" می‌شود جز "شیاطین الانس" خواهد شد و مانند آن.


بنابراین کرامت انسان در خلافت اوست. قسمت مهم بحث این است که چگونه انسان خلیفه می‌شود. امام راحل همانطوری که فرمودند این علوم را جمع کرد خیلیها جامع معقول، منقول بودند خیلیها جامع معقول و منقول و مشهود بودند. خیلیها عرفان و فقه خواندند و فلسفه نوشتند، اما بسیاری از اینها به تعبیر خود اهل حکمت و عرفان بین این علوم جمع کردند، اما جمع مکسر، جمع سالم کم است. آنکه عرفانش سالم، فقهش سالم، سیاستش سالم، نقلش سالم، عقلش سالم چنین انسانی را می‌گویند جامع بین معقول منقول و مشهود به جمع سالم.


امام راحل رضوان الله تعالی علیه قبل از اینکه به جامعه تحویل داده شود و حرفش را به جامعه منتقل کند در طی این 63 سال تقریباً خودش را ساخت بعد فرمود روی منبر مسجد اعظم که سنم به 63 سالگی رسید، پیامبر اعظم (علیه و علی آله آلاف التحیه والثناء) در این سن رحلت کرد، علی بین ابیطالب (ع) در این سن رحلت کرد، مرا به چی می‌ترسانید من آماده پروازم.


او اول آمد و قلمرو دین را مشخص کرد که دین را تکریم کرد و انسان را تکریم کرد نه گذاشت به دین ستم بشود نه گذاشت به انسان اهانت بشود. آنکه عقل انسان را از دین‌شناسی بیرون می‌کند این تازیانه توهین در دست اوست، انسان را اهانت می‌کند نه کرامت. می‌گوید تو حق دین‌شناسی نداری .آنکه عقل را از حریم دین جدا می‌کند دین را در مدار نقل خلاصه می‌کند، به دین ستم کرده است. زیرا دستش را جدا کرده، پایش را قطع کرده، قلبش را ازش گرفته و گفته دین همان کتاب و سنت است. اگر دین دست و پا بریده عرضه بشود میدان کارزار است و محاربه علم و دین است و محکوم شدن گالیله‌ها و کوپرنیکها و نیوتنها و امثال اینهاست.





اگر عقل حرف خدا را نهفمد که خلیفه‌ی او نیست. اگر عقل حرف اله را درک نکند که کرامت ندارد. چه خلیفه‌ای است که حرف مستخلف عنه را نمی‌فهمد، خدای سبحان انسان را آفرید، اما راهی نداد به او که بفهمد خدا چه گفت؟ راهی نداد به او که بفهمد خدا چه خواست؟ راهی نداد به او که بفهمد غضب و رضای خدا چیست؟ یا اگر عقل را به انسان داد در بخش حصول، فطرت را به انسان داد در بخش شهود و حضور، اینها دو بال دین‌شناس و دین‌باور و دین پذیرند با این فطرت و عقل انسان حرف مستخلف عنه را می‌فهمد. با همین عقل و فطرت می‌فهمد خدا یک پیکی دارد، رسولی دارد می‌فهمد که بسیاری از چیزها را نمی‌فهمد. می‌فهمد که با تمام جهان در ارتباط است ولی سرمایه او محدود است. یک رسولی می‌طلبد یک وحی می‌طلبد. همین عقل است که وحی را دعوت می‌کند همین عقل است که فتوا می‌دهد به ضرورت وحی پس عقل و فطرت در قلمرو دین همتای نقل جا دارند. سلطان علوم می‌شود وحی، سلطان مردم می‌شود امام و پیامبر و کاشف دین یا عقل است یا نقل.


عقل غیر از قیاس است، عقل غیر از تمثیل است عقل غیر از خیال، گمان و وهم است. عقل برهانی مثل نقل معتبر، دو عامل دین‌شناس قوی اند که ذات اقدس اله یکی را از درون یکی را از بیرون به انسان داد تا او حرف مستخلف عنه را بفهمد و بپذیرد و بشود خلیفه الله. بنابراین این کرامت انسان به خلافت او وابسته است و خلافت او به معرفت عقلی و فطری او وابسته است اگر فهمید و پذیرفت و عمل کرد در همین محدوده، می‌شود مظهر اسمای الهی و مورد تکریم الهی آنگاه بهشت را برای او تزیین می‌کنند فرشتگان به استقبال او می‌آیند با سلام او را وارد بهشت می‌کنند.



کرامت انسان در قلمرو دین‌شناسی و دین‌پذیری است. اگر خود را جدا کرد شما با چه دعوتنامه‌ای می‌خواهید فرمان کرامت به او بدهید؟ او را که بیرون رانده‌اید، او را که از دین که مایه کرامت است بیرون کرده‌اید. با چه وسیله‌ای می‌خواهید تکریم کنید؟ تنها چیزی که فقط مایه کرامت است دین است. شما که صاحبخانه را بیرون کرده‌اید، عقل را بیرون کرده‌اید و گفتید این فهم، فهم بشری است. پس صاحبخانه را دعوت کنید بگویید شما هم در کنار این میز بنشینید این میز، میز کرامت است.


شما می‌بینید اولین سوره قرآن کریم از کرامت خدا سخن گفته است. اگر گفتید در فلان جا همایشی یا سخنرانی یا درس است و مدرس، مهندس است یعنی در آنجا هندسه تدریس می‌کنند. اگر گفتند در فلان کلاس فقیه مدرس است، یعنی فقه تدریس می‌کنند. اگر گفتند در جایی طبیب تدریس می‌کند یعنی در آنجا درس طب می‌دهند، حالا اگر در سوره علق فرمود اقرا و ربک الاکرم الذی علم بالقلم یعنی ما داریم درس کرامت می‌دهیم. معلم اکرم دارد سخنرانی می‌کند. خوب اکرم دارد درس کرامت می‌دهد، مدرس اکرم درس کرامت می‌دهد، معلم اکرم درس کرامت می‌دهد "اقرا و ربک الاکرم الذی علم بالقلم" اگر اکرم دارد تدریس می‌کند یعنی کلاس، کلاس کرامت است.


امام راحل رضوان الله تعالی علیه اصراری داشتند که کرامت انسان را در همین فقه جامع بین فقه اکبر، اصغر و اوسط بدانند. یعنی معارف الهی، اعتقادیات، اصول دین، اخلاقیات و احکام دینی. همه اینها را جزو مطالب اصلی دین بدانند و این را در درون انسان جاسازی کنند.


ببینید ایشان گاهی دست به قلم می‌کرد، اعلامیه می‌داد، کتاب می‌نوشت. فقه و فلسفه و امثال و ذلک این ها را دست به قلم می کرد که آثار نورانی داشت. یک وقتی هم این دستها، این انگشتها را مشت کرد گفت من در دهن این دولت می‌زنم و قبل از اینکه به دهن دولت بزند، دولت دهن بسته و ساکت شد. این چه دستی هست که اگر باز باشد آن اعلامیه‌های جهان پسند. مشت شود عامل سقوط یک رژیم فاسد. بنگرید ببینید کدام دست است که اگر قهر کند طاغوتی را ساقط می‌کند، مهر کند جامعه‌ای را به دین جذب می‌کند.


قبل از انقلاب خواستند برای مولوی صدمین سال بگیرند آن طناز معروف گفته بود "تو که عقل و دین نداری چو ادای من درآری/ تو که بنده دلاری چوزنی دم از دلا را". آنکه گرفتار تکاثر است می‌تواند حرف کوثر بزند؟ او قبل از اینکه بمیرد رسوا می‌شود. مگر جهان جای بازی کردن است؟ مگر کسی می‌تواند با دین بازی کند؟ مگر می‌تواند با حکومت بازی کند؟ مگر می‌شود بازیگر را امان بدهد؟ فرمود: کمترین بازی با خون شهدا ریختن آبروست. مواظب آبروهایتان باشید ذره‌ای تجاوز از خون شهدا و پیام امام، فقه و ... با آبروریزی همراه است. مواظب آخرت، دنیا و کرامتتان باشید. ما شما را کریم خلق کردیم این را رایگان از دست ندهید به این فکر باشید در جَیبتان چیزی باشد خالی بودید خودتان را به زحمت نیاندازید. از خالی بندها کسی چیزی نمی‌خرد! اگر جناب حافظ گفته بود:

چو انگشت سلیمانی نباشد

چه خاصیت دهد نقش نگینی


این مسبوق هست به آن لطیفه مولوی. گفت اگر دست موسوی نداری به عصا دست نزن! وگرنه فرعون تو را می‌بلعد. تو با چی می‌خواهی بجنگی؟ با کی می‌خواهی بجنگی؟ اگر این ابزار است آنها بیشتر دارند. پس یک چیزی داشته باش که آنها ندارند. آن چیزی که آنها ندارند و تو داری در دلت باید باشد در جَیبت باید باشد نه در جیبت.


حضرت امیر نه تنها فصیح بود، بلیغ بود، فرمود ما فرمانده کل سخن هستیم. ما نه تنها فصیح و بلیغیم نه تنها افصح الناس و ابلغ الناس ایم، فرمانده حرف هستیم، می‌فهمیم کی حرف بزنیم، کجا حرف بزنیم، چطور حرف بزنیم، با کی حرف بزنیم. این معنای فرمانده کل قوای حرف بودن است 25 سال حرف نزد. آن کسی که چهار تا کلمه یاد گرفته فوراً یادداشت می‌کند که کجا بگوید، این اسیر الکلام است نه امیرالکلام.


حضرت امیر با اینکه فصیح است، بلیغ است، افصح الناس و ابلغ الناس است، تکرار کرده بعضی از کلمات را و آن کلمه "وبا" است این کلمه وبا مثل سل و سرطان نیست. اگر کسی سرطان گرفت یا ایست قلبی داشت یک بیماری آبروبر نیست اما اگر کسی وبا گرفت این بیماری آبروبر است. لحظه به لحظه لگن می‌خواهد، وبا یک بیماری آبروبر است. کلمه وبا در نهج‌البلاغه زیاد آمده است. فرمود: دنیا وبا خیز است. مگر کسی که شش هزار سال با نفاق عبادت کرد می‌شود از دست او به آسانی درآمد. ببینید کی در کمین ماست؟ بوش و امثال بوش که ابله تاریخ هستند اینها در کمین ما هستند یا عدو مبین به نام شیطان در کمین ماست؟ مگر او کم موجودی است حداقل شش هزار سال سابقه عبادی دارد. بیان نورانی حضرت امیر این است که معلوم نیست این شش هزار سال، شش هزار سال ما باشد که 365 روز است یا بیشتر خب کسی که شش هزار سال سابقه عبادی دارد و یکجا همه را سوزانده آن وقت این به ما رحم می‌کند؟ قسم خورده، گفته من از اینها سواری می‌گیرم.


اگر نبود نماز شب امام، نبود خلوص او، نبود صبر و توسل او، نبود اربعین گیریهای او، آنقدر محفوظ نمی‌ماند در این طوفان. هر روز در مملکت ما "سونامی" داریم مگر سونامی این است که فقط بدن را نابود کند. آنکه بتواند جان را منقلب کند آن از هر سونامی بدتر است. اگر این است باید خیلی مواظب آن باشیم. ما کریم هستیم. از آسمان، زمین، دریاها و از تمام معادن روی زمین بزرگتریم. اگر خدای ناکرده می‌بینید او هر دو طرفش در قرآن کریم است، اگر کرامتمان در سایه خلافتمان تامین شد که برابر بخش پایانی سوره احزاب با ما سخن می‌گوید: "انا عرضنا الامانه علی السموات والارض و الجبال فابین ان یحملنا و اشفقن منها و حملها الانسان" آنوقت می‌گوییم آسمان بار امانت نتوانست کشید و ما کشیدیم.


اما اگر خدای ناکرده سیاستمان بدون فقه بود، تجارتمان بدون فقه بود، معرفتمان بدون فقه بود، فلسفه و کلاممان بدون فقه بود، اینجا تک تک جزئیات را خدا می‌شمارد، از ما اقرار می‌گیرد می‌گوید تو بزرگتری یا کوه؟ تو بهتری یا زمین؟ زمین از تو بهتر است. کوه و آسمان از تو بهتر است و... هر دو را گفته. اگر آسمان بار امانت نتوانست کشید، انسان می‌کشد، اگر انسان خلیفه الله بود، کرامت دارد و باری می‌کشد که آسمانها و زمین عاجز هستند. اگر خدای نکرده خلیفه الله نبود و غاصبانه از مهر خلافت استفاده کرد از خلافت می‌افتد، از کرامت می افتد و آنگاه در این گفتگو تک تک جزئیات را خدا به رخ او می‌کشد. زمین از تو بهتر است، آسمان از تو بهتر است.


بنابراین اگر کسی بخواهد در فضای دین، باز نفس بکشد، راهش این است و امام (رض) یک الگوی خوبی بود و والاتر از اینها آن پیامبر اعظم (ص) است که این سال، سال آن ذات مقدس اعلام شده است که سعی همه ما بر این باشد که از این ذات مقدس کمک بگیرید



ابناك: از نظر اسلام چه کارهایی بايد انجام شود تا جامعه به سمت شادی ناسالم نرود ؟

علوي: اسلام کلیه تفریحات سالم را مجاز می شمارد و تفریحاتی را نمی پسندد که اثرات ویرانگر بر خود انسان و یا دیگران داشته باشد. مثلاً شوخی را تا جایی که تنها شادی را بر دلها بنشاند توصیه می کند ولی اگر تخریب شخصیت خود انسان و یا دیگران را در پی داشته باشد آن را نکوهش می کند. چنانچه رسول اکرم (ص)‌می فرمود: من شوخی می کنم ولی جز حق نمی گویم. مفاد این حدیث این است که برای شاد کردن خود و یا دیگران نباید پا را از جاده حق بیرون نهاد. ولی شوخی شادی آفرین در چهارچوب ارزش ها، سنتی از سنن ايشان به شمار می رود.
حضرت در سخنی ديگر می فرماید: مؤمن شوخ و خنده رو و منافق اخمو و عصبانی است. امام صادق(ع) نيز هیچ مؤمنی را بی بهره از شوخی نمی داند. روزی حضرت به یکی از یارانش به نام یونس شیبانی فرمود: با یکدیگر شوخی می کنید؟ گفت: کم. حضرت فرمود: این گونه نکنید، زیرا شوخی از خوشخویی است و تو به وسیله آن، برادرت را شاد می کنی.

بنابراین اسلام نه تنها با شادی مخالف نیست بلکه آن را توصیه نموده و انسان شوخ را که باعث شادی دلها شود محبوب خدا می خواند به شرط آنکه در عالم شوخی پا از نزاکت فرا نگذارد. چنانچه امام باقر(ع)‌ می فرماید: خدای عزوجل دوست دارد کسی را در میان جمعی شوخی و بزله گویی کند به شرط آنکه ناسزا گویی نباشد.

چنین شوخی های ناروا، دوستی ها را آسیب رسانده و در سخن پیشوایان ما تخم کینه و نطفه دشمنی تلقی شده است و برای صیانت روابط اجتماعی از آسیب، انسانها به پرهیز از چنین شوخیهایی توصیه شده اند. اضافه بر اینکه روایات زیادی ما را به اعتدال در شوخی و خودداری از زیاده روی در آن سفارش کرده وشوخی زیاد را باعث کوچک شدن، ریزش آبرو، کاهش هیبت، شکستن حرمت، کم شدن وقار دانسته و آن را نشأت گرفته از حماقت دانسته اند.

ملاحظه می کنیم عرصه ای که اسلام برای شادی و شادی آفرینی گشوده است عرصه ای پهناور است و پاسخگوی نیاز طبیعی انسان به شوخی و شادی، و عدم قناعت انسان به این مقدار و پا از آن فراتر نهادن به زیان خود انسان است و شادی کاذبی است که پیامدهای ناخوشایندی خواهد داشت و اسلام برای حفظ انسان از آن پیامدها، وی را از گام نهادن در این محدوده بازداشته است.

تابناك: با این تفاسير آیا شاد کردن دیگران با رعایت چارچوب ها تنها امر مباحي است که جنبه مثبت و منفی آن یکسان است؛ یا مستحبي است که کفه مثبت آن برتری دارد؟

علوي: سئوال خوبی است، شادی آفرینی با رعایت چارچوب ها نه تنها مجاز که مستحب است و روایات فراواني در این زمینه داريم. رسول گرامی اسلام(ص) می فرماید هر کس مؤمنی را شاد کند، مرا شاد کرده و هر کس مرا شاد سازد از خدا بیمه گرفته و هر که از خدا بیمه می گیرد روز قیامت در امان خواهد بود.اگر این شادی آفرینی متوجه دردمندان و خردسالان باشد از ارزش بیشتری برخوردار خواهد بود.

رسول اکرم(ص) می فرماید: در بهشت سرایی است به نام دارالفرح (شادی سرا)، تنها کسانی وارد آن می شوند که ایتام مسلمانان را شاد کرده باشند و در روایتی به همین موضوع می فرماید: کسانی وارد آن می شوند که کودکان را شاد کنند. شاد کردن چنین اقشاري در مقطعی از عمر که بسیار تأثیر پذیرند آنها را از عقده دار شدن مصون می دارد و از آنها شخصیت سالمی در آینده می سازد.

حضرت علی(ع) می فرماید: سوگند به آن که همه صداها را می شنود، هر کس دلی را شاد سازد، خدا از آن شادمانی لطفی بیافریند، و چون به مصیبتی گرفتار شود، آن لطف همچون آبی که از بلندی جریان یافته، به سوی آن مصیبت روانه شده و آن را از او دور می گرداند و امام صادق(ع) نيز می فرماید: کسی از شما فکر نکند که اگر مؤمنی را شاد کند تنها او را شاد ساخته، بلکه به خدا قسم ما را و بلکه رسول خدا را شاد کرده است.

ناگفته نماند كه روایات بسیار دیگری که ما را به تلاش در جهت ایجات فضایی شاد، سرشار از مهر و محبت و آکنده از عشق و صمیمیت و نشاط و شادابی در جامعه فرا می خواند، در منابع فقهي ما موجود است.

تابناك: در سیره پیامبر و ائمه تناسب میان نشاط و حزن چگونه بوده است؟

علوي: اجازه بدهید سئوال را اصلاح کنیم زیرا نقطه مقابل حزن، نشاط نیست بلکه شادی نقطه مقابل حزن است و نشاط معلول شادی یا حزن می باشد. نشاط تنها پدیده شادی نیست، بلکه چه بسیار که حزن و درد و اندوه نشاط آفرین باشد، و آنچه مهم است همین نشاط است که انسان و جامعه نشاط داشته باشند خواه منبعث از شادی و خواه از حزن و اندوه. کم نیستند انسان هایی که با نالیدن از داغ فراق و تحمل سختی ها، تلاش برای وصال به آنها نشاط زائد الوصفی می دهد، به گفته بابا طاهر:

نامه مهدی کروبی به هاشمی رفسنجانی

آفتاب: مهدی کروبی، نامزد انتخابات دهم ریاست‌جمهوری و دبیر کل حزب اعتماد ملی به آیت الله هاشمی رفسنجانی نامه‌ نوشت.

به گزارش گروه سیاسی آفتاب، در این نامه آمده است:

بسم‌الله الرحمن الرحیم

برادر گرامی

حجت‌الاسلام والمسلمین جناب آقای هاشمی رفسنجانی

ریاست محترم مجمع تشخیص مصلحت نظام

با سلام و احترام

همان‌گونه که جنابعالی اطلاع دارید همه اصلاح‌طلبان و علاقه‌مندان به اسلام و انقلاب و ایران و راه و خط امام خمینی همت خویش را مصروف این معنا کرده‌اند که در اوضاع و احوال عمومی کشور «تغییر» ایجاد کنند و به صورت‌های مختلف اعم از نامزدی یا حمایت از نامزدی خاص در انتخابات 22 خرداد 88 کشور را از شرایط فعلی نجات دهند. بدیهی است جز مقام رهبری همه شهروندان ایران اعم از حاکمان و افراد عادی حق دارند از نامزد مورد علاقه خویش در انتخابات پیش ‌رو حمایت کنند به شرط آنکه از اموال عمومی یا دولتی استفاده نکنند که متاسفانه برخی نامزدها و حامیان آنان چنین کرده‌اند. «رقابت» بالا البته سبب «مشارکت» گسترده هم خواهد شد که در صورت سلامت انتخابات هر سه شرط یک انتخابات آزاد محقق خواهد شد و حضرتعالی هم در نامه اخیر خود خطاب به رهبر انقلاب اشاره کرده‌اید که هیچ‌یک از چهار نامزد موجود برای آمدن به صحنه از شما نظر نخواسته‌اند و شما هم تا کنون به خاطر مسوولیت رسمی‌تان در رسانه‌ها مطلبی به نفع یا ضرر افراد و جریان‌های درگیر در انتخابات نگفته‌اید.

اینک که به شکر خدا انتخاباتی پرشور در پیش است لازم می‌دانم ضمن تاکید بر حق شهروندی شما در حمایت از نامزدی خاص به اطلاع‌تان برسانم که متاسفانه برخی از نزدیکان و بستگان شما با شایعه‌پراکنی قصد دارند یکی از دو صدای اصلاح‌طلبان در انتخابات را خاموش کنند و با پخش خبرهای کذب و شایعات ناروا درباره انصراف اینجانب از رقابت‌های انتخاباتی آب به آسیاب مخالفان اصلاحات بریزند.
من البته قصد ندارم با بردن نام افراد خاص از نزدیکان و بستگان شما نقش آنان را در برهم زدن وحدت اخلاقی اصلاحات اعلام کنم و ترجیح می‌دهم پس از پایان انتخابات با هم در یک جلسه دو نفره درباره این موضوع صحبت کنیم، اما ضمن تاکید بر دغدغه‌هایی که شما هم درباره انتخابات دارید اعلام می‌کنم این روش دوستان سبب نقض قواعد اخلاقی انتخابات آزاد می‌شود و اتحاد فکری و تاریخی اصلاح‌طلبان را مخدوش می‌کند. حتما به یاد دارید که همه ما درباره جایگاه ریاست مجلس خبرگان رهبری پس از درگذشت آیت‌الله مشکینی چه اندازه حساس بودیم و حتما نقش اینجانب و دوستان حزب اعتماد ملی در مشارکت گسترده در انتخابات خبرگان و سپس حمایت از ریاست جنابعالی را از یاد نبرده‌اید، گرچه من هرگز به قصد سهم‌خواهی کاری نمی‌کنم و آن روز باور و اعتقادم را معیار حمایت از شما برای ریاست مجلس خبرگان قرار دادم، اما قصدم از یادآوری این نکته، تاکید بر ضرورت وحدت اصلاحات است. اصلاح‌طلبان ازآغاز استدلال مرا برای تکثر در انتخابات شنیده‌اند و می‌دانند که من به یک حرکت حزبی معتقدم و به دعوت افرادی جز از حزب خویش و گروه عظیمی از روشنفکران و روحانیان و مدیران و دیگر اقشار جامعه نامزد نشدم و اکنون در برابر تک‌تک این حامیان مسوول و متعهد به ادامه نامزدی هستم و هرگز به چیزی جز یک رقابت سالم برای بیان عقاید اصلاح‌طلبانه فکر نکردم و اکنون هم خشنودم که با انتشار بیانیه‌ها و ایراد سخنرانی‌ها و حضور در میان مردم در تعمیق اصلاح‌طلبی نقش ایفا کردم و البته داوری نهایی بر عهده ملت است نه کسانی که با نظرسازی و شایعه‌سازی نه حریف که رفیق را هم تخریب می‌کنند.

امیدوارم به دوستان خود تذکر بدهید که از ادامه این حرکت تخریبی – که جز به سود حریف نیست – خودداری کنند و بدانید که به‌رغم برخی داعیه‌ها اکنون همه این رفتارها منتسب به حضرتعالی است و گرچه سهم برخی نهادهای عمومی – مانند دانشگاه آزاد اسلامی – را نمی‌توان در ترویج نامزد مورد نظر شما را نادیده گرفت اما حق شهروندی‌شما در دفاع از نامزد خاص ملازمتی با خروج از دایره عدل و انصاف ندارد.

این روزها اصلاحات در مراحل حساسی قرار گرفته است مبادا به‌نام اصلاحات دشمنان آن را پیروز گردانیم.

با احترام

مهدی کروبی
20 خرداد 88
کد مطلب :


90604

بیانیه شماره 9 مهندس میر حسین موسوی

لحظاتي پيش صادر شد
بیانیه شماره 9 مهندس میرحسین موسوی در مورد اعلام تایید نتایج انتخابات ریاست جمهوری توسط شورای نگهبان
قلم - بیانیه شماره 9 مهندس میرحسین موسوی در مورد اعلام تایید نتایج انتخابات ریاست جمهوری توسط شورای نگهبان لحظاتی پیش صادر شد. به گزارش قلم نیوز متن کامل این بیانیه به شرح زیر است:


بسم الله الرحمن الرحیم

هموطنان عزیز

همان‌گونه که انتظار می‌رفت شورای نگهبان، پس از نمایش‌هایی که توجه هیچ‌کس را جلب نکرد، و با چشم بستن بر روی انبوه تقلب‌ها و تخلف‌های صورت گرفته، سرانجام نتایج دهمین دورة انتخابات ریاست جمهوری را تایید کرد. جشنواره‌ای که تجدید حیات ملت ما را مژده می‌داد با تقلب و تخلف از عهدهای اسلام و انقلاب با ناگوارترین صحنه‌ها به پایان رسید؛ با حمله به خوابگاه دانشجویان، با خون‌های ریخته شده، جوانان کتک خورده و مورد اهانت قرار گرفته، صدا و سیمای از انظار جامعه افتاده، قلم‌های شکسته، روزنامه‌های بسته، با فضای امنیتی کودتاگونه و بی‌اعتمادی تلخ و گستردة مردم نسبت به نتایج اعلام شده برای انتخابات و دولت ناشی از آن. به زودی گرمای حادثه فرو می‌نشیند و دست‌اندرکاران این ماجرا با صورت‌حساب بلندبالای اشتباهات خود روبرو می‌شوند. آیا آنان از تحمیل آنچه روی داد سود بردند؟

از این پس ما دولتی خواهیم داشت که از نظر ارتباط با ملت در ناگوارترین شرایط به سر می‌برد و اکثریتی از جامعه، که اینجانب نیز یکی از آنان هستم، مشروعیت سیاسی آن را نمی‌پذیرد. دولتی با پشتوانه‌های ضعیف مردمی و اخلاقی که از او انتظاری جز بی‌تدبیری، قانون‌گریزی، عدم شفافیت، تخریب ساختارهای تصمیم‌گیری و تدوام سیاست‌های ویرانگر اقتصادی نداریم، و بیم آن می‌رود که بر اثر ضعف‌های بی‌شمار ذاتی و عارضی‌اش در ورطه امتیاز دادن به بیگانگان بیفتد. این چیزی نیست که ما از آن خرسند باشیم، بلکه از آن به شدت واهمه داریم.

خطر در پیش است. نظامی که به مدت سی‌سال به اعتماد مردم متکی بود نمی‌تواند یک شبه قوای امنیتی را جایگزین این نقطه اتکا کند. این اعتماد لطمات جدی دیده است؛ اگر انکار این واقعیت سودی می‌رساند، ما نیز با منکران آن هم‌صدا می‌شدیم، از بس که خطر عظیم است. اگر آنچه انکارش می‌کنیم واقعا صحت ندارد، چرا به دیگران اجازه اجتماع نمی‌دهیم تا معلوم شود که چقدر اندکند.

باید باز گردیم، هنوز دیر نشده است. هنوز می‌توان اطمینان آسیب دیدة مردم را بازسازی کرد؛ امنیت نظام ما در گرو چنین کاری است. فرزندان انقلاب را از زندان‌ها آزاد کنید. حبس آنان جز تغذیه غریزه فرافکنی در وجود خود شما فایده‌ای ندارد. مردم چگونه می‌توانند به حکومتی اعتماد کنند که دوستان و همکاران و فرزندانش را به صرف توهم در بند می‌کند؟ چیره کردن فضای امنیتی بر جامعه جز صدمه زدن به عواطف ملت نسبت به نظام اثری نمی‌گذارد. مطبوعات آزاد مجاری تنفسی یک جامعه سالمند؛ برای ترمیم اعتماد مردم این مجاری را مسدود نکنید.

باید به اسلام باز گردیم، اسلام ناب محمدی که تحجر را بر نمی‌تابد و تا قیام قیامت برای معضلات جدید بشریت پاسخ‌های بکر و نو دارد. به اسلامی باز گردیم که ما را به امانت و راستی فرا خوانده است.

به صداقت بازگردیم. چگونه از مردم می‌خواهیم ایمان‌های مذهبی‌شان را سرمایه اعتماد به ما قرار دهند در حالی که صراحتا به آنان دروغ گفته می‌شود؟

به خرد بازگردیم. کشوری به عظمت ایران را، با آرمان‌هایی به بزرگی اهداف انقلاب اسلامی و با دشمنانی به آن سرسختی و کینه‌توزی که می‌شناسیم با دور ریختن سی سال تجربه مدیریتی و انکار ضرورت برنامه‌ریزی و تصمیمات خلق‌الساعه فردی اداره نمی‌‌توان کرد.

به قانون بازگردیم؛ به قانون اساسی، این بزرگترین میثاق ملت. به قوانینی که خود وضع کرده‌ایم پایبند بمانیم و آنها را اجرا کنیم. بدون این کار سنگ روی سنگ بند نخواهد ماند.

مردم به حکومتی اعتماد می‌کنند که آنان را محرم بداند. چرا باید مهم‌ترین مسائل مملکت از مردم پنهان باشد؟ محرم دانستن ملت و شفافیت اطلاعات اولین قدم در راه مبارزه با فساد است، حال آن که مردم ما حتی به اندازه خواندن خبرهای چند روزنامه محرم دانسته نمی‌شوند.

به مردم بازگردیم. چرا هر گره سهلی را با دندان‌های امنیتی باز می‌کنیم؟ چرا به کوچکترین بهانه،‌ هرکسی را از دایره خود‌ی‌های‌مان دور می‌کنیم؟ این یکی بیش از اندازه جوان است، آن یکی بیش‌ از اندازه هنرمند است، آن یکی روشنفکر است، این یکی با ما اختلاف سلیقه دارد، آن یکی دانشجوست، این یکی از کار ما ایراد می‌گیرد، آن یکی به گروه ما تعلق ندارد، این یکی قدش بلند است، آن یکی خیلی شیک‌پوش است. آن‌قدر از دور خود می‌رانیم تا این که تنها می‌مانیم. این شیوه انقلاب اسلامی نیست، و شیوه اسلامی نیست که آغوشش را به روی همه باز می‌کند و به صرف شهادت زبانی، انسان‌ها را در دایرۀ خود می‌آورد.

چرا باید پس از یک انتخابات سرنوشت‌ساز در معرض چنین خطراتی باشیم، حال آن که انقلاب و نظام ما در آستانة تحصیل بزرگترین دستاوردها بود؟

مردم!

ما راهی دور و در نگاه نخست غیرقابل عبور را در چند ماه کوتاه پشت سر گذاشته بودیم. ما با هم این فاصله را آمدیم؛ از فضایی که به گرد دروغ و تردید و به غبار رمیدن‌های گروهی، طبقاتی، خانوادگی و بین‌نسلی آلوده شده بود، از دورانی که نطفه نا‌امیدی شروع به رشد کرده بود، زمانی که فاصله مردم از نظامشان روز به روز بیشتر می‌شد، تا با هم مقدمات انتخابات را به جریانی طولانی از یک تجدید حیات ملی تبدیل کنیم؛ فضایی پر از آشتی، شادی، آگاهی و نشاط، عرصه‌ای که در آن دوستداران نامزدها در حالی که خنده از لبانشان رخت بر نمی‌بست می‌توانستند با یکدیگر به بحث درباره آینده بنشینند و آن آزادی فرزانه که انقلاب ما وعده‌اش را داده بود تجربه کنند. فضایی که در آن کسی خود را شهروند درجه دوم و غیرخودی با انقلاب و نظام اسلامی نبیند، و کرد و لر و عرب و بلوچ و ترک و هر قوم دیگر و پیر و جوان و میانسال و هر قشر دیگر و هر صنف دیگر و هر سلیقۀ دیگر که تا چند ماه پیش خود را بیگانة با سرنوشت کشور می‌دید همچون عهد نخست جمهوری اسلامی، خویشتن را از نو در دایره صاحبان انقلاب بیابد.

ما با هم آمدیم تا با تجسس در احوال شخصی مردم مخالفت کنیم و از نفرت‌پراکنی و پرونده‌سازی بیزاری بجوییم. با هم آمدیم تا حاکمیت عقل و عشق را توامان داشته باشیم. همۀ ما به چهرۀ رحمانی اسلام رو کردیم و در این رویکرد میراث تمدنی ایران عزیز و بزرگ را تجدید شده دیدیم، تا آنجا که در مساجد شعار ایران، ایران! را با طنینی که هنوز در تکبیرهای شبانۀ شما شنیده می‌شود سر دادیم و کسی احساس نکرد که ایران جدای از انقلاب و یا جدای از اسلام است، بلکه اسلام و ایران و انقلاب از تحجر و کهنگی و تعصب و خارجی‌گری جداست. اسلامی که در ورای تمایزات عقیدتی و طبقاتی و قومی و جنسیتی کرامت انسان‌ها را ارج می‌نهد و اصل می‌داند. اسلامی که شوینده هر نوع نابرابری در مقابل قانون و پرچمدار تکریم حقوق شهروندی است.

مردم!

علیرغم آنچه روی داد، ما در این چند ماه آرزوهای بلند و کوشش‌های خالصانۀ خود را نباختیم. ما در این میانه مستوره‌ای از تحقق آرمان‌هایمان را یافتیم و دیدیم که آنچه به‌ دنبال آنیم چقدر خواستنی است و چه نسبت نزدیکی با حقیقت اسلام و انقلاب و هویت ملی ما دارد. این دستاوردی است که هیچ‌کس نمی‌تواند آن را از ما بستاند. ما با هم سرمایه‌ای اندوخته‌ایم که پشتوانه و بستر حرکت‌های آتی ما و فرزندانمان خواهد بود و این خط سبز جوشیده از فطرت‌های مردم و واقعیت‌های تاریخی کشور و انقلاب همچنان در طول سال‌ها ادامه خواهد یافت تا به مقصد نهایی خود برسد. ما برای حفظ این دستاورد بزرگ همچنان ایستادگی خواهیم کرد.

تمامی تلاش‌هایی که این روزها در مخالفت با شما صورت می‌گیرد برای آن است که از ثمربخش بودن اعتراضات قانونی خود ناامید شوید، زیرا تا ما ناامید نشویم این دولت از اعتبار واقعی برخوردار نخواهد شد. امید به آینده رساترین اعتراض ماست. به سابقه دیرینه این سرزمین نگاه کنید. در زندگانی ما مردم که از کهن‌ترین تمدن‌ها زاده شده‌ایم، فراز کنونی جزئی از یک تاریخ طولانی است. ما در جاده‌ای به درازای تاریخ همه بشریت قدم می‌زنیم. در این جاده چه بسیار ملت‌ها که منقرض شدند و جز داستانی از آنان باقی نماند. آن چیزی که ملت ما را به خلاف آنان و علیرغم سخت‌ترین رویدادها زنده نگه داشت امید بود، زیرا آفت این راهپیمایی هزاران ساله ناامیدی است. مردم ما می‌توانستند با بدبینی و ناامیدی حوادثی شبیه به آنچه را که در جریان انتخابات گذشته با آن روبرو شدیم پیش‌بینی کنند و به صحنه نیایند. آیا آنان اشتباه کردند که به این پیش‌بینی‌ها اعتنا نکردند؟ نه! آنان به مقتضای روح امیدی که هسته درونی هویت ملی ما را شکل داده و ما را در طول هزاره‌ها زنده نگه‌ داشته است چنین کردند. به‌ویژه با جوانان می‌گویم که اگر می‌خواهید ایرانی باقی بمانید از شعله امید در سینه‌های خود محافظت کنید، زیرا امید بذر هویت ماست؛ بذری که با نخستین باران شروع به روییدن می‌کند و جان هرکسی را که هنوز ایرانی باقیمانده است، در هر کجای جهان که بیتوته کرده باشد به اهتزاز در می‌آورد، تا از نو خود را در سرنوشت این خاک شریک بداند.

امیدی که هویت ما را شکل داده است معطوف به چه چیز است؟ قطعا معطوف به امور غیر واقعی و خرافه‌های واهی نیست، و الا نمی‌توانست ملتی را برای هزاران سال زنده نگه دارد. بلکه این امید معطوف به لطف و فضل الهی است. اگر علاقه به این هویت تاریخی کمترین فاصله‌ای با اسلام ندارد، به این خاطر است. ما آمده بودیم این علاقه را احیا کنیم. از این هویت خود فاصله نگیریم. شما وظیفه خویش را به درستی انجام داده‌اید و غیر ممکن است که لطف خداوند مردمی را که با نیت‌های پاک ادای وظیفه می‌کنند تنها بگذارد.

امید به صرف گفتن و شنیدن شکل نمی‌گیرد و تنها زمانی در ما تحکیم می‌شود که دستانمان در جهت آرزوهایی که داشتیم در کار باشد. دستانمان را به سوی یکدیگر دراز کنیم و خانه‌هایمان را قبله قرار دهیم. واجعلوا بیوتکم قبله. به خودتان و دوستان همفکرتان برگردید و این بار هر شهروند محوری باشد برای یک فعالیت مفید سیاسی،‌ اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و منتظرتشویق و کمک دولتی که وجاهت خود را از دست داده است نباشد.

مسئولیت تاریخی ماست که به اعتراض خود ادامه دهیم و از تلاش برای استیفای حقوق مردم دست بر نداریم. مسئولیت دینی ماست که نگذاریم انقلاب و نظام به آنچه اسلام نمی‌پسندد استحاله بیابد. مسئولیت انقلابی ماست که اجازه ندهیم حاصل خون صدها هزار شهید به یک دولت امنیتی تنزل پیدا کند و مستهلک شود. لیکن برای آن که این اعتراض به نتیجه‌ای دلخواه برسد باید چند اصل مهم را رعایت کنیم:

- نظام و انقلاب اسلامی میراث و میوه مبارزات تاریخی دویست‌ ساله شما با استبداد و عقب‌ماندگی است. جمهوری اسلامی نظامی‌است که اگر بر اساس عهد نخستین و نسخه‌ اصیلش به اجرا درآید تمامی خواسته‌های ما را در بر می‌گیرد. مبادا کسی فریب شعارهای ساختارشکنانه را بخورد. اینجانب قویا با چنین وسوسه‌ای مخالفم و اعتقاد دارم قانون اساسی ما همچنان دارای ظرفیت‌های ارزشمند تحقق نایافته‌ای است که باید با فعالیت همه نخبگان روحانی و دانشگاهی و اندیشمندان کشور اجرای آنها به صورت مطالبه‌ای ملی درآید.

به یاد آوریم که ملت ما در انقلاب اسلامی به دلیل عدم انعطاف در قبال خواسته‌های به حقش، که از زبان امام راحل بیان می‌شد، مجبور به ساختارشکنی گردید. به همه نهادهای تصمیم‌گیر در نظام توصیه می‌کنم که چون شورای نگهبان عمل نکنند و مجاری را برای اصلاح اشتباهات باز بگذارند، زیرا که بسته شدن این راه، تهدید ساختارشکنی را به عنوان تنها بدیل مطرح خواهد کرد، و این بدیلی است که همة ما هزینه سنگین آن را می‌دانیم و قاطعانه با آن مخالفیم. همچنین تاکید می‌کنم که تعلل در محقق ساختن آرمان‌هایی چون قانون‌گرایی، عدالت، آزادی و حاکمیت مردم بر سرنوشت خود، و به ویژه اصول معطل مانده قانون اساسی مشروعیت‌سوز است.

- اسلام آن پوستین وارونه‌ای نیست که برخی مخالفان شما پوشیده‌اند. شیوه آنها این است که هر چیز مقدس و مبارکی را به نفع سلیقه خود مصادره کنند، تا جایی که حتی اگر بتوانند شال سبز شما را هم می‌ستانند. اسلام راستین نسبتی با ظاهرسازی‌ها و کج‌اندیشی‌های آنان ندارد، بلکه مکتبی رهائی‌بخش است که اگر به حقیقت و نورانیت آن برسیم دوای تمامی دردهای شخصی و اجتماعی ماست.

- ماجرای ما، هر چقدر تلخ، یک اختلاف خانوادگی است که اگر خامی کنیم و بیگانگان را در آن دخالت دهیم به زودی پشیمان خواهیم شد.

- در اعتراض و حرکت اصلاحی و اصولی ما هیچ‌کس نباید صدمه ببیند. ما زمانی در تلاش خود موفق خواهیم بود که ابتکارهای ما برای احقاق حقوقمان تا آن حد اندیشیده شده، کارآمد و در چارچوب قانون باشد که حتی کودکان خردسال و زنان باردار بتوانند در آن شرکت کنند.

- ما در برهه‌ای و گریوه‌ای از تاریخ کشور خود قرار داریم که راه‌حل بسیاری از مشکلات‌ ما قانون است. درست است! قانون همیشه بی‌عیب نیست. درست است! قانون عرفی قراردادی اجتماعی است و به مانند هر عهد و پیمانی که انسان‌ها با هم می‌بندند رعایت آن تنها تا زمانی الزامی است که طرف مقابل نیز به آن پایبند باشد. درست است! مخالف شما قانون‌ اساسی را زیر پا می‌گذارد، به خلاف نص این میثاق ملی شما را از حق برگزاری اجتماعات محروم می‌کند، بلکه حتی اگر به نشانه اعتراض پارچه‌ای سبز به دستتان ببندید به رغم اصول متعدد قانون اساسی و قوانین بی‌شمار عادی، خود آن کسی که مسئول حفظ امنیت است شما را مورد ضرب و شتم قرار می‌دهد. درست است! متقلبان و دروغگویان تنها به نیت تحمیل منویاتشان در پشت نام قانون سنگر گرفته‌اند. لیکن تلاشی که ما وارد آن شده‌ایم یک مشاجره و تلافی‌جویی نیست. ما را عصبانیت یا جاه‌طلبی یا خودپسندی برنیانگیخته است، بلکه حرکت ما اقدامی برای اصلاح و تامین بهروزی کشور است. برای رسیدن به چنین هدفی جا دارد که ما حتی به جسد قانون احترام بگذاریم، زیرا می‌دانیم که در فردای نزدیک، زمانی که کوشش‌مان به ثمر می‌رسد، نخستین اصلی که باید آن را نهادینه کنیم پایبندی به قانون است. این شالوده‌ای است که امروز صبورانه می‌ریزیم تا بر رویش بنای رفیع فردایمان را استوار کنیم.

- سرانجام وحدت. همه شما را به برادری دعوت می‌کنم. پیروزی ما در گرو معاضدت و پیوند با یکدیگر است، و در این یکدیگر تمایزی میان ما و مردمی که به دیگران رای داده‌اند نیست. حتی آنانی که اینک رو در روی ما به خشونت متوسل می‌شوند در اخوت ما شریکند، زیرا ما به دنبال آینده‌ای هستیم که در آن همان کسی که خواهر و برادرمان را در خیابان‌ها کتک زده است، سعادتمندتر، معنوی‌تر، سالم‌تر و زیباتر از امروز زندگی کند. رنگ سبزی که ما به عنوان نماد خود انتخاب کرده‌ایم یک معنایش هم این است؛ رنگ سبزی که ما را به اهل‌بیت نور، اهل بیت راستی، اهل‌بیت خرد، اهل بیت کرامت و فضیلت پیوند می‌دهد.

شاید بگویید که با این همه قید و بند دیگر فرجه‌ای برای بیان اعتراض باقی نمانده است. این گمان خامی است که مخالفان سطحی‌اندیش و افراطی شما در سر دارند. الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا. کسانی که در راه خدا می‌کوشند خداوند آنان را به راه‌های خود هدایت می‌کند. به عنوان نمونه‌هایی از این هدایت به یاد آورید که خداوند چگونه آرامش را بر اجتماعات بی‌کرانة‌تان مستولی می‌کرد و یا در خلال آنها ظرفیت‌های ذهنی مردم به چه شعارهای نغزی رهنمون می‌شد. همان خلاقیت همچنان قادر است که با توجه به تمامی این اصول راه‌کارهایی بکر و موثر پیش‌پای ما قرار دهد، میدان‌های گسترده‌ای برای عمل در مقابل‌ ما بگشاید و تجربیات جدیدی برای آزادیخواهان جهان اندوخته کند.

در ابتدا هدف همه ما از شرکت در انتخابات آن بود که عقلانیت دینی به فضای مدیریت کشور بازگردد، لیکن در میانه مسیر به اهدافی بسیار بلندتر هدایت شدیم. ما در این بین می‌خواستیم ارکان ذیربط نظام به یاد آورند که در ورای تمامی آنان و ما فوقشان میزانی به نام رای و عزم مردم وجود دارد که آنها نه حق دارند و نه می‌توانند آن را نادیده بگیرند. امروز خواست عمومی برای سازوکاری کارآمد جهت انتخابات که در آن اطمینان ملی حاصل شود و دروغ، تقلب و تزویر جایی نداشته باشد، به یک مطالبه انکار ناپذیر مردمی تبدیل شده است. در هر قدمی در آینده تجربه تلخ و مشروعیت‌‌زدای جریانات اخیر باید پیشاروی ملت باشد و نباید هیچ فرصتی برای روشن‌تر شدن ابعاد این دروغ و تقلب بزرگ و پی‌آمدهای تلخ آن از دست برود.

در ایامی که گذشت شخصیت‌ها و گروه‌هایی به سراغ اینجانب آمدند و خواستار گذشت من از آنچه گذشت شدند. شاید توجه نمی‌شد که اینجانب از همان ابتدا از حق شخصی خود گذشته بودم، اما مسئلة انتخابات مسئلة شخصی من نبود و نیست. من نمی توانم بر سر حقوق و آرای پایمال شدة مردم معامله یا مصالحه کنم. مسئله جمهوریت و حتی اسلامیت نظام ماست. اگر در این نقطه ایستادگی نکنیم، دیگر تضمینی نداریم که در آینده با حوادث تلخی نظیر آنچه در انتخابات کنونی گذشت روبرو نباشیم.

گرو‌هی از نخبگان بر سر آنند که گرد هم آیند و با تشکیل جمعیتی قانونی صیانت از حقوق و آرای پایمال شده مردم در انتخابات گذشته را از طریق انتشار مدارک و اسناد تقلب‌ها و تخلف‌های انجام گرفته و نیز رجوع به محاکم قضایی پیگیری کنند و نتایج آن را مستمرا به اطلاع عموم مردم برسانند. اینجانب نیز به این جمع می‌پیوندم. این گروه اجرای اصول معطل مانده قانون اساسی را در دستور کار خود خواهد داشت و علاوه بر آن در این مرحله مطالبات زیر را دنبال خواهد کرد:

- توقف برخوردهای امنیتی، فوق امنیتی و نظامی با مسائل انتخاباتی و بازگشت کشور به فضای طبیعی سیاسی

- اصلاح قانون انتخابات به نحوی که امکان تکرار تقلبات گسترده را از بین ببرد و بی‌طرفی نهادهای مجری و ناظر را تضمین کند

- رعایت اصل 27 قانون اساسی در مورد آزادی تجمعات

- آزادی مطبوعات و رفع توقیف از آنها

- فعالیت مجدد سایت‌های خبری مستقل

- ممنوعیت مداخلات غیرقانونی دولت در فضای ارتباطی، نظیر اینترنت، پیام‌های کوتاه، و جلوگیری از قطع ارتباطات تلفنی و شنود مکالمات مردم و هر گونه تجسس دیگر

- توقف برخوردهای یک‌جانبه، افترا، دروغ‌پردازی و اهانت در رسانه رسمی کشور

- برخورداری از کانال‌های مستقل تلویزیونی در خارج و داخل کشور

- صدور مجوز برای تشکیل جمعیت‌های سیاسی،‌ فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی

- آزادی همه دستگیرشدگان سیاسی، ابطال پرونده‌سازی‌های جعلی امنیتی و دخالت ندادن پرونده‌های جاری در برخورداری آنها از حقوق اجتماعی

در انتها به همه مردم شریف کشورمان، چه آنها که به اینجانب رای دادند و چه آنهایی که به اینجانب رای ندادند، به ویژه کسانی که در حوادث ناگوار هفته‌های اخیر صدمه دیدند درود می‌فرستم. همچنین مقام شهیدانی را که به جرم حق‌خواهی و آزادی‌طلبی در خون خود غلطیدند ارج می‌نهم و از خداوند بزرگ برای خانواده‌های عزیز آنان طلب صبر و اجر دارم.

میر حسین موسوی

10/4/88
کد خبر:21208
تاریخ درج خبر:چهارشنبه 10 تیر 1388 - 17:29:07

اعجاز قران

اعجاز قرآن از نظر فصاحت و بلاغت 213

علمای معانی در تفسیر فصاحت و بلاغت می گویند: فصاحت که گاهی توصیفی برای کلمه، و گاه توصیفی برای کلام است، عبارت است از خالی بودن کلام از حروف و کلمات ثقیل و سنگین و نامأنوس، و بد آهنگ و ناموزون، و همچنین تعبیرات رکیک و سبک و نفرت انگیز و گوش خراش و ناهماهنگ و پیچیده وگنگ و مبهم.
و بلاغت عبارت است از تناسب کلام با مقتضای حال، و هماهنگی کامل با هدفی که سخن به خاطر آن گفته می شود.

شک نیست که این دو بیش از آنچه جنبه علمی و دستوری داشته باشد جنبه ذوقی و استعدادی دارد ولی همان ذوق و استعداد نیز در سایه تعلیم و تربیت و توجه به قواعدی که غالباً از کلمات فصحا و بلغا گرفته شده، شکوفاتر و کاملتر و منظمتر می شود، درست همانند ذوق شعر یا استعداد خوشنویسی که به وسیله استاد و از طریق آموزش تکامل می یابد.

برای توجه بیشتر و آگاهی افزونتر، اعجاز قرآن در این زمینه توجه به نکات زیر لازم است:
1- عرب جاهلی در حدی از فصاحت و بلاغت بود که اشعار باقی مانده آن عصر و ازجمله «معلقات سبع» هنوز هم به عنوان اشعار برگزیده عرب شناخته می شود، ولی می دانیم بعد از نزول قرآن، آنها همه آن اشعار را برچیدند و در مقابل فصاحت بی نظیر قرآن زانو زدند، و با تمام انگیزه هایی که برای معارضه و مبارزه با قرآن داشتند، قادر به ارائه چیزی نشدند.

2- در طول تاریخ همیشه، در برابر مردان حق، گروهی که منافع نامشروعشان به خطر افتاده به پا می خاستند و برچسبهایی برآنها می زدند، این برچسب ها در عین دروغ و تهمت بودن، حاکی از پاره ای از واقعیات بوده که در آن محیط وجود داشته، مثلا از جمله برچسبهایی که به پیامبر اسلام (ص) زدند مساله سحر و ساحری بود که در مقیاس بسیار وسیعی به کار می رفت.
در آیات 24 و 25 سوره مدثر می خوانیم: فقال ان هذا الا سحر یوثر ان هذا الا قول البشر: «سرانجام (ولید بزرگ مشرکان) گفت: این (قرآن) چیزی جز یک سحر جالب (همچون سحرهای پیشینیان نیست) این جز سخن بشر نمی باشد».

علت اصلی این نسبت ناروا به پیامبر (ص) نفوذ عجیب و خارق العاده آیات قرآن بود که با فصاحت و بلاغت عجیبش دلها را به سوی خود جذب می کرده، به گونه ای که نمی توانستند این نفوذ را یک امر عادی تلقی کنند، و برای آن واژه ای جز واژه « سحر » که در لغت به معنی هر کار نافذ خارق العاده ای است که منشا آن آشکار نباشد، برای آن انتخاب کنند.
گر چه آنها با این نسبت می خواستند پرده روی یک حقیقت آشکار بکشند و اعجاز الهی را انکار کنند ولی با این سخن خود، ناآگاهانه به عظمت قرآن اعتراف می کردند که جاذبه سحر آسایی دارد!

3- در میان شعرا و سخن پردازان، این نکته معروف است که در بسیاری از موارد، برای زیبائی بیان، باید از مبالغه های دروغ آمیز، استفاده کرد و مثلا به خاطر گرد و غباری که از سم ستوران لشکر، در بیابان برپا می شود، طبقات هفتگانه زمین را شش، و طبقات آسمان را هشت کرد! و یا نه کرسی فلک را زیر پای گذارد، تا به بلندای رکاب «قزل ارسلان» رسید! و دل را دریای خون، و اشک چشم را رود جیحون ساخت .
ولی هنگامی که ما به قرآن مراجعه می کنیم، در هیچ موردی مبالغه دروغ آمیز نمی بینیم، و با تمام زیبایی و ظرافت که در الفاظ و معانی وجود دارد همگی بیانگر حقایق است. (1)

در زمان پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم)، فنّ ارجمند و هنر با شكوه، تنها در كلام فصيح و بليغ ـ به‌ ويژه شعرهاي موزون و زيبا ـ خلاصه مي‌شد و شاعران نامي، سروده‌هاي خود را در بازارها و محافل و مجامع به معرض ديد و شنود فصحا و بلغاي عرب مي‌گذاشتند و پس از انتخاب برترين، آن را بر ديوار كعبه به عنوان سند افتخار فرهنگي و ادبي نصب مي‌كردند.

"نابغه ذبياني"، داور سروده‌هاي عرب در بازار عكّاظ بود كه سره را از ناسره اعلام مي‌كرد؛ اما شيريني و زيبايي و رواني و مضمون بلند و عمق محتوا و شيوه‌ي‌ بيان و نظم با شكوه قرآن، خارج از جهان شعر و شاعري آنان بود و دوست و دشمن را به كرنش در برابر خود وا داشت؛ چنانکه برخي از صاحبان "معلّقات سبع"، با نزول برخي از آيات قرآن مجيد، شبانه اشعار خود را از ديوار كعبه برچيدند و ميدان فصاحت و بلاغت را به قرآن سپردند؛ زيرا از طور و طاقتشان بيرون بود و طاير بلند پرواز انديشه‌هاي فصيحان عرب و عجم هرگز به الفباي شكوهمند قرآن نرسيد و نخواهد رسيد.

شگفت آن كه الفاظ قرآن، برخاسته از همان الفبايي است كه در اختيار همگان قرار داشت و دارد، ولي نه در گذشته و حال و نه در آينده، اَحَدي توان آن را نداشت و ندارد كه با تركيب همين الفاظ و حروف، سوره‌اي همتاي كوچك‌ترين سوره‌ي‌ قرآني بياورد. (2)
و اینکه مشاهده می کنیم قرآن در آیات متعددی تهمت شاعر بودن را از پیامبر اسلام (ص) و تهمت شعر را از قرآن نفی می کند به همین دلیل است (در سه آیه از قرآن، این نسبت ناروا ازمشرکان نقل شده است «انبیاء-5، صافات-36، طور-30» و در دو آیه، خداوند با صراحت این معنی را از پیامبرش نفی می کند. «یس-69، و حاقه -41»)

آری با اینکه قرآن، عاری از تخیلات شاعرانه، مبالغات و اغراقهای دور از حقیقت شعری، وتشبیهات و استعارات خیالی است و چیزی جز بیان حقایق، آن هم بطور جدی و قطعی ندارد، در عین حال آن چنان شیرین و جذاب است که حتی دور افتادگان از اسلام بلکه مخالفان پیامبر (ص) را به خود جذب می کرد.

جالب اینکه تاریخ می گوید: بسیاری از شعرای بنام عرب هنگامی که خود را در برابر فصاحت قرآن دیدند، از جان و دل اسلام را پذیرا شدند.

4- این نکته نیز حایز اهمیت است که معمولاً هر سخنی با تکرار خسته کننده می شود اما قرآن چنان شیرین است که با خواندن صدها بار نه تنها ملالت آور نیست، بلکه جاذبه و شیرینی خود را حفظ می کند این معنی نه تنها در میان علاقه مندان به قرآن مشهور است که در میان دیگران نیز به وضوح دیده می شود.

این همان چیزی است که در حدیث معروفی از امام علی بن موسی الرضا (ع) می خوانیم که مردی از امام صادق (ع) پرسید: ما بال القرآن لایزداد علی النشر و الدرس الا غضاضة؟ «چرا قرآن بر اثر کثرت انتشارو درس و تلاوت کهنه نمی شود بلکه هر روز شادابتر است؟»
فرمود: لان الله تبارک و تعالی لم یجعله لزمان دون زمان و لالناس دون ناس، فهو فی کل زمان جدید، و عند کل قوم غض الی یوم القیامة: «زیرا خداوند متعال، آن را برای زمان معین یا گروه خاصی قرار نداده و لذا در هر زمان تازه است، و نزد هر قومی با طراوت تا روز قیامت».

5- یکی از ظرافتهای فصاحت و بلاغت، پرهیز از فزونی الفاظ و رعایت اختصار در عین مفهوم بودن و بیان تمام مقصود است، و به اصطلاح ترک «ایجاز مخل» و «اطناب ممل».
این معنی در حد اعلا در آیات قرآن رعایت شده، و گاهی یک داستان بزرگ را در یک آیه – که هر جمله از آن گویای فراز وسیعی از آن داستان است – بیان می کند که نمونه های زیادی در قرآن، از آن به چشم می خورد.

آیه معروف - و قیل – یا ارض ابلعی ماءک و یا سماء اقلعی و غیض الماء و قضی الامر و استوت علی الجودی و قیل بعدا للقوم الضالمین: «و گفته شد: ای زمین آبهایت را فرو بر، و ای آسمان خودداری کن، آب فرو نشست و کار پایان یافت و کشتی در دامنه کوه جودی پهلو گرفت (و مشرکان نابود شدند) و گفته شد: دور باد قوم ستمگر» - نمونه روشنی از آن است. (سوره هود: 44)

آری همین آیه است که «ابن مقفع» ادیب معروف عرب را به زانو درآورد، که طبق مواعده با دوستانش می خواست به معارضه یک چهارم قرآن برخیزد وقتی به این آیه رسید دست نگهداشت و خود را کاملا عاجز و ناتوان دید، زیرا در عین اختصار ماجرای طوفان نوح (ع) و جزئیات و سرانجام آن را با تعبیرات کوتاه و بسیار پرمعنی شرح می دهد، و به گفته بعضی از محققان 23 نکته از صنایع ادبی در آن جمع است (استعاره، طباق، مجاز حذف، اشاره، موازنه، جناس، تسهیم یا ارسال، تقسیم، تمثیل، ارداف و ....) (3
)